جمعه ۱۱ اسفند ۱۴۰۲
۱۷:۳۷ - ۳۰ مهر ۱۳۹۶ کد خبر: ۹۶۰۷۰۷۰۶۶
اندیشه دینی

الگوی مذاکره و عهد با مشرکان در سیره نبوی

رجبی دوانی,اخبار مذهبی,خبرهای مذهبی,اندیشه دینی
محمدحسین رجبی دوانی کارشناس تاریخ اسلام با ابراز تأسف از افرادی که مفاهیم دینی و آیات قرآن را مستمسکی برای عملکرد اشتباه خود قرار می‌دهند گفت: این‌طور نبود که هر بار یهودیان نقض عهد کردند پیامبر از کنار آن به سادگی بگذرد.

به گزارش تسنیم، برنامه جهان‌آرا شب گذشته با موضوع درس مذاکره و مقاومت در سیره اهل بیت(ع) روی آنتن این شبکه رفت.

دکتر محمدحسین رجبی دوانی، استاد دانشگاه و کارشناس تاریخ اسلام میهمان این قسمت از برنامه جهان‌آرا بود که به همراه دکتر وحید یامین‌پور به ارائه نقطه نظرات خود در این خصوص پرداختند.

رجبی دوانی در ابتدای این برنامه با بیان اینکه در یک برآورد بیش از یک‌سوم آیات قرآن مربوط به مسائل تاریخی است گفت: مسلم است قرآن در جهت هدایت به این مهم پرداخته است، در حالی‌که آیات‌الاحکام که مربوط به زندگی روزمره ما می‌شود چیزی در حدود پانصد آیه است، اما بیش از دو هزار آیه در باره تاریخ داریم.

وی ادامه داد: حوادثی در طول زمان برای انسان‌ها و جوامع مؤمن پدید می‌آید که اینها نمونه‌هایی در گذشته داشته و وقتی قرآن اینها را بیان می‌کند می‌خواهد این تنبه را به مؤمنان بدهد که در شرایط مشابه باید چگونه عمل شود تا از عملکردهای صحیح درس‌ها بگیرد و از جنبه‌های منفی و غلط عبرت.

این استاد دانشگاه با بیان اینکه گاهی اوقات افراد عبرت‌ها را الگو در نظر می‌گیرند دلیل آن را مطامع شخصی دانست و توضیح داد: امیرمؤمنان علیه‌السلام در نامه به امام حسن مجتبی علیه‌السلام می‌فرماید: من طوری تاریخ گذشتگان را مورد مطالعه و مداقه قرار دادم، گویی که با آنها زندگی کردم. به‌طور قطع تاریخ آئینه‌ای است برای تشخیص راه نجات و سعادت از راه شقاوت و بدبختی.

وی با طبیعی توصیف کردن این موضوع که هرگاه حق حاکمیت پیدا کرده است باطل با انواع توطئه‌ها و نفاق برای زمین‌گیر کردن این جریان وارد عرصه شده است اضافه کرد: نفاق در جامعه دینی در شرایطی پدیدار می‌شود که افرادی به‌خاطر اینکه از قدرتی که در نظر داشتند دور مانده‌اند.

عضو هیئت علمی دانشگاه در تشریح پدیده نفاق در جامعه دینی تصریح کرد: از وقتی حکومت اسلام در مدینه شکل می‌گیرد بروز پیدا می‌کند تا وقتی پیامبر رحلت می‌کند. بعد از رحلت پیامبر ما پدیده نفاق را نمی‌بینیم تا وقتی‌که حضرت علی(ع) به خلافت می‌رسد که نفاق جدید این‌بار در پوشش افراد باسابقه پیامبر پدید می‌آید. وقتی باطل حاکم می‌شود نفاق هم از بین می‌رود و وقتی حق حاکمیت پیدا می‌کند، حکومت دینی با این پدیده زشت مواجه می‌شود.

رجبی دوانی با طرح این سئوال که آیا می‌شود نظام جمهوری اسلامی را با نظامی که پیامبر اکرم(ص) و حضرت علی(ع) رهبری آن را در دست دارند مقایسه کرد تشریح کرد: درست است که ما الان نظامی ولایی داریم که ولی فقیه که معصوم نیست حاکم بر آن است، اما از نظر مشروعیت، این نظام از همان مشروعیت برخوردار و برحق است. اگرچه ممکن است در مقام عمل آنچه که پیاده می‌شود فرسنگ‌ها فاصله داشته باشد.

وی با اشاره به سخنان رهبر معظم انقلاب که فرموده بود نظام جمهوری اسلامی با آنچه که باید باشد فاصله زیادی دارد ادامه داد: اگرچه عملکردها در قیاس با حکومت نبوی و علوی خیلی فاصله دارد، اما حقیقت و مشروعیت این حکومت عین همان‌هاست.

این استاد دانشگاه با تکرار حوادث مشابه با دوران حکومت اسلامی در ابتدای شکل‌گیری آن در نظام جمهوری اسلامی تشریح کرد: به‌طور مثال جنگ تحمیلی ما شبیه جنگ خندق است که برای پیامبر اسلام پدیده آمد. تمام شرک و کفر و نفاق برای نابودی نظام نوبنیاد اسلام دست به دست هم دادند. روش و هدف از برپایی جنگ تحمیلی همان بود که در زمان پیامبر رخ داد.

وی به قضیه پذیرش آتش‌بس و تعبیر امام مبنی بر سرکشیدن جام زهر هم اشاره کرد و گفت: این موضوع را می‌شود به‌نوعی در قضیه صلح امام حسن تطبیق داد که البته تفاوت‌هایی دارد. پذیرش آتش‌بس به‌خاطر کوتاهی مردم و خیانت مسئولین نبود، بلکه به‌خاطر شرایطی بود که دشمنان بیرونی به ما تحمیل کرده بودند و امام مجبور شدند جنگ را به پایان برسانند و قطعنامه را بپذیرند و به‌خاطر اینکه مردم ما مثل مردم دوران امام حسن(ع) نبودند، نتیجه آن نشد که در آن دوران اتفاق افتاد.

عضو هیئت علمی دانشگاه فتنه ۸۸ را که اصل ولایت را هدف قرار داده بود به‌‌عنوان نمونه دیگری از موارد تطبیقی با دوران صدر اسلام مثال زد و بیان کرد: این فتنه عیناً مانند فتنه جمل است که به حضرت امیرالمؤمنین(ع) تحمیل شد و کسانی که این فتنه را برپا کردند، بعضاً از سابقون در انقلاب و نظام بودند و سوابق خوبی داشتند، مانند طلحه و زبیری که آن فتنه را به حضرت علی(ع) تحمیل کردند.

رجبی دوانی با انتقاد از مسئولینی که می‌گفتند نظام در موقعیت شعب ابی‌طالب قرار دارد به سخنان رهبر معظم انقلاب که فرموده بود ما در موقعیت بدر و خیبر هستیم اشاره کرد و توضیح داد: همان‌موقع در برنامه‌ای این نکته از سخنان رهبر انقلاب را بررسی کردیم که در موقعیت بدر هستیم به‌خاطر اینکه در مقابل تهدیدهای امریکا ایستادگی کردیم و در موقعیت خیبر هستیم چون در مقابل تهدیدهای اسرائیل قرار گرفتیم. اگر هم به‌خاطر تحریم‌هایی به ما فشار آمد به‌خاطر عدم عمل به فرمایشات رهبری نظام در باره اقتصاد مقاومتی و اتکا به توان داخلی بود.

وی در باره مذاکرات پیامبر با کفار مکه که منجر به قرارداد صلح حدیبیه شد توجه به شرایطی را که مذاکره در آن انجام شد مهم توصیف کرد و توضیح داد: در آن زمان هنوز دولتی تشکیل نشده و تهدیدی برای نابود کردن اسلام وجود نداشت. حضرت می‌خواستند با آنها حرف بزنند و حقایق را به آنها برسانند. به‌خاطر همین حضرت از اصول خود ابداً کوتاه نمی‌آیند. لذا وقتی می‌بینند حضرت از اصول خود دست بر‌نمی‌دارند می‌خواهند ایشان را تطمیع کنند، ولی حضرت هیچ امتیازی به آنها نمی‌دهند.

این استاد دانشگاه به پیشنهاد مشرکان به پیامبر اکرم(ص) اشاره کرد که گفته بودند برای مدتی ما از خدای خود دست می‌کشیم و خدای شما را می‌پرستیم و برعکس تا ببینیم کدام خدا بهتر است و اظهار داشت: در این شرایط سوره کافرون نازل داشت، یعنی هیچ‌گاه از اصول عقب‌نشینی نشد و به آنها گفته شد اگر می‌خواهید تنش‌ها فرو بنشیند شما اسلام نیاورید، ولی مزاحم ما نباشید. اینجا نشان داد که دشمن دروغ می‌گوید و می‌خواهد از طریق مذاکره بر اسلام سیطره پیدا کند.

رجبی دوانی در توصیف شرایطی که صلح حدیبیه در آن انجام گرفت تصریح کرد: در آن زمان اسلام در ضعف کامل بود و شمار یاران پیامبر بسیار کم بود و در یک اقلیت محض بودند. اتفاقاً وقتی سخنان خداوند را از زبان پیامبر شنیدند دروغ آنها مشخص شد و بر دشمنی خود افزودند.

وی در باره مذاکرات پیامبر با یهودیان و مشرکان در دوران تشکیل دولت اسلامی با بیان اینکه این مذاکرات در حالی انجام شد که دولت نوپای اسلامی از همه جهات مورد تهدید دشمنان اسلام بود اضافه کرد: حضرت هوشمندانه با قبایلی که هنوز به دشمنی با اسلام برنخاسته بودند مثل بنی‌ضمره قرارداد همزیستی و عدم تعرض به همدیگر امضا می‌کنند.

این کارشناس تاریخ اسلام در باره مذاکره پیامبر اسلام با قبایل یهودی بنی قینقاع، بنی نضیر و بنی قریظه که ساکنان مدینه بودند گفت: یهودیان با اینکه می‌دانستند موعودی که در تورات آمده، حضرت محمد(ص) است، ولی به‌خاطر اینکه حضرت خواسته‌های آنها را نپذیرفت بنای ناسازگاری گذاشتند.

وی ادامه داد: پیامبر اسلام هم متوجه خطرشان شد و سران آنها را فراخواند و به آنها گفت حالا که اسلام نمی‌آورید در کنار هم زندگی کنیم و اگر اختلافی هم پیش آمد طبق اصولی که بین‌مان تعریف شده عمل کنیم. چون حرف بسیار منطقی بود، یهودیان پذیرفتند و منجر به قراردادی شد که بعضی مورخان از آن به‌عنوان اولین قانون اساسی در دوران حکومت اسلامی یاد می‌کنند که البته بعد از مدتی چون یهودیان فهمیدند با دست خودشان راه توطئه علیه اسلام را بستند نقض عهد کردند که آیه ثُمَّ یَنْقُضُونَ عَهْدَهُمْ فِی کُلِّ مَرَّةٍ (سوره انفال/ آیه ۵۶) در باره همین سه قوم نازل شده است.

عضو هیئت علمی دانشگاه به مذاکرات پیامبر با کفار قریش به رهبری ابوسفیان در مکه اشاره کرد و گفت: کفار چون دیدند اسلام در مدت ۱۳ سال حکومت پیامبر در مدینه تثبیت شده است احساس خطر کردند و با دسیسه‌های قوم بنی‌نضیر و متحد کردن قبایل اطراف مدینه درصدد جنگ سخت با پیامبر برآمدند که سه جنگ بدر، احد و خندق اتفاق افتاد.

وی اضافه کرد: اتفاقاً محاسبات دقیقی هم برای از بین بردن اسلام داشتند، اما در معادلات خود این را محاسبه نکرده بودند که خداوند افرادی را که در راه حق ثابت‌قدم می‌مانند یاری می‌کنند. لذا این ائتلاف بزرگ به شکست انجامید و پیامبر اسلام سربلند بیرون آمدند. از اینجاست که قریش به این نتیجه می‌رسد که پیامبر و اسلام را با جنگ سخت نمی‌توان برانداخت و باید به مذاکره روی بیاورد تا از این طریق راهی برای نفوذ پیدا کند و از داخل به اسلام ضربه بزند.

این استاد دانشگاه در پاسخ به این سئوال که چرا پیامبر اسلام مذاکره با قریش را در سال ششم هجری را پذیرفت ضمن بیان این مطلب که قریش استکبار بود و نمی‌توانست این شکست را تحمل کند بیان کرد: پیامبر اسلام برای زیارت خانه خدا به مکه می‌روند. درست است که مکه در دست قریش است، اما طبق عرفی که وجود داشت، مکه حرم امن بود و قبایل دیگر مجاز بودند که زیارت کنند و بروند، اما در آن سال قریش برای اینکه با دست بالا برخورد کند اجازه زیارت به کاروان پیامبر را نداد و در میان راه جلوی ایشان را گرفتند.

وی ادامه داد: پیامبر پیکی فرستاد تا قریش را به مذاکره دعوت کند. قریش هم فرستاده پیامبر را بازداشت کرد و این‌طور شایعه کرد که فرستاده را به قتل رسانده است تا این‌طور القا کند که قریش می‌خواهد وارد جنگ شود. پیامبر چون فقط به قصد زیارت به مکه رهسپار شده بودند و آمادگی جنگ نداشتند کاروان را زیر درختی در منطقه حدیبیه جمع کردند و خطاب به اصحاب فرمودند حالا که می‌خواهند به ما جنگی را تحمیل کنند شما مجدداً با من بیعتی کنید که فرار در کار نباشد تا عزت اسلام حفظ بماند.

این کارشناس تاریخ اسلام با بیان اینکه قصد قریش جنگ نبود و فقط می‌خواست با دست بالا برخورد کند وقتی رفتار پیامبر را دید نماینده تام‌الاختیار خود را برای مذاکره فرستاد تصریح کرد: نماینده قریش گفت می‌دانیم شما برای جنگ نیامده بودید، اما باعث سرشکستگی ما بود که بین مردم این مطرح شود که پیامبر حرف خود را پیش برد. امسال نمی‌گذاریم بیایید، ولی از سال بعد می‌توانید. پیامبر هم به‌خاطر اینکه مسائل دیگری را پیش بگیرند، این موضوع را قبول کردند که منجر به قرارداد صلح حدیبیه شد.

رجبی دوانی به مفاد قرارداد صلح حدیبیه اشاره کرد و گفت: بنا شد هیچ جنگی تا ۱۰ سال میان قریش و اسلام شکل نگیرد. مسلمانان امسال برمی‌گردند، ولی از سال دیگر می‌توانند، قریش هم تعهد می‌کند سه روز شهر را برای زیارت آنها تخلیه کند.

عضو هیئت علمی دانشگاه با برشمردن امتیازاتی که پیامبر به قریش داد توضیح داد: پیامبر تعهد دادند که راه تجاری مهم جنوب به شمال و بالعکس قریش که بعد از جنگ بدر بسته شده بود باز شود. این امتیاز بزرگی برای قریش بود، چون چهارسال اینها ضررهای زیادی کردند و تجارت‌شان قطع شده بود. مورد دیگر که برای مسلمانان خیلی سنگین آمد این بود که پیامبر متعهد شدند هرکس از قریش که فرار کرد و به‌طرف مسلمانان آمد، باید بازگردانده شود، ولی اگر از طرف مسلمانان کسی برگشت و مرتد شد و به مکه پناه برد حق درخواست استرداد آنها را ندارند.

وی در باره چرایی اعطای این امتیازات توسط پیامبر به قریش تشریح کرد: پیامبر در جنگ خندق فرمود جنگ با خدعه و نیرنگ پیش می‌رود که این یک اصل کلی برای همه جنگ‌های نرم و سخت است. دشمن در این قضیه احساس برد کرد، ولی پیامبر اسلام با اعطای این دو امتیاز به قریش سر آنها را گرم کرد و آنها از امتیاز اصلی که به پیامبر دادند غافل ماندند.

این کارشناس تاریخ اسلام به امتیازاتی که پیامبر از قریش گرفت اشاره کرد و تصریح کرد: آن امتیاز هم این بود که کفار و مشرکین، اسلام را به رسمیت شناختند و دشمنی که در سه جنگ سخت قصد براندازی اسلام را داشت تعهد داد تا ۱۰ سال به‌هیچ وجه وارد جنگ با مسلمانان نشود تا پیامبر بتواند دعوت خود را جهانی کند. همین باعث شد فتح مکه که قرار بود در خوش‌بینانه‌ترین حالت سال شانزدهم هجری اتفاق بیفتد، در سال هشتم هجری رخ دهد.

این استاد دانشگاه با انتقاد از کسانی که از عبارت برد- برد در مذاکرات با دشمنان اسلام یاد می‌کنند خاطرنشان کرد: با همسایگان و دوستان می‌توان توافقاتی کرد که برد- برد باشد، اما دشمنی که می‌خواهد شما را نابود کند، عقل سلیم هم حکم به این موضوع نمی‌کند.

وی در پاسخ به این سئوال که آیا پیامبر مسائل دفاعی اسلام را مورد مذاکره قرار داد ضمن بیان این مطلب که پس از انعقاد قرارداد صلح حدیبیه، پیامبر به امپراتوری‌های بزرگ آن زمان نامه دعوت به اسلام نوشت و در این فاصله توان دفاعی خود را بالا برد اظهار کرد: پیامبر نه‌تنها نگذاشت چنین خواسته‌ای توسط دشمن مطرح شود، بلکه حضرت از این فرصت نهایت استفاده را برای قدرتمندتر شدن اسلام انجام دادند.

رجبی دوانی به بازخوانی بند دیگری از مفاد قرارداد صلح حدیبیه مبنی بر مختاربودن طرفین با هم‌پیمان شدن با قبایل دیگر پرداخت و تصریح کرد: تعرض به به هم‌پیمان طرفین در حکم تعرض به طرفین بود. پیامبر می‌دانست اینها به عهد و پیمان خود وفا نمی‌کنند. به‌خاطر همین با قبیله «بنی خزاعه» که قریش با آنها در دشمنی بود هم‌پیمان می‌شود. این قبیله مشرک است، ولی در دشمنی با استکبار آن زمان یعنی قریش هدف مشترکی وجود داشت.

عضو هیئت علمی دانشگاه ضمن انتقاد از وادادگان و خودباختگان غرب‌گرا که می‌گویند فرقی میان امریکا و روسیه وجود ندارد تشریح کرد: تفاوت اینجاست که روسیه به دشمنی با ما برنخاسته است و روابط نزدیک دارد و هیچ‌گاه هم اعلام نکرده است می‌خواهد ما را از بین ببرد، اما وزیر امور خارجه خبیث امریکا بارها گفته که ما دنبال تغییر نظام در ایران هستیم. به‌علاوه اینکه وجه اشتراکی میان روسیه و ایران در دشمنی با غرب وجود دارد که باید از آن استفاده کرد.

وی در باره چگونگی نقض عهد توسط قریش در جریان صلح حدیبیه و در ادامه آن فتح مکه با بیان اینکه آیه «إنّا فَتَحنا لَکَ فَتحاً مُبیناً» برای صلح حدیبیه نازل شده و نه فتح مکه بیان کرد: در جریان نقض عهد قرارداد صلح حدیبیه، کفار و مشرکین قریش وارد جنگ با قبیله بنی خزاعه شدند. پیامبر هم بعد از این نقض عهد آماده جنگ با آنها شد و هرچه ابوسفیان به دست و پای ایشان افتاد، قبول نکردند.

این استاد دانشگاه در خصوص شأن نزول آیه «ثُمَّ یَنْقُضُونَ عَهْدَهُمْ فِی کُلِّ مَرَّةٍ» با بیان اینکه این آیه اصلاً ارتباطی با کفار و مشرکین قریش ندارد و در باره مذاکره با یهودیان نازل شده است گفت: ما نمی‌توانیم بخشی از آیات قرآن را بیاوریم و با میل خود آن را تفسیر کنیم و به قبل و بعد آن را کاری نداشته باشیم. پیمان با یهودیان در شرایطی انجام شد که مسلمانان کاملاً دست برتر را داشتند.

این کارشناس تاریخ اسلام با ابراز تأسف از افرادی که مفاهیم دینی و آیات قرآن را مستمسکی برای عملکرد اشتباه خود قرار می‌دهند تصریح کرد: این‌طور نبود که هر بار یهودیان نقض عهد کردند پیامبر از کنار آن به سادگی می‌گذشت. این درست که قرارداد با یهودیان بسته شده بود، اما یهودیان سه قبیله بودند که هرکدام رئیس، قوانین و زندگی خود را داشتند. نقض عهد اول توسط قبیله بنی قینقاع شکل گرفت و در آن یهودیان به یک زن مسلمان تعرض کردند و مرد مسلمان دیگری را که در دفاع از آن زن برخاسته بود نیز کشتند. پیامبر هم بدون قید و شرط برای آنها مهلت تعیین کردند که از مدینه خارج شوند.

وی ادامه داد: در این قضیه منافقین به‌صورت پنهانی به این قبیله گفتند که شما مقاومت کنید، هم ما به کمک شما می‌آییم و هم قبایل دیگر یهود را علیه پیامبر متحد می‌کنیم. این شد که بنی قینقاع از مدینه خارج نشدند. پیامبر هم وقتی دید مهلت تمام شد، لشکر کشید و وقتی این قبیله دید که خبری از منافقین و یهودیان دیگر نیست گفتند حالا حاضریم برویم! حضرت هم فرمودند به‌شرطی می‌توانید بروید که تمام اموال شما مصادره شود، یعنی عزت اسلام در هر حالی باید حفظ شود.

رجبی دوانی به دومین نقض عهد توسط یهودیان بنی‌ نضیر اشاره کرد که قصد قتل پیامبر اسلام را داشتند و اضافه کرد: پیامبر برای این قبیله هم مهلت تعیین کردند، ولی وقتی قبیله بنی نضیر مقاومت کرد، سپاهیان اسلام آنها را محاصره کردند. پیامبر به آنها گفت هرکدام از خانواده‌ها می‌توانند یک بار شتر با خود ببرند. آنها نپذیرفتند و درگیری ادامه پیدا کرد. در آخر تسلیم شدند و گفتند می‌رویم. پیامبر این بار گفت دیگر نمی‌توانید با خود چیزی ببرید!

عضو هیئت علمی دانشگاه با اشاره به آیه ۵۸ سوره انفال گفت: در این خطاب به پیامبر اسلام(ص) آمده است که اگر یقین دارید که شرایطی حاکم شده که احتمال نقض عهد توسط طرف مقابل وجود دارد می‌توانید نقض عهد کنید و حتماً این‌طور نیست که باید به پیمان خود ادامه دهید.

بخش دیگر برنامه شب گذشته جهان‌آرا به موضوع دوران حکومت حضرت امیرالمؤمنین(ع) اختصاص پیدا کرد.

این استاد دانشگاه با بیان اینکه حضرت علی(ع) به این دلیل کوفه را مرکز حکومت خود قرارداد چون بسیاری از اصحاب پیامبر از مدینه به بصره و کوفه مهاجرت کرده بودند و شهر مدینه در دوران خلافت سه خلیفه اول تبدیل به شهر فاسدی شده بود.

وی در پاسخ به این سئوال که چرا حضرت علی(ع) مبادرت به انتصاب بعضاً افراد فاسدی در حکومت کردند با رد کامل این موضوع تصریح کرد: عثمان بن حنیف که فردی بسیار بزرگوار و از اصحاب مقرب پیامبر اسلام(ص) بود و فقط به‌خاطر اینکه رفتاری خلاف شأن حکومت علوی از وی سر زده بود مورد شماتت امیرالمؤمنین(ع) قرار گرفته بود.

رجبی دوانی در باره شخصیت زیاد ابن ابیه ضمن ابراز تأسف از این موضوع که رئیس‌جمهور وی را فردی فاسد معرفی کرده بود اظهار داشت: تنها اشتباهی که از زیاد در تواریخ آمده است مربوط به پس گرفتن شهادتش در جریان گواهی دادن به زنای مغیره بن شعبه به خواست خلیفه دوم بود که موجب شد آن سه نفر دیگر حد بخورند و مغیره از سنگسار جان سالم به در ببرد.

این استاد دانشگاه افزود: اتفاقاً زیاد ابن ابیه در دوران حکومت امام علی(ع) لیاقت بسیار زیادی از خود نشان داد و موجب شد حضرت علی(ع) چندین بار از وی تقدیر به‌عمل آورد. ماجرای بیعت او با معاویه به بعد از صلح امام حسن مجتبی(ع) می‌رسد که آن هم با اصرار مغیره بن شعبه اتفاق افتاد.

وی به ماجرای اشعث بن قیس هم اشاره کرد که اشعث دو مسئولیت بزرگ داشت و توضیح داد: یکی از مسئولیت‌های اشعث ریاست بر قبیله کنده بود که امام نمی‌توانست در آن دخالتی کند، اما در ماجرای ریاست بر یمنی‌های کوفه، وقتی امام حجر بن عدی که فردی هم‌وزن اشعث بود را پیشنهاد می‌کند، حجر سر باز می‌زند و از قبول آن امتناع می‌کند. حضرت هم چاره‌ای جز ابقای اشعث نداشتند.

عضو هیئت علمی دانشگاه در بخش پایانی این برنامه در پاسخ به این سئوال آیا امیرالمؤمنین(ع) به‌گونه‌ای تحت فشار قرار گرفتند که نتوانند امور مد نظر خود را پیاده‌سازی کنند توضیح داد: ما دوگونه خواص داریم. خواص باطل که جای خود دارد، بعضی اوقات خواص جبهه حق با عدم تحلیل درست به حضرت علی(ع) ضربه زدند. وقتی حضرت حکومت را در دست گرفتند همه حکام فاسد را برداشتند و افراد دیگری را منصوب کردند.

این استاد دانشگاه به ماجرای انتصاب ابوموسی اشعری به‌جای سعید بن عاص توسط مردم کوفه به‌عنوان حاکم این شهر اشاره کرد و گفت: امیرالمؤمنین(ع) خلیفه شدند و می‌خواهند ابوموسی را بردارند. همان انقلابیون کوفی که به مدینه آمدند و از عوامل مهم برای به خلافت رسیدن حضرت بودند گفتند ما ابوموسی را قبول داریم، بگذارید باشد و رأی خود را بر حضرت تحمیل کردند.

وی در توضیح مورد دیگر تحمیل نظر بر امیرالمؤمنین(ع) به بازخوانی ماجرای قیس بن سعد بن عباده حاکم مصر که فرد باتدبیر و وفاداری بود پرداخت و تصریح کرد: در این ماجرا عبدالله بن جعفر برادرزاده و داماد حضرت که فرد بسیار صالحی هم بود تحت تأثیر جوسازی‌های معاویه قرار گرفت و حضرت مجبور می‌شوند قیس را بردارند و محمد بن ابی‌بکر ناپخته را که با وجود اینکه از اصحاب خاص امیرالمؤمنین(ع) هست منصوب کنند.

محمدحسین رجبی دوانی کارشناس تاریخ اسلام با ابراز تأسف از افرادی که مفاهیم دینی و آیات قرآن را مستمسکی برای عملکرد اشتباه خود قرار می‌دهند گفت: این‌طور نبود که هر بار یهودیان نقض عهد کردند پیامبر از کنار آن به سادگی بگذرد.

به گزارش تسنیم، برنامه جهان‌آرا شب گذشته با موضوع درس مذاکره و مقاومت در سیره اهل بیت(ع) روی آنتن این شبکه رفت.

دکتر محمدحسین رجبی دوانی، استاد دانشگاه و کارشناس تاریخ اسلام میهمان این قسمت از برنامه جهان‌آرا بود که به همراه دکتر وحید یامین‌پور به ارائه نقطه نظرات خود در این خصوص پرداختند.

رجبی دوانی در ابتدای این برنامه با بیان اینکه در یک برآورد بیش از یک‌سوم آیات قرآن مربوط به مسائل تاریخی است گفت: مسلم است قرآن در جهت هدایت به این مهم پرداخته است، در حالی‌که آیات‌الاحکام که مربوط به زندگی روزمره ما می‌شود چیزی در حدود پانصد آیه است، اما بیش از دو هزار آیه در باره تاریخ داریم.

وی ادامه داد: حوادثی در طول زمان برای انسان‌ها و جوامع مؤمن پدید می‌آید که اینها نمونه‌هایی در گذشته داشته و وقتی قرآن اینها را بیان می‌کند می‌خواهد این تنبه را به مؤمنان بدهد که در شرایط مشابه باید چگونه عمل شود تا از عملکردهای صحیح درس‌ها بگیرد و از جنبه‌های منفی و غلط عبرت.

این استاد دانشگاه با بیان اینکه گاهی اوقات افراد عبرت‌ها را الگو در نظر می‌گیرند دلیل آن را مطامع شخصی دانست و توضیح داد: امیرمؤمنان علیه‌السلام در نامه به امام حسن مجتبی علیه‌السلام می‌فرماید: من طوری تاریخ گذشتگان را مورد مطالعه و مداقه قرار دادم، گویی که با آنها زندگی کردم. به‌طور قطع تاریخ آئینه‌ای است برای تشخیص راه نجات و سعادت از راه شقاوت و بدبختی.

وی با طبیعی توصیف کردن این موضوع که هرگاه حق حاکمیت پیدا کرده است باطل با انواع توطئه‌ها و نفاق برای زمین‌گیر کردن این جریان وارد عرصه شده است اضافه کرد: نفاق در جامعه دینی در شرایطی پدیدار می‌شود که افرادی به‌خاطر اینکه از قدرتی که در نظر داشتند دور مانده‌اند.

عضو هیئت علمی دانشگاه در تشریح پدیده نفاق در جامعه دینی تصریح کرد: از وقتی حکومت اسلام در مدینه شکل می‌گیرد بروز پیدا می‌کند تا وقتی پیامبر رحلت می‌کند. بعد از رحلت پیامبر ما پدیده نفاق را نمی‌بینیم تا وقتی‌که حضرت علی(ع) به خلافت می‌رسد که نفاق جدید این‌بار در پوشش افراد باسابقه پیامبر پدید می‌آید. وقتی باطل حاکم می‌شود نفاق هم از بین می‌رود و وقتی حق حاکمیت پیدا می‌کند، حکومت دینی با این پدیده زشت مواجه می‌شود.

رجبی دوانی با طرح این سئوال که آیا می‌شود نظام جمهوری اسلامی را با نظامی که پیامبر اکرم(ص) و حضرت علی(ع) رهبری آن را در دست دارند مقایسه کرد تشریح کرد: درست است که ما الان نظامی ولایی داریم که ولی فقیه که معصوم نیست حاکم بر آن است، اما از نظر مشروعیت، این نظام از همان مشروعیت برخوردار و برحق است. اگرچه ممکن است در مقام عمل آنچه که پیاده می‌شود فرسنگ‌ها فاصله داشته باشد.

وی با اشاره به سخنان رهبر معظم انقلاب که فرموده بود نظام جمهوری اسلامی با آنچه که باید باشد فاصله زیادی دارد ادامه داد: اگرچه عملکردها در قیاس با حکومت نبوی و علوی خیلی فاصله دارد، اما حقیقت و مشروعیت این حکومت عین همان‌هاست.

این استاد دانشگاه با تکرار حوادث مشابه با دوران حکومت اسلامی در ابتدای شکل‌گیری آن در نظام جمهوری اسلامی تشریح کرد: به‌طور مثال جنگ تحمیلی ما شبیه جنگ خندق است که برای پیامبر اسلام پدیده آمد. تمام شرک و کفر و نفاق برای نابودی نظام نوبنیاد اسلام دست به دست هم دادند. روش و هدف از برپایی جنگ تحمیلی همان بود که در زمان پیامبر رخ داد.

وی به قضیه پذیرش آتش‌بس و تعبیر امام مبنی بر سرکشیدن جام زهر هم اشاره کرد و گفت: این موضوع را می‌شود به‌نوعی در قضیه صلح امام حسن تطبیق داد که البته تفاوت‌هایی دارد. پذیرش آتش‌بس به‌خاطر کوتاهی مردم و خیانت مسئولین نبود، بلکه به‌خاطر شرایطی بود که دشمنان بیرونی به ما تحمیل کرده بودند و امام مجبور شدند جنگ را به پایان برسانند و قطعنامه را بپذیرند و به‌خاطر اینکه مردم ما مثل مردم دوران امام حسن(ع) نبودند، نتیجه آن نشد که در آن دوران اتفاق افتاد.

عضو هیئت علمی دانشگاه فتنه ۸۸ را که اصل ولایت را هدف قرار داده بود به‌‌عنوان نمونه دیگری از موارد تطبیقی با دوران صدر اسلام مثال زد و بیان کرد: این فتنه عیناً مانند فتنه جمل است که به حضرت امیرالمؤمنین(ع) تحمیل شد و کسانی که این فتنه را برپا کردند، بعضاً از سابقون در انقلاب و نظام بودند و سوابق خوبی داشتند، مانند طلحه و زبیری که آن فتنه را به حضرت علی(ع) تحمیل کردند.

رجبی دوانی با انتقاد از مسئولینی که می‌گفتند نظام در موقعیت شعب ابی‌طالب قرار دارد به سخنان رهبر معظم انقلاب که فرموده بود ما در موقعیت بدر و خیبر هستیم اشاره کرد و توضیح داد: همان‌موقع در برنامه‌ای این نکته از سخنان رهبر انقلاب را بررسی کردیم که در موقعیت بدر هستیم به‌خاطر اینکه در مقابل تهدیدهای امریکا ایستادگی کردیم و در موقعیت خیبر هستیم چون در مقابل تهدیدهای اسرائیل قرار گرفتیم. اگر هم به‌خاطر تحریم‌هایی به ما فشار آمد به‌خاطر عدم عمل به فرمایشات رهبری نظام در باره اقتصاد مقاومتی و اتکا به توان داخلی بود.

وی در باره مذاکرات پیامبر با کفار مکه که منجر به قرارداد صلح حدیبیه شد توجه به شرایطی را که مذاکره در آن انجام شد مهم توصیف کرد و توضیح داد: در آن زمان هنوز دولتی تشکیل نشده و تهدیدی برای نابود کردن اسلام وجود نداشت. حضرت می‌خواستند با آنها حرف بزنند و حقایق را به آنها برسانند. به‌خاطر همین حضرت از اصول خود ابداً کوتاه نمی‌آیند. لذا وقتی می‌بینند حضرت از اصول خود دست بر‌نمی‌دارند می‌خواهند ایشان را تطمیع کنند، ولی حضرت هیچ امتیازی به آنها نمی‌دهند.

این استاد دانشگاه به پیشنهاد مشرکان به پیامبر اکرم(ص) اشاره کرد که گفته بودند برای مدتی ما از خدای خود دست می‌کشیم و خدای شما را می‌پرستیم و برعکس تا ببینیم کدام خدا بهتر است و اظهار داشت: در این شرایط سوره کافرون نازل داشت، یعنی هیچ‌گاه از اصول عقب‌نشینی نشد و به آنها گفته شد اگر می‌خواهید تنش‌ها فرو بنشیند شما اسلام نیاورید، ولی مزاحم ما نباشید. اینجا نشان داد که دشمن دروغ می‌گوید و می‌خواهد از طریق مذاکره بر اسلام سیطره پیدا کند.

رجبی دوانی در توصیف شرایطی که صلح حدیبیه در آن انجام گرفت تصریح کرد: در آن زمان اسلام در ضعف کامل بود و شمار یاران پیامبر بسیار کم بود و در یک اقلیت محض بودند. اتفاقاً وقتی سخنان خداوند را از زبان پیامبر شنیدند دروغ آنها مشخص شد و بر دشمنی خود افزودند.

وی در باره مذاکرات پیامبر با یهودیان و مشرکان در دوران تشکیل دولت اسلامی با بیان اینکه این مذاکرات در حالی انجام شد که دولت نوپای اسلامی از همه جهات مورد تهدید دشمنان اسلام بود اضافه کرد: حضرت هوشمندانه با قبایلی که هنوز به دشمنی با اسلام برنخاسته بودند مثل بنی‌ضمره قرارداد همزیستی و عدم تعرض به همدیگر امضا می‌کنند.

این کارشناس تاریخ اسلام در باره مذاکره پیامبر اسلام با قبایل یهودی بنی قینقاع، بنی نضیر و بنی قریظه که ساکنان مدینه بودند گفت: یهودیان با اینکه می‌دانستند موعودی که در تورات آمده، حضرت محمد(ص) است، ولی به‌خاطر اینکه حضرت خواسته‌های آنها را نپذیرفت بنای ناسازگاری گذاشتند.

وی ادامه داد: پیامبر اسلام هم متوجه خطرشان شد و سران آنها را فراخواند و به آنها گفت حالا که اسلام نمی‌آورید در کنار هم زندگی کنیم و اگر اختلافی هم پیش آمد طبق اصولی که بین‌مان تعریف شده عمل کنیم. چون حرف بسیار منطقی بود، یهودیان پذیرفتند و منجر به قراردادی شد که بعضی مورخان از آن به‌عنوان اولین قانون اساسی در دوران حکومت اسلامی یاد می‌کنند که البته بعد از مدتی چون یهودیان فهمیدند با دست خودشان راه توطئه علیه اسلام را بستند نقض عهد کردند که آیه ثُمَّ یَنْقُضُونَ عَهْدَهُمْ فِی کُلِّ مَرَّةٍ (سوره انفال/ آیه ۵۶) در باره همین سه قوم نازل شده است.

عضو هیئت علمی دانشگاه به مذاکرات پیامبر با کفار قریش به رهبری ابوسفیان در مکه اشاره کرد و گفت: کفار چون دیدند اسلام در مدت ۱۳ سال حکومت پیامبر در مدینه تثبیت شده است احساس خطر کردند و با دسیسه‌های قوم بنی‌نضیر و متحد کردن قبایل اطراف مدینه درصدد جنگ سخت با پیامبر برآمدند که سه جنگ بدر، احد و خندق اتفاق افتاد.

وی اضافه کرد: اتفاقاً محاسبات دقیقی هم برای از بین بردن اسلام داشتند، اما در معادلات خود این را محاسبه نکرده بودند که خداوند افرادی را که در راه حق ثابت‌قدم می‌مانند یاری می‌کنند. لذا این ائتلاف بزرگ به شکست انجامید و پیامبر اسلام سربلند بیرون آمدند. از اینجاست که قریش به این نتیجه می‌رسد که پیامبر و اسلام را با جنگ سخت نمی‌توان برانداخت و باید به مذاکره روی بیاورد تا از این طریق راهی برای نفوذ پیدا کند و از داخل به اسلام ضربه بزند.

این استاد دانشگاه در پاسخ به این سئوال که چرا پیامبر اسلام مذاکره با قریش را در سال ششم هجری را پذیرفت ضمن بیان این مطلب که قریش استکبار بود و نمی‌توانست این شکست را تحمل کند بیان کرد: پیامبر اسلام برای زیارت خانه خدا به مکه می‌روند. درست است که مکه در دست قریش است، اما طبق عرفی که وجود داشت، مکه حرم امن بود و قبایل دیگر مجاز بودند که زیارت کنند و بروند، اما در آن سال قریش برای اینکه با دست بالا برخورد کند اجازه زیارت به کاروان پیامبر را نداد و در میان راه جلوی ایشان را گرفتند.

وی ادامه داد: پیامبر پیکی فرستاد تا قریش را به مذاکره دعوت کند. قریش هم فرستاده پیامبر را بازداشت کرد و این‌طور شایعه کرد که فرستاده را به قتل رسانده است تا این‌طور القا کند که قریش می‌خواهد وارد جنگ شود. پیامبر چون فقط به قصد زیارت به مکه رهسپار شده بودند و آمادگی جنگ نداشتند کاروان را زیر درختی در منطقه حدیبیه جمع کردند و خطاب به اصحاب فرمودند حالا که می‌خواهند به ما جنگی را تحمیل کنند شما مجدداً با من بیعتی کنید که فرار در کار نباشد تا عزت اسلام حفظ بماند.

این کارشناس تاریخ اسلام با بیان اینکه قصد قریش جنگ نبود و فقط می‌خواست با دست بالا برخورد کند وقتی رفتار پیامبر را دید نماینده تام‌الاختیار خود را برای مذاکره فرستاد تصریح کرد: نماینده قریش گفت می‌دانیم شما برای جنگ نیامده بودید، اما باعث سرشکستگی ما بود که بین مردم این مطرح شود که پیامبر حرف خود را پیش برد. امسال نمی‌گذاریم بیایید، ولی از سال بعد می‌توانید. پیامبر هم به‌خاطر اینکه مسائل دیگری را پیش بگیرند، این موضوع را قبول کردند که منجر به قرارداد صلح حدیبیه شد.

رجبی دوانی به مفاد قرارداد صلح حدیبیه اشاره کرد و گفت: بنا شد هیچ جنگی تا ۱۰ سال میان قریش و اسلام شکل نگیرد. مسلمانان امسال برمی‌گردند، ولی از سال دیگر می‌توانند، قریش هم تعهد می‌کند سه روز شهر را برای زیارت آنها تخلیه کند.

عضو هیئت علمی دانشگاه با برشمردن امتیازاتی که پیامبر به قریش داد توضیح داد: پیامبر تعهد دادند که راه تجاری مهم جنوب به شمال و بالعکس قریش که بعد از جنگ بدر بسته شده بود باز شود. این امتیاز بزرگی برای قریش بود، چون چهارسال اینها ضررهای زیادی کردند و تجارت‌شان قطع شده بود. مورد دیگر که برای مسلمانان خیلی سنگین آمد این بود که پیامبر متعهد شدند هرکس از قریش که فرار کرد و به‌طرف مسلمانان آمد، باید بازگردانده شود، ولی اگر از طرف مسلمانان کسی برگشت و مرتد شد و به مکه پناه برد حق درخواست استرداد آنها را ندارند.

وی در باره چرایی اعطای این امتیازات توسط پیامبر به قریش تشریح کرد: پیامبر در جنگ خندق فرمود جنگ با خدعه و نیرنگ پیش می‌رود که این یک اصل کلی برای همه جنگ‌های نرم و سخت است. دشمن در این قضیه احساس برد کرد، ولی پیامبر اسلام با اعطای این دو امتیاز به قریش سر آنها را گرم کرد و آنها از امتیاز اصلی که به پیامبر دادند غافل ماندند.

این کارشناس تاریخ اسلام به امتیازاتی که پیامبر از قریش گرفت اشاره کرد و تصریح کرد: آن امتیاز هم این بود که کفار و مشرکین، اسلام را به رسمیت شناختند و دشمنی که در سه جنگ سخت قصد براندازی اسلام را داشت تعهد داد تا ۱۰ سال به‌هیچ وجه وارد جنگ با مسلمانان نشود تا پیامبر بتواند دعوت خود را جهانی کند. همین باعث شد فتح مکه که قرار بود در خوش‌بینانه‌ترین حالت سال شانزدهم هجری اتفاق بیفتد، در سال هشتم هجری رخ دهد.

این استاد دانشگاه با انتقاد از کسانی که از عبارت برد- برد در مذاکرات با دشمنان اسلام یاد می‌کنند خاطرنشان کرد: با همسایگان و دوستان می‌توان توافقاتی کرد که برد- برد باشد، اما دشمنی که می‌خواهد شما را نابود کند، عقل سلیم هم حکم به این موضوع نمی‌کند.

وی در پاسخ به این سئوال که آیا پیامبر مسائل دفاعی اسلام را مورد مذاکره قرار داد ضمن بیان این مطلب که پس از انعقاد قرارداد صلح حدیبیه، پیامبر به امپراتوری‌های بزرگ آن زمان نامه دعوت به اسلام نوشت و در این فاصله توان دفاعی خود را بالا برد اظهار کرد: پیامبر نه‌تنها نگذاشت چنین خواسته‌ای توسط دشمن مطرح شود، بلکه حضرت از این فرصت نهایت استفاده را برای قدرتمندتر شدن اسلام انجام دادند.

رجبی دوانی به بازخوانی بند دیگری از مفاد قرارداد صلح حدیبیه مبنی بر مختاربودن طرفین با هم‌پیمان شدن با قبایل دیگر پرداخت و تصریح کرد: تعرض به به هم‌پیمان طرفین در حکم تعرض به طرفین بود. پیامبر می‌دانست اینها به عهد و پیمان خود وفا نمی‌کنند. به‌خاطر همین با قبیله «بنی خزاعه» که قریش با آنها در دشمنی بود هم‌پیمان می‌شود. این قبیله مشرک است، ولی در دشمنی با استکبار آن زمان یعنی قریش هدف مشترکی وجود داشت.

عضو هیئت علمی دانشگاه ضمن انتقاد از وادادگان و خودباختگان غرب‌گرا که می‌گویند فرقی میان امریکا و روسیه وجود ندارد تشریح کرد: تفاوت اینجاست که روسیه به دشمنی با ما برنخاسته است و روابط نزدیک دارد و هیچ‌گاه هم اعلام نکرده است می‌خواهد ما را از بین ببرد، اما وزیر امور خارجه خبیث امریکا بارها گفته که ما دنبال تغییر نظام در ایران هستیم. به‌علاوه اینکه وجه اشتراکی میان روسیه و ایران در دشمنی با غرب وجود دارد که باید از آن استفاده کرد.

وی در باره چگونگی نقض عهد توسط قریش در جریان صلح حدیبیه و در ادامه آن فتح مکه با بیان اینکه آیه «إنّا فَتَحنا لَکَ فَتحاً مُبیناً» برای صلح حدیبیه نازل شده و نه فتح مکه بیان کرد: در جریان نقض عهد قرارداد صلح حدیبیه، کفار و مشرکین قریش وارد جنگ با قبیله بنی خزاعه شدند. پیامبر هم بعد از این نقض عهد آماده جنگ با آنها شد و هرچه ابوسفیان به دست و پای ایشان افتاد، قبول نکردند.

این استاد دانشگاه در خصوص شأن نزول آیه «ثُمَّ یَنْقُضُونَ عَهْدَهُمْ فِی کُلِّ مَرَّةٍ» با بیان اینکه این آیه اصلاً ارتباطی با کفار و مشرکین قریش ندارد و در باره مذاکره با یهودیان نازل شده است گفت: ما نمی‌توانیم بخشی از آیات قرآن را بیاوریم و با میل خود آن را تفسیر کنیم و به قبل و بعد آن را کاری نداشته باشیم. پیمان با یهودیان در شرایطی انجام شد که مسلمانان کاملاً دست برتر را داشتند.

این کارشناس تاریخ اسلام با ابراز تأسف از افرادی که مفاهیم دینی و آیات قرآن را مستمسکی برای عملکرد اشتباه خود قرار می‌دهند تصریح کرد: این‌طور نبود که هر بار یهودیان نقض عهد کردند پیامبر از کنار آن به سادگی می‌گذشت. این درست که قرارداد با یهودیان بسته شده بود، اما یهودیان سه قبیله بودند که هرکدام رئیس، قوانین و زندگی خود را داشتند. نقض عهد اول توسط قبیله بنی قینقاع شکل گرفت و در آن یهودیان به یک زن مسلمان تعرض کردند و مرد مسلمان دیگری را که در دفاع از آن زن برخاسته بود نیز کشتند. پیامبر هم بدون قید و شرط برای آنها مهلت تعیین کردند که از مدینه خارج شوند.

وی ادامه داد: در این قضیه منافقین به‌صورت پنهانی به این قبیله گفتند که شما مقاومت کنید، هم ما به کمک شما می‌آییم و هم قبایل دیگر یهود را علیه پیامبر متحد می‌کنیم. این شد که بنی قینقاع از مدینه خارج نشدند. پیامبر هم وقتی دید مهلت تمام شد، لشکر کشید و وقتی این قبیله دید که خبری از منافقین و یهودیان دیگر نیست گفتند حالا حاضریم برویم! حضرت هم فرمودند به‌شرطی می‌توانید بروید که تمام اموال شما مصادره شود، یعنی عزت اسلام در هر حالی باید حفظ شود.

رجبی دوانی به دومین نقض عهد توسط یهودیان بنی‌ نضیر اشاره کرد که قصد قتل پیامبر اسلام را داشتند و اضافه کرد: پیامبر برای این قبیله هم مهلت تعیین کردند، ولی وقتی قبیله بنی نضیر مقاومت کرد، سپاهیان اسلام آنها را محاصره کردند. پیامبر به آنها گفت هرکدام از خانواده‌ها می‌توانند یک بار شتر با خود ببرند. آنها نپذیرفتند و درگیری ادامه پیدا کرد. در آخر تسلیم شدند و گفتند می‌رویم. پیامبر این بار گفت دیگر نمی‌توانید با خود چیزی ببرید!

عضو هیئت علمی دانشگاه با اشاره به آیه ۵۸ سوره انفال گفت: در این خطاب به پیامبر اسلام(ص) آمده است که اگر یقین دارید که شرایطی حاکم شده که احتمال نقض عهد توسط طرف مقابل وجود دارد می‌توانید نقض عهد کنید و حتماً این‌طور نیست که باید به پیمان خود ادامه دهید.

بخش دیگر برنامه شب گذشته جهان‌آرا به موضوع دوران حکومت حضرت امیرالمؤمنین(ع) اختصاص پیدا کرد.

این استاد دانشگاه با بیان اینکه حضرت علی(ع) به این دلیل کوفه را مرکز حکومت خود قرارداد چون بسیاری از اصحاب پیامبر از مدینه به بصره و کوفه مهاجرت کرده بودند و شهر مدینه در دوران خلافت سه خلیفه اول تبدیل به شهر فاسدی شده بود.

وی در پاسخ به این سئوال که چرا حضرت علی(ع) مبادرت به انتصاب بعضاً افراد فاسدی در حکومت کردند با رد کامل این موضوع تصریح کرد: عثمان بن حنیف که فردی بسیار بزرگوار و از اصحاب مقرب پیامبر اسلام(ص) بود و فقط به‌خاطر اینکه رفتاری خلاف شأن حکومت علوی از وی سر زده بود مورد شماتت امیرالمؤمنین(ع) قرار گرفته بود.

رجبی دوانی در باره شخصیت زیاد ابن ابیه ضمن ابراز تأسف از این موضوع که رئیس‌جمهور وی را فردی فاسد معرفی کرده بود اظهار داشت: تنها اشتباهی که از زیاد در تواریخ آمده است مربوط به پس گرفتن شهادتش در جریان گواهی دادن به زنای مغیره بن شعبه به خواست خلیفه دوم بود که موجب شد آن سه نفر دیگر حد بخورند و مغیره از سنگسار جان سالم به در ببرد.

این استاد دانشگاه افزود: اتفاقاً زیاد ابن ابیه در دوران حکومت امام علی(ع) لیاقت بسیار زیادی از خود نشان داد و موجب شد حضرت علی(ع) چندین بار از وی تقدیر به‌عمل آورد. ماجرای بیعت او با معاویه به بعد از صلح امام حسن مجتبی(ع) می‌رسد که آن هم با اصرار مغیره بن شعبه اتفاق افتاد.

وی به ماجرای اشعث بن قیس هم اشاره کرد که اشعث دو مسئولیت بزرگ داشت و توضیح داد: یکی از مسئولیت‌های اشعث ریاست بر قبیله کنده بود که امام نمی‌توانست در آن دخالتی کند، اما در ماجرای ریاست بر یمنی‌های کوفه، وقتی امام حجر بن عدی که فردی هم‌وزن اشعث بود را پیشنهاد می‌کند، حجر سر باز می‌زند و از قبول آن امتناع می‌کند. حضرت هم چاره‌ای جز ابقای اشعث نداشتند.

عضو هیئت علمی دانشگاه در بخش پایانی این برنامه در پاسخ به این سئوال آیا امیرالمؤمنین(ع) به‌گونه‌ای تحت فشار قرار گرفتند که نتوانند امور مد نظر خود را پیاده‌سازی کنند توضیح داد: ما دوگونه خواص داریم. خواص باطل که جای خود دارد، بعضی اوقات خواص جبهه حق با عدم تحلیل درست به حضرت علی(ع) ضربه زدند. وقتی حضرت حکومت را در دست گرفتند همه حکام فاسد را برداشتند و افراد دیگری را منصوب کردند.

این استاد دانشگاه به ماجرای انتصاب ابوموسی اشعری به‌جای سعید بن عاص توسط مردم کوفه به‌عنوان حاکم این شهر اشاره کرد و گفت: امیرالمؤمنین(ع) خلیفه شدند و می‌خواهند ابوموسی را بردارند. همان انقلابیون کوفی که به مدینه آمدند و از عوامل مهم برای به خلافت رسیدن حضرت بودند گفتند ما ابوموسی را قبول داریم، بگذارید باشد و رأی خود را بر حضرت تحمیل کردند.

وی در توضیح مورد دیگر تحمیل نظر بر امیرالمؤمنین(ع) به بازخوانی ماجرای قیس بن سعد بن عباده حاکم مصر که فرد باتدبیر و وفاداری بود پرداخت و تصریح کرد: در این ماجرا عبدالله بن جعفر برادرزاده و داماد حضرت که فرد بسیار صالحی هم بود تحت تأثیر جوسازی‌های معاویه قرار گرفت و حضرت مجبور می‌شوند قیس را بردارند و محمد بن ابی‌بکر ناپخته را که با وجود اینکه از اصحاب خاص امیرالمؤمنین(ع) هست منصوب کنند.

صحبت من عمدتا درباره ایران نیست، درباره انقلاب ١٩١٧ روسیه است؛ رویدادهای اکتبر آن سال، نظام سیاسی، اقتصادی، فرهنگی‌ای که پس از آن ساخته شد، و اهمیت، دشواری‌ها، کمبودها و نقش بین‌المللی‌اش. آنچه می‌گویم صحبتی است مقدماتی و بعد از من دوستان دیگر به طور تخصصی درباره تأثیر انقلاب اکتبر بر ایران صحبت می‌کنند.

دوست نازنین و قدیمی‌ام آقای حکیمی درباره سندیکالیسم و جنبش کارگری ایران و دوست عزیز دیگرم آقای حافظ موسوی درباره تأثیرش بر ادبیات ایران. حیف که آقای کاوه بیات نیامد چون او در این زمینه مطالعه زیادی دارد و در جنبه‌های سیاسی آن به‌ویژه احزاب چپ در ایران و چگونگی برآمدن، قدرت‌گرفتن‌، و شکست‌ آنها صاحب‌نظر است.

چه کمونیست باشیم چه نباشیم، چه طرفدار کمونیسم باشیم چه دشمن آن، چه کار دانشگاهی بکنیم یا نه باید اعتراف کنیم که اتفاقی که در ١٩١٧ در روسیه رخ داد یکی از بزرگ‌ترین رویدادهای قرن بیستم بود به اعتبار تأثیری که بر این قرن گذاشت. کمتر حادثه و انقلابی در آن قرن بازتابی چنین بین‌المللی داشت، شرایط ویژه بازار سرمایه‌داری مستلزم این بود که مبارزه علیه آن مبارزه‌ای بین‌المللی شود. آرزوی بزرگ‌ترین شخصیت‌هایی که اکتبر را ساختند انقلاب بین‌المللی یا انقلاب جهانی بود؛ اصطلاحی که در آثار آن دوره لنین، تروتسکی و بوخارین بارها تکرار شده است. با اینکه چنین انقلابی روی نداد، اما اکتبر بر انقلاب‌های زیادی در قرن بیستم و تحولات فکری و صحنه سیاست بین‌الملل بعد از خود تأثیر گذاشت، به‌خصوص بعد از پایان جنگ جهانی دوم که اروپای شرقی، ویتنام، کره و مهم‌تر از همه چین به شیوه‌ای پیوستند که بلشویک‌ها در روسیه پیشنهاد و عملی کرده بودند، و بنا به اصطلاح رایج آن دوران اردوگاهی ساختند که تقریبا یک‌سوم از جمعیت جهان را دربر می‌گرفت و بخش مهمی از تولید اقتصادی دنیای آن روز را به وجود آورد. این نیروی عظیم با قدرت ایدئولوژیک خود که ریشه در یکی از مهم‌ترین مکتب‌های فکری دو قرن اخیر اروپا داشت طبیعتا تأثیر عظیمی بر اذهان، اعمال و خواسته‌ها گذاشت و نمی‌توان از آن به‌آسانی گذشت.

این رویداد از جهت دیگری هم اهمیت دارد. اگر برای تاریخ‌نگاران سیاست بین‌المللی یا اقتصاددانان مسائلی مهم بود مثل ساختن اقتصاد استوار بر برنامه‌ریزی توسط یک و فقط یک حزب، تمرکز نیروهای تولید در دست دولت و پیشبرد آنچه سوسیالیسم می‌نامیدند، برای نیروهای واقعی زندگی اجتماعی، توده‌ها، آدم‌هایی که کار می‌کنند، آدم‌هایی که استثمار می‌شوند، آدم‌هایی که آرزوها و امیدهایی دارند برای زندگی در جهانی بهتر، آدم‌هایی که از تبعیض طبقاتی رنج می‌برند، برای این آدم‌ها هم اکتبر اهمیت کلیدی داشت چون چشم‌انداز نوع دیگری از زندگی را باز کرد و بست. اما آنچه گشود تأثیر زیادی بر نیروهای اصلی زندگی اجتماعی داشت؛ بر زحمتکشان و تولیدکنندگان مستقیم، به عبارت بهتر آدم‌های رادیکال، سوسیالیست، آنارشیسم ، کمونیست و به‌تدریج فمینیست، و سپس آدم‌هایی که خواهان زندگی بهتر از دیدگاه بوم‌شناسی و محیط زیست هستند. کلا هر نیروی رادیکالی دیگر بعد از آن نمی‌توانست نسبت به انقلاب ١٩١٧ و به‌ویژه آنچه در اکتبر روی داد بی‌تفاوت بماند. دست‌کم دو قرن است این ایده که نظام سرمایه‌داری باید عوض شود، که در تز یازدهم مارکس با عنوان تغییر جهان آمده، در میان نیروهای رادیکال جایگاه ویژه‌ای دارد.

از درون خود جریان انقلاب فرانسه نیروهایی پیدا شدند که می‌دیدند تسخیر قدرت سیاسی به دست سرمایه‌داران خطرناک است. احساس می‌کردند جهان بدی شروع شده. احساس می‌کردند که گوشت دم توپ شده‌اند؛ آنها انقلاب را به پیش بردند اما میوه‌چینان انقلاب یک طبقه استثمارگرند. شخصیت بزرگی مثل بلانکی معرف هستی چنین فکری در انقلاب فرانسه است. از آنجا به بعد تا امروز این ایده هست چون در سطح جهان استثمار، فقر، نابرابری اجتماعی و ظلم هست.

دنیای ما با شکست دستاوردهای اکتبر دنیای بدون آرمانی شده، ولی فارغ از نیروهای رادیکال و چپ نیست. در لحظات تاریخی‌ای که ما در آن به‌سر می‌بریم، یعنی درحالی‌که سرمایه‌داری در دل یکی از بزرگ‌ترین بحران‌های مالی و اقتصادی خود به سر می‌برد و در منطقه ما خون به پا کرده، درحالی‌که تصویر پسرک پناهنده سوری که موج‌ها جسد او را به ساحل آورده‌اند تصویر واقعی منطقه ما است، درحالی‌که سیل پناهنده‌ها، بحران محیط زیست، فقر و مصیبت وجود دارد تصور اینکه سوسیالیسم مرده شوخی است. آنچه اکتبر از آن یاد می‌کرد همچنان به شکل‌های متنوعی در دل توده‌ها زنده است. در عین حال اکتبر چندان دستاوردهای مثبتی نداشت و جنبه‌های منفی آن را نمی‌توان از نظر دور کرد و یقینا ایدئولوگ‌های بورژوازی نیز به‌طور خستگی‌ناپذیری از آنها یاد می‌کنند.

ولی به هر حال تجربه‌ای بود. سرمایه‌داری برای پدیدآمدن بارها و بارها شکست خورد؛ در این شهرک، در آن جمهوری کوچک، پدید آمد و رفت تا بالاخره جهانگیر شد. برای سوسیالیسم نیز می‌توان چنین امکانی قائل شد. می‌آید و شکست می‌خورد، مثل کمون پاریس، سه ماه تلخ، سه ماه با سرنوشت تراژیک. سه ماه برای اینکه یک تجربه از دیکتاتوری پرولتاریا ساخته شود، بسیار کم بود، سه ماه برای اینکه نظریه‌پردازان بزرگی از دوران کمون بتوانند درباره‌اش تئوری بدهند و بحث کنند زمان خیلی کمی بود. ولی در اکتبر چیزی باز شد که هفت دهه با فرازونشیب‌ در یک گستره بین‌المللی به طول انجامید، با احزاب کمونیست و روشنفکران بی‌شمار غربی که به آن آرمان و اردوگاه دل سپرده بودند و هنوز هم با بازمانده‌هایی از آن وجود دارد. پس اکتبر پدیده بسیار پیچیده‌ای است. دو سویه دارد: یک سویه صدای آرمانخواهی میلیون‌ها و نسل پشت نسل آدم‌هایی هستند که از آزادی و برابری یاد می‌کردند و پشتوانه‌اش نیز یکی از محکم‌ترین تئوری‌هایی است که در فرهنگ غرب ساخته شده یعنی نظریه مارکس. از سوی دیگر آن‌قدر فاجعه به بار آورد که دفاع از آن دشوار باشد، حتی برای ستایشگران و مقلدانش. اتحاد شوروی هنوز برقرار بود که انتقاد از خود در آن شروع شد، در کنگره بیستم حزب کمونیسم در ١٩٥٦، خروشچف تحت عنوان کیش شخصیت علیه استالین به پاخاست اما نه‌چندان رادیکال که راهی عوض شود. اعتراض او بیشتر علیه سنتی بود که از اکتبر به بعد باقی مانده بود. استالینیسم در بنیان خود باقی ماند تا اینکه در ١٩٩٠ نابود شد و به شکل تلخی از درون پاشید. پس باید این رویداد را جدی‌تر ببینیم.

اگر به نیروهای رادیکال دلبستگی داریم، اگر با سرمایه‌داری و تمامی ترفندهای ایدئولوژیک لیبرالیسم‌اش همبستگی نداریم، اگر خواهان زندگی در جهانی هستیم که در آن ظلم، اجحاف، استثمار، بندگی انسان به دست انسان، بندگی مدرن وجود نداشته باشد و اگر می‌خواهیم به اندیشه‌های یکی از بزرگ‌ترین متفکران قرن نوزدهم یعنی مارکس و اندیشه دیگر پیشروان آن دوران بازگردیم، باید خوانشی انتقادی از اکتبر داشته باشیم. خواه چپ باشیم و خواه راست، نمی‌توانیم اکتبر را بپذیریم یا رد کنیم، این چهره دوگانه بسیار پیچیده است. اکتبر برای نخستین‌بار برای دهه‌ها استقرار نوع دیگری از زندگی اجتماعی و اقتصادی راه باز کرد و این مسئله کمی نبود. این انقلاب در سراسر گیتی، در تغییر اندیشه‌ها و فکرها اثر گذاشت و باقی ماند. نمی‌شود به جهان آینده فکر کرد بدون آنچه در اکتبر اتفاق افتاد.

صحبتم را متمرکز می‌کنم بر سه انحراف اصلی که از بدو تسخیر قدرت توسط بلشویک‌ها پدید آمد و بالاخره آن را نابود کرد. این سه ایده و رویکرد عملی استوار بر آنها به واقع گسست از اندیشه‌های رادیکال قرن ١٩ و به‌ویژه فکرهای مارکس بود و عاقبت نتیجه‌ای تراژیک به بار آورد، زیرا امیدها و آرزوهای زیادی بر باد رفت و نسل‌هایی در این راه از همه‌چیز گذشتند، در زندان‌ها شکنجه دیدند و اعدام شدند. از خانواده و دوست و آشنا گذشتند و در این راه مبارزه کردند و یاد آنها طبیعتا برای ما گرامی است. نه به دلیل ایده‌آلیست‌هایی که جهان دیگری می‌خواستند بلکه چون آدم‌هایی بودند که برای زندگی بهتر دیگران مبارزه کردند و کشته شدند. همواره باید بتوانیم بین رهبری احزاب کمونیست اعم از روسی و چینی و کوبایی و... و پایه‌هایش فرق بگذاریم. وقتی به تاریخ ایران نگاه می‌کنیم، می‌توانیم ایراد بگیریم که برخی از آنها به انقلاب خیانت کردند و به خواست‌های میلیون‌ها آدم پشت کردند و دریوزگی و جاسوسی پیشه کردند، اما همگی چنین نبودند. این آرمان پایه‌ها نبود که رهبری احزاب کمونیست معرفش بود، بلکه منافع بوروکراتیکی بود که به طور کامل از پایه‌ها بریده شده بود. آدم‌های عادی که مبارزه کردند سختی دیدند، سندیکا و اعتصاب و انقلاب برپا کردند و مبارزاتی را پیش بردند، آرمان‌هایی را در ذهنشان حفظ کردند و ادبیاتی فراهم آوردند، آنها محترم هستند و نمی‌توان قبول کرد کل این تجربه لگدمال شود.

سه نکته را در شرحی تاریخی از انقلاب اکتبر ١٩١٧ و شخصیت‌های اصلی آن ارائه می‌دهم، همراه با دو تئوری که ابتدا متناقض و متعارض بودند، اما سپس با هم در جریان سال ١٩١٧ همراه شدند. در پایان قرن نوزدهم حزب سوسیال‌دموکرات روسیه ساخته شد. رهبران این حزب عمدتا مهاجرینی خارج از روسیه بودند که علیه تزاریسم مبارزه می‌کردند. به‌تدریج هم جوانانی که در روسیه در دانشگاه‌ها تحصیل کرده مانند بوخارین و تروتسکی و افرادی که مشغول فعالیت‌ها و مبارزه‌های پایین جامعه بودند جذب آن شدند. بخشی به‌ناگزیر به خارج روسیه گریختند و اندکی هم در روسیه ماندند. این حزب عضو بین‌الملل دوم بود که رهبرش کارل کائوتسکی بود و یکی از مهم‌ترین نظریه‌پردازانش گئورگی پلخانف روس، از پایه‌گذاران حزب، بود. این حزب در میان کارگران روسیه نفوذ قابل‌ملاحظه‌ای داشت و رهبرانش در خارج باسواد و نظریه‌پرداز و دست به قلم بودند و نشریه داشتند و این نشریات در داخل روسیه پخش و خوانده می‌شد و حتی گاه اعتصابات را هم سازماندهی می‌کرد. این حزب چهار، پنج سال پس از پیدایش با یک بحران درونی در سال ١٩٠٢ روبه‌رو شد. بحرانی که دو جناح متخاصم را در حزب شکل داد. ظاهرا اختلاف بر سر عضویت اعضای جدید بود.

رهبر یک جناح شخصیت دانا، نویسنده، دست به قلم و تا حدودی متعصب و خشن و مطمئن به نفس ولادیمیر یولیانف لنین بود که اسمش در تاریخ ماند. رهبران منشویک، جناح دیگر نام و شهرت او را ندارند، اما آن زمان اهمیتی برابر داشتند، مهم‌ترین آنها مارتف تئوریسین و نظریه‌پرداز اصلی منشویک‌ها بود. اختلاف بر سازماندهی شکل گرفت. لنین معتقد بود این شکل عضوگیری خطرناک است و راه پلیس مخفی تزار را به ارگان‌های رهبری حزب باز می‌کند و در روسیه می‌تواند به ازدست‌رفتن نیروهای انقلابی و زندان‌های طولانی یا حتی کشته‌شدن آنها بینجامد، و پیشنهاد می‌کرد عضوگیری را بسیار دشوار کنیم. این پیشنهاد در یک قالب تئوریک خیلی مشهور در کتابی که همان ایام لنین نوشت مطرح شد؛ «چه باید کرد» که عنوان آن از کتاب چرنیشفسکی اتخاذ شده بود. راهی که پیشنهاد می‌کرد راه معقول و قابل‌فهمی بود. هم برای توده‌ها هم برای رهبران سوسیال‌دموکراسی. او می‌گفت باید تجربه‌های مبارزاتی پایین حزب از طریق سلول‌های حزبی به رهبری منتقل و آنجا متمرکز و موزون و جمع‌بندی شود و به صورت رهنمودهایی به توده‌ها بازگردد. ایده اصلی کاملا منطقی بود و آن این بود که چون طبقه کارگر در وسیع‌ترین کشور جهان، روسیه، مبارزه می‌کند و تعداد کارخانه‌ها و کارگران کم است مبارزات پیشرفته نیست و ممکن است سرکوب شود و در اکثر مواقع منجر به آگاهی چندانی نمی‌شود، فقط در برخی مؤسسه‌ها و کارخانه‌های صنعتی بزرگ می‌تواند پیشرفته‌تر باشد و به نتایج موفقیت‌آمیزی بعد از اعتصاب‌ها بکشد. طبقه پراکنده و از همدیگر بی‌خبر است و حزب موظف است این تجربه‌ها را گردآوری و موزون کند. به عبارت بهتر آگاهی ناموزون طبقه کارگر را موزون کند و آن را به طبقه بازگرداند تا مبارزات را سازماندهی کند. اسم این ایده سانترالیسم دموکراتیک است. یعنی به شکل دموکراتیکی مبارزات پراکنده متمرکز و از آن درس گرفته می‌شود. خود این ایده درست بود و نمی‌شد با آن مخالفت کرد. انطباق آن به شرایط سازماندهی خطرناک بود، زیرا برخلاف آرمانی که در آن بود، بالا می‌توانست تصمیماتی بگیرد که اساسا بر پایین استوار نباشد. خطر بزرگ‌تر این بود که حزب نقش بسیار بزرگی پیدا می‌کرد، چون خود را معرف پیشروترین بخش طبقه می‌دانست و بر این باور بود که بخش‌های دیگر باید خود را به یاری حزب به حد مبارزات پیشرفته بکشند.

اما ایراد اصلی اینجا پیدا می‌شد که چه کسی معرف پیشرفته‌ترین بخش حزب است؟ لنین می‌گفت، من، بلشویک‌ها، کسانی که اکثریت را در کنگره اوت ١٩٠٣ در لندن و بروکسل به دست آورده‌اند. کلمه بلشویک در روسی یعنی اکثریت. این اکثریت همیشگی نبود و در آن کنگره به دست آمد. ولی یک ایده خطرناک در آن نهفته بود: اینکه برخی از احزاب پیشرو و صدای پیشگامان طبقه‌اند، برخی از احزاب صدای عقب‌افتاده‌های طبقه، و در نتیجه پیشرفته‌ها نگاه منفی نسبت به عقب‌افتاده‌ها پیدا می‌کنند و در شرایط تاریخی، مثلا با تسخیر قدرت، می‌توان عقب‌افتاده‌ها را کنار گذاشت. در نتیجه آنچه در قرن ١٩ برای مارکس حیاتی بود از بین رفت. اینکه آزادی طبقه کارگر کار خود طبقه کارگر است تبدیل شد به این ایده که آزادی طبقه کارگر کار حزب پیشروی طبقه کارگر است. این نخستین و بزرگ‌ترین اختلافی بود که بین شعار بین‌الملل اول که مارکس ساخته بود و همه زندگی سیاسی‌اش را وقف آن کرده بود با پراتیک سوسیال‌دموکراسی روس پدید آمد. لنین با پیداکردن مضمون پیشروان طبقه با استناد به پایه اولیه بحث که پیشنهاد درستی بود به نتایج خطرناکی رسید. نتایجی که به‌تدریج در ذهن لنین رسوخ و بلشویک‌ها را به هم نزدیک کرد، ایده این بود که ما صدای پیشرفته طبقه‌ایم و حق ماست حرف بزنیم و دیگران به‌تدریج به دامن خیانت می‌افتند و به بورژوازی می‌پیوندند.

وقتی در ١٩٠٥ نخستین انقلاب به وقوع پیوست، فرقه‌گراترین و تنگ‌نظرترین بخش حزب سوسیال‌دموکرات در روسیه بلشویک‌ها بودند و همراهی دیگران را نمی‌پذیرفتند چون اطمینان داشتند که حق به جانب آنهاست. حقیقت در جیب ولادیمیر لنین بود، زیرا دیگران به انحای مختلف با بورژوازی دادوستد می‌کردند. در کتاب ١٩٠٥ تروتسکی که کتاب بسیار بزرگ و درخشانی است این را خوب می‌فهمیم. (تروتسکی در آن زمان هنوز بلشویک نبود، بلکه جزء گروه وحدت‌طلبانی بود که می‌گفت این دو جناح باید با هم آشتی کنند و از هر دو جناح هم به او حمله می‌شد) در سال ١٩٠٥ اتفاق مهمی در انقلاب‌های کمونیستی، سوسیالیستی و چپ روی داد و آن این بود که شوراهای کارگری شکل گرفتند. شورای کارگری پتروگراد که آن زمان اسمش پترزبورگ بود و در ١٩١٢ پتروگراد شد، نخستین هسته‌های یک حکومت کارگری را در ذهن می‌پروراند و تروتسکی بیست‌وچندساله نیز جزء رؤسای آن شورا بود. اما بلشویک‌ها بنا به نظریه‌ای که بیشتر به آن معتقد بودند تا عمل ١٩٠٥ می‌گفتند مرحله کنونی انقلاب در روسیه انقلاب بورژوا-دموکراتیک است و ما محال است بتوانیم ببریم. این انقلاب باید بورژوازی را سر کار آورد، اصلاحات را شروع کند و پارلمان واقعی بسازد تا در این میان طبقه کارگر بتواند به علت رشد اقتصادی وسیع‌تر متشکل شود و بعد قدرت را در مرحله دوم به دست بگیرد. هم بلشویک‌ها و هم منشویک‌ها بر سر نظریه دومرحله‌ای انقلاب اشتراک داشتند و مطمئن بودند انقلاب ١٩٠٥ انقلاب سوسیالیستی نیست، یعنی انقلابی نیست که کارگران بتوانند در آن به قدرت برسند. تجربه ١٩٠٥ برای تروتسکی برعکس بود، او به این نتیجه رسید که بورژوازی روسیه و نیروهای لیبرالش دیگر توانایی برآوردن تکالیف انقلاب را ندارند.

این تکالیف روی زمین مانده و کارگران باید آن را برآورده کنند. او نظریه عجیب «انقلاب مداوم» را مطرح کرد. این نظریه از این حیث عجیب است که فرض اولیه سستی دارد: هیچ انقلاب بورژوا‌-دموکراتیکی در جهان رخ نداد که بلافاصله همه تکالیف انقلاب حل شود. انقلاب ١٧٨٩ فرانسه صد سال بعد منجر به یک جمهوری پایدار شد. آن انقلاب به امپراتوری بناپارت رسید. آن انقلاب به بازگشت سلطنت رسید. به دیکتاتوری طولانی لویی بناپارت رسید و بالاخره بر اثر شکست ٧٠-١٨٦٩ از ارتش پروس و رویدادهای کمون جمهوری شکل گرفت. انقلاب فرانسه اول ندای این را داد که بردگی را لغو می‌کند ولی لویی بناپارت بردگی را برگرداند. انقلاب برابری زن و مرد را می‌خواست و این تا اواخر قرن نوزدهم به دست نیامد. هیچ انقلاب بورژوا‌-دموکراتیکی نیست که تمام تکالیفش بلافاصله برآورده شود. روسیه هم همین‌طور بود. بنابراین نمی‌توان از این نتیجه گرفت که برآوردن این تکالیف به عهده طبقه دیگر جامعه یعنی طبقه کارگر است که باید قدرت سیاسی را بگیرد و این تکالیف را برآورده کند. در ١٩١٧ قدرت سیاسی در دست بلشویک‌ها بود و حالا تروتسکی نیز به آنها پیوسته بود، اما هیچ تکلیفی حل نشد.

بسیار غم‌انگیز است که یکی از اولین فرمان‌های دولت بلشویکی لغو اعدام بود ولی هیچ رژیمی در دنیا به اندازه رژیم بلشویکی و استالینیستی اعدام نکرد. به صراحت آن را اعدام می‌خواندند، محاکمات ظالمانه کوتاه برگزار می‌شد و اعدام می‌کردند. قرار بود آزادی زن و مرد برگردد و الکساندرا کولنتای اولین زنی در تاریخ بود که در دولت لنین وزیر شد. البته نابرابری زن و مرد فقط از جنبه حقوقی قابل حق نیست. در کشورهایی که نابرابری زن و مرد از نظر حقوقی از بین رفته از نظر اجتماعی نابرابری هنوز باقی است و خیلی طول می‌کشد از بین برود. لنین در پایان زندگی‌اش جمله بسیار تکان‌دهنده‌ای گفت: «هیچ چیز سخت‌تر از پیروزی بر عادت توده‌ها نیست». بر آداب و رسوم و خرافاتی که توده‌ها را عقب‌افتاده و پذیرا بار می‌آورد. پیروزی بر این کار هر کسی نیست، کار لنین هم نبود.

لنین موقع انقلاب در روسیه نبود، در زوریخ هنوز مشغول مطالعه بر منطق هگل بود، مطالعاتی که در سال ١٩١٦ منجر به جلد سی‌وهشتم مجموعه آثارش شد که به فارسی هم ترجمه شده است. لنین سخت صلح‌طلب بود و با جنگ امپریالیستی ١٨- ١٩١٤ مخالف بود و باز هم به شیوه‌ای فرقه‌گرا کل بین‌الملل را خائن به طبقه کارگر و مرتد معرفی کرد و خود را معرف تنها بخش سالم طبقه می‌دانست در کنار برخی عناصر کمونیست در اینجا و آنجای دنیا مثل رزا لوکزامبورگ و کارل لیبکنشت در آلمان. او دیگر بر این باور بود که ما عضو یک حزب نیستیم بلکه منشویک‌ها راه خیانت را انتخاب کرده‌اند و به جنگ امپریالیستی رأی داده‌اند. البته که کار شوینیستی‌ای هم بود. لنین با این نظرات و با اعتقاد به اینکه صدای پیشروترین بخش طبقه است، در آوریل ١٩١٧ به روسیه بازگشت. تبلیغاتی که هنوز هم می‌شود این است که ارتش آلمان او را برگرداند تا صلح را برقرار کند ولی بعید به‌نظر می‌رسد. همین اواخر فیلسوف ایرانی داریوش شایگان در شماره‌ ‌آخر اندیشه پویا این نظر را داده. این نظر ٧٠ سال است که تکرار می‌شود. مطمئنا امپراتوری آلمان خواهان آن بود نیرویی در روسیه سر کار بیاید که صلح خفت‌باری را بپذیرد و غرامت بدهد ولی لنین به دلیل دیگری صلح را می‌خواست. او به دلیل نگاه همیشگی‌اش به طبقات تهیدست خواهان صلح بود. هرچه هم با لنین بد باشیم نمی‌توانیم منکر این جنبه او باشیم که همیشه از این زاویه به دنیا نگاه می‌کرد.

شعار لنین عدم همکاری با دولت موقت و برانداختن آن و «صلح، نان، آزادی» بود. شعاری که در دل توده‌ها معنی داشت. جنگی مهیب در ژوئن ١٩١٧ بزرگ‌ترین رقم کشته‌ها را برای ارتش ازهم‌پاشیده روسیه داشت، ارتشی که عناصرش رادیکال بودند و در شوراهای کارگری عضو می‌شدند.

کارگرهایی که به جبهه‌ها رفته بودند و آگاهی سوسیال‌دموکراتیک را در میان سربازان دیگر تشویق می‌کردند. صلح‌خواهی واقعا پایه مادی داشت و لنین این را به‌خوبی کشف کرد. او وقتی بازگشت در «تزهای آوریل» پذیرفت که از این به بعد باید طبقه کارگر سر کار بیاید و در نتیجه تروتسکی عضو بلشویک‌ها شد، زیرا دید که تئوری قدیمی‌اش پذیرفته شده و لنین هم گفت از وقتی تروتسکی بلشویک شده بهترین بلشویک است. با همکاری این دو و شخصیت‌های برجسته حزب مثل کامنف، زینوویف، رادک، بوخارین و استالین بلشویک‌ها دست به آژیتاسیون زدند. آنها سخنوران بزرگی داشتند و از طرف دیگر دولت موقت در همه‌چیز مانده بود. توده‌ها صلح می‌خواستند و این دولت جنگی خفت‌بار را ادامه می‌داد. تروتسکی درباره کرسنکی، نخست‌وزیر دولت موقت، جمله زیبایی دارد: سخنوری بود که با دستمال حریر می‌خواست آتش انقلاب را خاموش کند. انقلاب در خطر بود. نیروهای ارتجاعی و سلطنت‌طلب هم در تابستان حملاتی کردند و حتی نزدیک بود پتروگراد را تسخیر کنند. تظاهرات ژوئن بلشویک‌ها که مسلحانه بود غیرقانونی اعلام شد. لنین به‌عنوان جاسوس آلمان‌ها به همراه زینوویف ناگزیر از گریز به فنلاند شد. وقتی برگشت که تسخیر قدرت انجام شده بود. یکی دو هفته قبل از تسخیر قدرت مخفیانه بازگشت و در کمیته مرکزی اعضای حزب به‌خصوص کامنف و زینوویف را که متزلزل بودند متشکل کرد. قدرت همیشگی او کار کرد. به هر حال حزب را او ساخته بود و از همه بهتر سیاست‌ها را می‌شناخت. به همه‌چیز اشراف داشت و در هر بحثی پیروز می‌شد. استاد بحث‌های خشن بود، تهمت‌زدن، ردکردن و تحقیرکردن. سبک لنین کاملا شبیه نوشته‌های مذهبی و ارتدوکس بود. اگر آثارش را خوانده باشید سؤال می‌کند، آیا چنین است؟ خودش می‌گوید نه و دلیل می‌آورد که چرا چنین نیست. بعد می‌گوید اگر چنین بود چه می‌شد؟ دلیل می‌آورد که اگر چنین باشد خلاف منطق و منافع توده‌ها است. این شیوه همیشگی خشن بحث‌کردن او بود و با این شیوه هم در جلسات داخلی حزب پیروز می‌شد و هم تأثیر زیادی بر توده‌ها می‌گذاشت.

شورای پتروگراد در اختیار بلشویک‌ها و متحدانش شامل سوسیال‌انقلابی‌های چپ و عده کمی از منشویک‌ها بود. در نتیجه تسخیر قدرت راحت بود، یک‌شبه و بدون خون‌ریزی. در مسکو حتی یک تیر شلیک نشد. کسانی که می‌گویند اصلاحات خوب و انقلاب بد است زیرا انقلاب خشن است، فراموش می‌کنند که گاهی اصلاحات چقدر خونین است. اصلاحات مدنی در آمریکا برای احقاق حقوق سیاهان، خونین و سخت بود و در مقابل آن انقلاب اکتبر یک ترقه‌بازی محسوب می‌شود. آنچه بعد اتفاق افتاد غم‌انگیز بود. سازماندهی حزب خطر داشت چون می‌توانست در شرایطی جای دولت را بگیرد و به مدت هفتاد سال چنین شد. زمانی باکونین آنارشیست بزرگ قرن ١٩ در کتاب «دولت‌گرایی و آنارشیسم» در سال ١٨٧٤ به کارل مارکس حمله کرد که مارکس می‌خواهد بالای کمیته مرکزی باشد، کمیته مرکزی بالای طبقه و طبقه بالای جامعه. عین این پیش‌بینی شوم نه در مورد آن فیلسوف بزرگ بلکه در مورد لنین و استالین صادق بود. انصاف است این را هم بگویم که لنین تا ١٩٢٤ که مرد و عملا تا ١٩٢٢ که سکته کرد، در داخل حزب خودش اجازه مخالفت، تشکیل فراکسیون و نظریات مختلف را می‌داد. این نکته را نمی‌توان نادیده گرفت و تفاوت بزرگ لنین با استالین این بود که استالین این را هم قبول نداشت و هیچ کس جز او حرفی نمی‌زد.

پدر خلق‌ها رفیق جوزف استالین تصمیم می‌گرفت و اجرا می‌شد. کسانی هم که مخالفت می‌کردند اعدام می‌شدند. حتی کامنف، زینوویف، رادک و بوخارین. تروتسکی هم که اخراج شد و در ١٩٤٠ در مکزیک ترور شد. دوره استالین، زمان واقعی لنینیسم بود، به‌همین‌دلیل هم چهره لنینیسم ساخته شد. تا لنین زنده بود لفظ لنینیسم استفاده نمی‌شد و مارکسیسم انقلابی مطرح بود. اما از ١٩٢٤ تا ١٩٢٧ لنین تبدیل به یک موجود مقدس شد. ٤٥ جلد آثارش تحریف و بازخوانی شد. مقالاتی که بی‌نام یا با‌ نام مستعار نوشته بود هرگز چاپ نشد. نظرات متناقضش به نفع نظریه‌ای که استالین درست می‌دانست بیان شد. در نتیجه یک لنین مصنوعی و غیرواقعی ساخته شد که تنها شباهتی که به ولادیمیر لنین داشت در خشونت و قدرت کلام بود و اینکه اطمینان داشت حق با اوست.

مفهوم دیکتاتوری پرولتاریا دومین خطری بود که بلشویک‌ها به آن دامن زدند. ریشه این مفهوم در خود مارکس است. این روزها مارکسیست‌های پیشرو و انتقادی بر این باورند که مارکس سازنده این مفهوم نبود. هال دریپر و تری ایگلتون در کتاب «پرسش‌هایی از مارکس» می‌گویند این مفهوم را بلانکی ساخت. چنین نیست. این مفهوم را کارل مارکس ساخت و هرگز نمی‌توان فهمید معنای دقیقش چیست. اگر پرولتاریا اکثریت جامعه است، چه نیازی به دیکتاتوری است. به علاوه دیکتاتوری اکثریت هم مذموم است. آزادی و ‌شأن انسانی و دموکراسی یعنی اقلیت حق داشته باشد. دموکراسی فقط حکومت اکثریت نیست، بلکه حق اقلیت برای رسیدن به قدرت و اجراکردن برنامه‌هایش است. دیکتاتوری پرولتاریا مفهومی منحط و نادرست است. هال دریپر در کتاب «نظریه انقلاب مارکس» می‌گوید که این مفهوم یعنی قدرت طبقه کارگر. ولی می‌شود سؤال کرد چرا باید با لفظ دیکتاتوری همراه باشد و چرا نگوییم دموکراسی طبقه کارگر؟ در این صورت باید به خیلی از چیزها هم تن بدهیم، وقتی می‌گوییم دیکتاتوری یعنی دیکتاتوری حزب و کمیته مرکزی و رهبر حزب یعنی ژوزف استالین و کسانی که بعد از او آمدند.

مفهوم خطرناک سوم ساختن سوسیالیسم در یک کشور بود که بلشویک‌ها به آن ایمان داشتند. بلشویک‌ها نخست معتقد بودند نمی‌توانند قدرت را بگیرند مگر اینکه انقلاب آلمان پیروز شود. این نکته در آثار لنین در ١٩١٨ هست و بعدا سانسور شد. تروتسکی هم بر این باور بود. جنبه اول نظریه انقلاب مداوم او این بود که طبقه کارگر اهداف دموکراتیک را برآورده می‌کند، جنبه دوم اینکه فقط در گستره یک انقلاب بین‌المللی و جهانی می‌توانیم سوسیالیسم را آغاز کنیم که نیروهای تولیدی‌اش رشد کرده باشند نه در یک کشور عقب‌مانده دهقانی با شهرهای کوچک و صنعت عقب‌مانده. به‌هرحال سوسیالیسم به‌عنوان برنامه‌ریزی اقتصادی شروع شد که اتفاق مثبتی بود، چنان‌که در کشورهای سرمایه‌داری نیز برنامه‌ریزی شروع شد. بلشویک‌ها روسیه را صنعتی و تبدیل به یک ابرقدرت نظامی و اردوگاه کار اجباری کردند. آنها بی‌توجه به‌نظر بوخارین و آنتونیو‌ گرامشی مبنی بر اینکه باید اقتصاد مصرفی را هم در نظر داشت، در صنایع سرمایه‌ای سرمایه‌گذاری کردند. برای رقابت با غرب پیش رفتند و فقر و فاقه‌ای ساختند که تاریخ سوسیالیسم را با قحطی آغشته کرد. در صحنه سیاسی کارهای خطا زیاد بود، بستن پیمان عدم تجاوز به آلمان نازی خطا بود، ٢٧ میلیون کشته مردم روسیه در طول جنگ خطا بود، ساختن اردوگاه‌ها خطا بود. در سال ١٩٣٧ به تعبیر رابرت کانکس نویسنده کتاب «ترور بزرگ» بیش از روزی هزار نفر کشته شدند. در این سال ٤٠٠ هزار نفر کشته شدند. در میان ایشان نوابغ و شاعرانی بزرگ مثل میرهولد و ایزاک بابل بودند. کسانی بودند که نابغه نبودند ولی زحمتکش بودند و دستگیر و اعدام شدند. گاهی فردی به جرم اینکه خوابش را برای دیگری تعریف می‌کرد، دستگیر می‌شد، زیرا گفته می‌شد که او رؤیای بازگشت به دوره تزاری دارد. درنتیجه اردوگاهی مهیب ساخته شد که از نظر فرهنگی عقب‌افتاده بودند. بهترین شخصیت‌های فرهنگی‌شان یا کشته شدند یا ساکت شدند. استعدادها از بین رفت و همه‌چیز در خدمت جزم‌هایی مثل رئالیسم سوسیالیستی درآمد.

سیاه‌ترین دوره‌ها آغاز شد. در قرن بیستم هیچ همتایی برای اتحاد شوروی نمی‌توانید بسازید مگر آلمان نازی. دو رژیم توتالیتر و سرکوبگر که تا آخرین نفر مخالفان‌شان را قلع‌وقمع کردند. یکی به نام برتری نژاد و دیگری به نام برتری یک طبقه. ولی این تجربه در ذهن ما ماند، در یاد و عمل توده‌هایی که آزادی و برابری را می‌خواستند. وظیفه ما این است که نه از دیدگاه ارتجاعی و لیبرالی و نه از دیدگاه مدافع سرمایه‌داری و دیدگاه منافع آدم‌های دزد و چپاولگر بلکه از دیدگاه منافع توده‌ها بار دیگر این تجربه را بازخوانی کنیم. اگر قرار است جامعه‌ای بهتر، انسانی، همراه با آزادی برای همه مردم بسازیم، باید درس بگیریم. بلشویک‌ها دموکراسی را نفهمیدند. مارکس هم نمی‌فهمید. مارکس هم معتقد بود که مزخرفات و مهملات پارلمانتاریستی ذهن توده‌ها را عقب انداخته است. بزرگ‌ترین نقطه ضعف و پاشنه‌آشیل سوسیالیسم قرن‌های ١٩ و ٢٠ عدم درک دموکراسی بود، امکان دادن به سرمایه‌داران که آنها بیانگر دموکراسی و مدافعان آن شوند و خود را مدافع حقوق مردم بدانند، دموکراسی‌ای که از طریق آن هیتلر و ترامپ بر سر کار آمد و حقوق مردم را پایمال می‌کند تا طبقه کارگر که دموکراسی برای آن مثل هوا برای انسان لازم است، با مهیب‌ترین دیکتاتوری‌هایی که به نام او ساخته شده، شرمنده تاریخ باشد و نتواند حتی سر بلند کند، تحقیر شود و سیاست‌مداران بی‌شمار لیبرالیسم و نئولیبرالیسم شروع کنند به خطابه‌های دموکراتیک‌ خواندن. نظریه‌پردازان‌شان از پایان تاریخ حرف می‌زنند. بله، راست این است که تجربه ما بود، با همه نقص‌هایش، تجربه ما بود با همه ایرادهایش، با همه کشتارها و کمبودهایش. ما درس گرفتیم. این بار چنین تجربه‌ای را تکرار نمی‌کنیم. اطمینان دارم حرف رزا لوکزامبورگ درست است که «یا سوسیالیسم یا بربریت».

ما الان در دل بربریت زندگی می‌کنیم. سوسیالیسم بعدی با توجه به این تجربه، با نیروهای معنوی طبقه کارگر و زحمتکشان جهان بهتری را خواهد ساخت. اطمینان دارم که نسل‌های بعدی از زندگی در این جهان بهتر لذت خواهند برد. ما خیلی سخت گذراندیم به‌خصوص ما ایرانی‌ها که تجربه اکتبر را بد فهمیدیم، حتی از آن چیزی که بود هزار دفعه ننگین‌تر و زشت‌تر در ایران تبلیغ شد. درس‌نامه اصلی‌اش تاریخ مختصر حزب کمونیسم بود که استالین آن را ساخته بود و آثار نظریه‌پردازانی که هیچ تعهدی به مردم و زحمتکشان ایران نداشتند. اگر تمام حرف‌های من یک فایده داشته باشد، این است که نیروهای مترقی، سوسیالیست، رادیکال، آنارشیست، فمینیست و کسانی که می‌خواهند در محیط زیست بهتری کار کنند، باید بتوانند زمینه اصلی بحث را روی دموکراسی بنا بگذارند، جایی که درست نقطه سیاه کارنامه بلشویک‌ها بود.

صحبت من عمدتا درباره ایران نیست، درباره انقلاب ١٩١٧ روسیه است؛ رویدادهای اکتبر آن سال، نظام سیاسی، اقتصادی، فرهنگی‌ای که پس از آن ساخته شد، و اهمیت، دشواری‌ها، کمبودها و نقش بین‌المللی‌اش. آنچه می‌گویم صحبتی است مقدماتی و بعد از من دوستان دیگر به طور تخصصی درباره تأثیر انقلاب اکتبر بر ایران صحبت می‌کنند.

دوست نازنین و قدیمی‌ام آقای حکیمی درباره سندیکالیسم و جنبش کارگری ایران و دوست عزیز دیگرم آقای حافظ موسوی درباره تأثیرش بر ادبیات ایران. حیف که آقای کاوه بیات نیامد چون او در این زمینه مطالعه زیادی دارد و در جنبه‌های سیاسی آن به‌ویژه احزاب چپ در ایران و چگونگی برآمدن، قدرت‌گرفتن‌، و شکست‌ آنها صاحب‌نظر است.

چه کمونیست باشیم چه نباشیم، چه طرفدار کمونیسم باشیم چه دشمن آن، چه کار دانشگاهی بکنیم یا نه باید اعتراف کنیم که اتفاقی که در ١٩١٧ در روسیه رخ داد یکی از بزرگ‌ترین رویدادهای قرن بیستم بود به اعتبار تأثیری که بر این قرن گذاشت. کمتر حادثه و انقلابی در آن قرن بازتابی چنین بین‌المللی داشت، شرایط ویژه بازار سرمایه‌داری مستلزم این بود که مبارزه علیه آن مبارزه‌ای بین‌المللی شود. آرزوی بزرگ‌ترین شخصیت‌هایی که اکتبر را ساختند انقلاب بین‌المللی یا انقلاب جهانی بود؛ اصطلاحی که در آثار آن دوره لنین، تروتسکی و بوخارین بارها تکرار شده است. با اینکه چنین انقلابی روی نداد، اما اکتبر بر انقلاب‌های زیادی در قرن بیستم و تحولات فکری و صحنه سیاست بین‌الملل بعد از خود تأثیر گذاشت، به‌خصوص بعد از پایان جنگ جهانی دوم که اروپای شرقی، ویتنام، کره و مهم‌تر از همه چین به شیوه‌ای پیوستند که بلشویک‌ها در روسیه پیشنهاد و عملی کرده بودند، و بنا به اصطلاح رایج آن دوران اردوگاهی ساختند که تقریبا یک‌سوم از جمعیت جهان را دربر می‌گرفت و بخش مهمی از تولید اقتصادی دنیای آن روز را به وجود آورد. این نیروی عظیم با قدرت ایدئولوژیک خود که ریشه در یکی از مهم‌ترین مکتب‌های فکری دو قرن اخیر اروپا داشت طبیعتا تأثیر عظیمی بر اذهان، اعمال و خواسته‌ها گذاشت و نمی‌توان از آن به‌آسانی گذشت.

این رویداد از جهت دیگری هم اهمیت دارد. اگر برای تاریخ‌نگاران سیاست بین‌المللی یا اقتصاددانان مسائلی مهم بود مثل ساختن اقتصاد استوار بر برنامه‌ریزی توسط یک و فقط یک حزب، تمرکز نیروهای تولید در دست دولت و پیشبرد آنچه سوسیالیسم می‌نامیدند، برای نیروهای واقعی زندگی اجتماعی، توده‌ها، آدم‌هایی که کار می‌کنند، آدم‌هایی که استثمار می‌شوند، آدم‌هایی که آرزوها و امیدهایی دارند برای زندگی در جهانی بهتر، آدم‌هایی که از تبعیض طبقاتی رنج می‌برند، برای این آدم‌ها هم اکتبر اهمیت کلیدی داشت چون چشم‌انداز نوع دیگری از زندگی را باز کرد و بست. اما آنچه گشود تأثیر زیادی بر نیروهای اصلی زندگی اجتماعی داشت؛ بر زحمتکشان و تولیدکنندگان مستقیم، به عبارت بهتر آدم‌های رادیکال، سوسیالیست، آنارشیست، کمونیست و به‌تدریج فمینیست، و سپس آدم‌هایی که خواهان زندگی بهتر از دیدگاه بوم‌شناسی و محیط زیست هستند. کلا هر نیروی رادیکالی دیگر بعد از آن نمی‌توانست نسبت به انقلاب ١٩١٧ و به‌ویژه آنچه در اکتبر روی داد بی‌تفاوت بماند. دست‌کم دو قرن است این ایده که نظام سرمایه‌داری باید عوض شود، که در تز یازدهم مارکس با عنوان تغییر جهان آمده، در میان نیروهای رادیکال جایگاه ویژه‌ای دارد.

از درون خود جریان انقلاب فرانسه نیروهایی پیدا شدند که می‌دیدند تسخیر قدرت سیاسی به دست سرمایه‌داران خطرناک است. احساس می‌کردند جهان بدی شروع شده. احساس می‌کردند که گوشت دم توپ شده‌اند؛ آنها انقلاب را به پیش بردند اما میوه‌چینان انقلاب یک طبقه استثمارگرند. شخصیت بزرگی مثل بلانکی معرف هستی چنین فکری در انقلاب فرانسه است. از آنجا به بعد تا امروز این ایده هست چون در سطح جهان استثمار، فقر، نابرابری اجتماعی و ظلم هست.

دنیای ما با شکست دستاوردهای اکتبر دنیای بدون آرمانی شده، ولی فارغ از نیروهای رادیکال و چپ نیست. در لحظات تاریخی‌ای که ما در آن به‌سر می‌بریم، یعنی درحالی‌که سرمایه‌داری در دل یکی از بزرگ‌ترین بحران‌های مالی و اقتصادی خود به سر می‌برد و در منطقه ما خون به پا کرده، درحالی‌که تصویر پسرک پناهنده سوری که موج‌ها جسد او را به ساحل آورده‌اند تصویر واقعی منطقه ما است، درحالی‌که سیل پناهنده‌ها، بحران محیط زیست، فقر و مصیبت وجود دارد تصور اینکه سوسیالیسم مرده شوخی است. آنچه اکتبر از آن یاد می‌کرد همچنان به شکل‌های متنوعی در دل توده‌ها زنده است. در عین حال اکتبر چندان دستاوردهای مثبتی نداشت و جنبه‌های منفی آن را نمی‌توان از نظر دور کرد و یقینا ایدئولوگ‌های بورژوازی نیز به‌طور خستگی‌ناپذیری از آنها یاد می‌کنند.

ولی به هر حال تجربه‌ای بود. سرمایه‌داری برای پدیدآمدن بارها و بارها شکست خورد؛ در این شهرک، در آن جمهوری کوچک، پدید آمد و رفت تا بالاخره جهانگیر شد. برای سوسیالیسم نیز می‌توان چنین امکانی قائل شد. می‌آید و شکست می‌خورد، مثل کمون پاریس، سه ماه تلخ، سه ماه با سرنوشت تراژیک. سه ماه برای اینکه یک تجربه از دیکتاتوری پرولتاریا ساخته شود، بسیار کم بود، سه ماه برای اینکه نظریه‌پردازان بزرگی از دوران کمون بتوانند درباره‌اش تئوری بدهند و بحث کنند زمان خیلی کمی بود. ولی در اکتبر چیزی باز شد که هفت دهه با فرازونشیب‌ در یک گستره بین‌المللی به طول انجامید، با احزاب کمونیست و روشنفکران بی‌شمار غربی که به آن آرمان و اردوگاه دل سپرده بودند و هنوز هم با بازمانده‌هایی از آن وجود دارد. پس اکتبر پدیده بسیار پیچیده‌ای است. دو سویه دارد: یک سویه صدای آرمانخواهی میلیون‌ها و نسل پشت نسل آدم‌هایی هستند که از آزادی و برابری یاد می‌کردند و پشتوانه‌اش نیز یکی از محکم‌ترین تئوری‌هایی است که در فرهنگ غرب ساخته شده یعنی نظریه مارکس. از سوی دیگر آن‌قدر فاجعه به بار آورد که دفاع از آن دشوار باشد، حتی برای ستایشگران و مقلدانش. اتحاد شوروی هنوز برقرار بود که انتقاد از خود در آن شروع شد، در کنگره بیستم حزب کمونیسم در ١٩٥٦، خروشچف تحت عنوان کیش شخصیت علیه استالین به پاخاست اما نه‌چندان رادیکال که راهی عوض شود. اعتراض او بیشتر علیه سنتی بود که از اکتبر به بعد باقی مانده بود. استالینیسم در بنیان خود باقی ماند تا اینکه در ١٩٩٠ نابود شد و به شکل تلخی از درون پاشید. پس باید این رویداد را جدی‌تر ببینیم.

اگر به نیروهای رادیکال دلبستگی داریم، اگر با سرمایه‌داری و تمامی ترفندهای ایدئولوژیک لیبرالیسم‌اش همبستگی نداریم، اگر خواهان زندگی در جهانی هستیم که در آن ظلم، اجحاف، استثمار، بندگی انسان به دست انسان، بندگی مدرن وجود نداشته باشد و اگر می‌خواهیم به اندیشه‌های یکی از بزرگ‌ترین متفکران قرن نوزدهم یعنی مارکس و اندیشه دیگر پیشروان آن دوران بازگردیم، باید خوانشی انتقادی از اکتبر داشته باشیم. خواه چپ باشیم و خواه راست، نمی‌توانیم اکتبر را بپذیریم یا رد کنیم، این چهره دوگانه بسیار پیچیده است. اکتبر برای نخستین‌بار برای دهه‌ها استقرار نوع دیگری از زندگی اجتماعی و اقتصادی راه باز کرد و این مسئله کمی نبود. این انقلاب در سراسر گیتی، در تغییر اندیشه‌ها و فکرها اثر گذاشت و باقی ماند. نمی‌شود به جهان آینده فکر کرد بدون آنچه در اکتبر اتفاق افتاد.

صحبتم را متمرکز می‌کنم بر سه انحراف اصلی که از بدو تسخیر قدرت توسط بلشویک‌ها پدید آمد و بالاخره آن را نابود کرد. این سه ایده و رویکرد عملی استوار بر آنها به واقع گسست از اندیشه‌های رادیکال قرن ١٩ و به‌ویژه فکرهای مارکس بود و عاقبت نتیجه‌ای تراژیک به بار آورد، زیرا امیدها و آرزوهای زیادی بر باد رفت و نسل‌هایی در این راه از همه‌چیز گذشتند، در زندان‌ها شکنجه دیدند و اعدام شدند. از خانواده و دوست و آشنا گذشتند و در این راه مبارزه کردند و یاد آنها طبیعتا برای ما گرامی است. نه به دلیل ایده‌آلیست‌هایی که جهان دیگری می‌خواستند بلکه چون آدم‌هایی بودند که برای زندگی بهتر دیگران مبارزه کردند و کشته شدند. همواره باید بتوانیم بین رهبری احزاب کمونیست اعم از روسی و چینی و کوبایی و... و پایه‌هایش فرق بگذاریم. وقتی به تاریخ ایران نگاه می‌کنیم، می‌توانیم ایراد بگیریم که برخی از آنها به انقلاب خیانت کردند و به خواست‌های میلیون‌ها آدم پشت کردند و دریوزگی و جاسوسی پیشه کردند، اما همگی چنین نبودند. این آرمان پایه‌ها نبود که رهبری احزاب کمونیست معرفش بود، بلکه منافع بوروکراتیکی بود که به طور کامل از پایه‌ها بریده شده بود. آدم‌های عادی که مبارزه کردند سختی دیدند، سندیکا و اعتصاب و انقلاب برپا کردند و مبارزاتی را پیش بردند، آرمان‌هایی را در ذهنشان حفظ کردند و ادبیاتی فراهم آوردند، آنها محترم هستند و نمی‌توان قبول کرد کل این تجربه لگدمال شود.

سه نکته را در شرحی تاریخی از انقلاب اکتبر ١٩١٧ و شخصیت‌های اصلی آن ارائه می‌دهم، همراه با دو تئوری که ابتدا متناقض و متعارض بودند، اما سپس با هم در جریان سال ١٩١٧ همراه شدند. در پایان قرن نوزدهم حزب سوسیال‌دموکرات روسیه ساخته شد. رهبران این حزب عمدتا مهاجرینی خارج از روسیه بودند که علیه تزاریسم مبارزه می‌کردند. به‌تدریج هم جوانانی که در روسیه در دانشگاه‌ها تحصیل کرده مانند بوخارین و تروتسکی و افرادی که مشغول فعالیت‌ها و مبارزه‌های پایین جامعه بودند جذب آن شدند. بخشی به‌ناگزیر به خارج روسیه گریختند و اندکی هم در روسیه ماندند. این حزب عضو بین‌الملل دوم بود که رهبرش کارل کائوتسکی بود و یکی از مهم‌ترین نظریه‌پردازانش گئورگی پلخانف روس، از پایه‌گذاران حزب، بود. این حزب در میان کارگران روسیه نفوذ قابل‌ملاحظه‌ای داشت و رهبرانش در خارج باسواد و نظریه‌پرداز و دست به قلم بودند و نشریه داشتند و این نشریات در داخل روسیه پخش و خوانده می‌شد و حتی گاه اعتصابات را هم سازماندهی می‌کرد. این حزب چهار، پنج سال پس از پیدایش با یک بحران درونی در سال ١٩٠٢ روبه‌رو شد. بحرانی که دو جناح متخاصم را در حزب شکل داد. ظاهرا اختلاف بر سر عضویت اعضای جدید بود.

رهبر یک جناح شخصیت دانا، نویسنده، دست به قلم و تا حدودی متعصب و خشن و مطمئن به نفس ولادیمیر یولیانف لنین بود که اسمش در تاریخ ماند. رهبران منشویک، جناح دیگر نام و شهرت او را ندارند، اما آن زمان اهمیتی برابر داشتند، مهم‌ترین آنها مارتف تئوریسین و نظریه‌پرداز اصلی منشویک‌ها بود. اختلاف بر سازماندهی شکل گرفت. لنین معتقد بود این شکل عضوگیری خطرناک است و راه پلیس مخفی تزار را به ارگان‌های رهبری حزب باز می‌کند و در روسیه می‌تواند به ازدست‌رفتن نیروهای انقلابی و زندان‌های طولانی یا حتی کشته‌شدن آنها بینجامد، و پیشنهاد می‌کرد عضوگیری را بسیار دشوار کنیم. این پیشنهاد در یک قالب تئوریک خیلی مشهور در کتابی که همان ایام لنین نوشت مطرح شد؛ «چه باید کرد» که عنوان آن از کتاب چرنیشفسکی اتخاذ شده بود. راهی که پیشنهاد می‌کرد راه معقول و قابل‌فهمی بود. هم برای توده‌ها هم برای رهبران سوسیال‌دموکراسی. او می‌گفت باید تجربه‌های مبارزاتی پایین حزب از طریق سلول‌های حزبی به رهبری منتقل و آنجا متمرکز و موزون و جمع‌بندی شود و به صورت رهنمودهایی به توده‌ها بازگردد. ایده اصلی کاملا منطقی بود و آن این بود که چون طبقه کارگر در وسیع‌ترین کشور جهان، روسیه، مبارزه می‌کند و تعداد کارخانه‌ها و کارگران کم است مبارزات پیشرفته نیست و ممکن است سرکوب شود و در اکثر مواقع منجر به آگاهی چندانی نمی‌شود، فقط در برخی مؤسسه‌ها و کارخانه‌های صنعتی بزرگ می‌تواند پیشرفته‌تر باشد و به نتایج موفقیت‌آمیزی بعد از اعتصاب‌ها بکشد. طبقه پراکنده و از همدیگر بی‌خبر است و حزب موظف است این تجربه‌ها را گردآوری و موزون کند. به عبارت بهتر آگاهی ناموزون طبقه کارگر را موزون کند و آن را به طبقه بازگرداند تا مبارزات را سازماندهی کند. اسم این ایده سانترالیسم دموکراتیک است. یعنی به شکل دموکراتیکی مبارزات پراکنده متمرکز و از آن درس گرفته می‌شود. خود این ایده درست بود و نمی‌شد با آن مخالفت کرد. انطباق آن به شرایط سازماندهی خطرناک بود، زیرا برخلاف آرمانی که در آن بود، بالا می‌توانست تصمیماتی بگیرد که اساسا بر پایین استوار نباشد. خطر بزرگ‌تر این بود که حزب نقش بسیار بزرگی پیدا می‌کرد، چون خود را معرف پیشروترین بخش طبقه می‌دانست و بر این باور بود که بخش‌های دیگر باید خود را به یاری حزب به حد مبارزات پیشرفته بکشند.

اما ایراد اصلی اینجا پیدا می‌شد که چه کسی معرف پیشرفته‌ترین بخش حزب است؟ لنین می‌گفت، من، بلشویک‌ها، کسانی که اکثریت را در کنگره اوت ١٩٠٣ در لندن و بروکسل به دست آورده‌اند. کلمه بلشویک در روسی یعنی اکثریت. این اکثریت همیشگی نبود و در آن کنگره به دست آمد. ولی یک ایده خطرناک در آن نهفته بود: اینکه برخی از احزاب پیشرو و صدای پیشگامان طبقه‌اند، برخی از احزاب صدای عقب‌افتاده‌های طبقه، و در نتیجه پیشرفته‌ها نگاه منفی نسبت به عقب‌افتاده‌ها پیدا می‌کنند و در شرایط تاریخی، مثلا با تسخیر قدرت، می‌توان عقب‌افتاده‌ها را کنار گذاشت. در نتیجه آنچه در قرن ١٩ برای مارکس حیاتی بود از بین رفت. اینکه آزادی طبقه کارگر کار خود طبقه کارگر است تبدیل شد به این ایده که آزادی طبقه کارگر کار حزب پیشروی طبقه کارگر است. این نخستین و بزرگ‌ترین اختلافی بود که بین شعار بین‌الملل اول که مارکس ساخته بود و همه زندگی سیاسی‌اش را وقف آن کرده بود با پراتیک سوسیال‌دموکراسی روس پدید آمد. لنین با پیداکردن مضمون پیشروان طبقه با استناد به پایه اولیه بحث که پیشنهاد درستی بود به نتایج خطرناکی رسید. نتایجی که به‌تدریج در ذهن لنین رسوخ و بلشویک‌ها را به هم نزدیک کرد، ایده این بود که ما صدای پیشرفته طبقه‌ایم و حق ماست حرف بزنیم و دیگران به‌تدریج به دامن خیانت می‌افتند و به بورژوازی می‌پیوندند.

وقتی در ١٩٠٥ نخستین انقلاب به وقوع پیوست، فرقه‌گراترین و تنگ‌نظرترین بخش حزب سوسیال‌دموکرات در روسیه بلشویک‌ها بودند و همراهی دیگران را نمی‌پذیرفتند چون اطمینان داشتند که حق به جانب آنهاست. حقیقت در جیب ولادیمیر لنین بود، زیرا دیگران به انحای مختلف با بورژوازی دادوستد می‌کردند. در کتاب ١٩٠٥ تروتسکی که کتاب بسیار بزرگ و درخشانی است این را خوب می‌فهمیم. (تروتسکی در آن زمان هنوز بلشویک نبود، بلکه جزء گروه وحدت‌طلبانی بود که می‌گفت این دو جناح باید با هم آشتی کنند و از هر دو جناح هم به او حمله می‌شد) در سال ١٩٠٥ اتفاق مهمی در انقلاب‌های کمونیستی، سوسیالیستی و چپ روی داد و آن این بود که شوراهای کارگری شکل گرفتند. شورای کارگری پتروگراد که آن زمان اسمش پترزبورگ بود و در ١٩١٢ پتروگراد شد، نخستین هسته‌های یک حکومت کارگری را در ذهن می‌پروراند و تروتسکی بیست‌وچندساله نیز جزء رؤسای آن شورا بود. اما بلشویک‌ها بنا به نظریه‌ای که بیشتر به آن معتقد بودند تا عمل ١٩٠٥ می‌گفتند مرحله کنونی انقلاب در روسیه انقلاب بورژوا-دموکراتیک است و ما محال است بتوانیم ببریم. این انقلاب باید بورژوازی را سر کار آورد، اصلاحات را شروع کند و پارلمان واقعی بسازد تا در این میان طبقه کارگر بتواند به علت رشد اقتصادی وسیع‌تر متشکل شود و بعد قدرت را در مرحله دوم به دست بگیرد. هم بلشویک‌ها و هم منشویک‌ها بر سر نظریه دومرحله‌ای انقلاب اشتراک داشتند و مطمئن بودند انقلاب ١٩٠٥ انقلاب سوسیالیستی نیست، یعنی انقلابی نیست که کارگران بتوانند در آن به قدرت برسند. تجربه ١٩٠٥ برای تروتسکی برعکس بود، او به این نتیجه رسید که بورژوازی روسیه و نیروهای لیبرالش دیگر توانایی برآوردن تکالیف انقلاب را ندارند.

این تکالیف روی زمین مانده و کارگران باید آن را برآورده کنند. او نظریه عجیب «انقلاب مداوم» را مطرح کرد. این نظریه از این حیث عجیب است که فرض اولیه سستی دارد: هیچ انقلاب بورژوا‌-دموکراتیکی در جهان رخ نداد که بلافاصله همه تکالیف انقلاب حل شود. انقلاب ١٧٨٩ فرانسه صد سال بعد منجر به یک جمهوری پایدار شد. آن انقلاب به امپراتوری بناپارت رسید. آن انقلاب به بازگشت سلطنت رسید. به دیکتاتوری طولانی لویی بناپارت رسید و بالاخره بر اثر شکست ٧٠-١٨٦٩ از ارتش پروس و رویدادهای کمون جمهوری شکل گرفت. انقلاب فرانسه اول ندای این را داد که بردگی را لغو می‌کند ولی لویی بناپارت بردگی را برگرداند. انقلاب برابری زن و مرد را می‌خواست و این تا اواخر قرن نوزدهم به دست نیامد. هیچ انقلاب بورژوا‌-دموکراتیکی نیست که تمام تکالیفش بلافاصله برآورده شود. روسیه هم همین‌طور بود. بنابراین نمی‌توان از این نتیجه گرفت که برآوردن این تکالیف به عهده طبقه دیگر جامعه یعنی طبقه کارگر است که باید قدرت سیاسی را بگیرد و این تکالیف را برآورده کند. در ١٩١٧ قدرت سیاسی در دست بلشویک‌ها بود و حالا تروتسکی نیز به آنها پیوسته بود، اما هیچ تکلیفی حل نشد.

بسیار غم‌انگیز است که یکی از اولین فرمان‌های دولت بلشویکی لغو اعدام بود ولی هیچ رژیمی در دنیا به اندازه رژیم بلشویکی و استالینیستی اعدام نکرد. به صراحت آن را اعدام می‌خواندند، محاکمات ظالمانه کوتاه برگزار می‌شد و اعدام می‌کردند. قرار بود آزادی زن و مرد برگردد و الکساندرا کولنتای اولین زنی در تاریخ بود که در دولت لنین وزیر شد. البته نابرابری زن و مرد فقط از جنبه حقوقی قابل حق نیست. در کشورهایی که نابرابری زن و مرد از نظر حقوقی از بین رفته از نظر اجتماعی نابرابری هنوز باقی است و خیلی طول می‌کشد از بین برود. لنین در پایان زندگی‌اش جمله بسیار تکان‌دهنده‌ای گفت: «هیچ چیز سخت‌تر از پیروزی بر عادت توده‌ها نیست». بر آداب و رسوم و خرافاتی که توده‌ها را عقب‌افتاده و پذیرا بار می‌آورد. پیروزی بر این کار هر کسی نیست، کار لنین هم نبود.

لنین موقع انقلاب در روسیه نبود، در زوریخ هنوز مشغول مطالعه بر منطق هگل بود، مطالعاتی که در سال ١٩١٦ منجر به جلد سی‌وهشتم مجموعه آثارش شد که به فارسی هم ترجمه شده است. لنین سخت صلح‌طلب بود و با جنگ امپریالیستی ١٨- ١٩١٤ مخالف بود و باز هم به شیوه‌ای فرقه‌گرا کل بین‌الملل را خائن به طبقه کارگر و مرتد معرفی کرد و خود را معرف تنها بخش سالم طبقه می‌دانست در کنار برخی عناصر کمونیست در اینجا و آنجای دنیا مثل رزا لوکزامبورگ و کارل لیبکنشت در آلمان. او دیگر بر این باور بود که ما عضو یک حزب نیستیم بلکه منشویک‌ها راه خیانت را انتخاب کرده‌اند و به جنگ امپریالیستی رأی داده‌اند. البته که کار شوینیستی‌ای هم بود. لنین با این نظرات و با اعتقاد به اینکه صدای پیشروترین بخش طبقه است، در آوریل ١٩١٧ به روسیه بازگشت. تبلیغاتی که هنوز هم می‌شود این است که ارتش آلمان او را برگرداند تا صلح را برقرار کند ولی بعید به‌نظر می‌رسد. همین اواخر فیلسوف ایرانی داریوش شایگان در شماره‌ ‌آخر اندیشه پویا این نظر را داده. این نظر ٧٠ سال است که تکرار می‌شود. مطمئنا امپراتوری آلمان خواهان آن بود نیرویی در روسیه سر کار بیاید که صلح خفت‌باری را بپذیرد و غرامت بدهد ولی لنین به دلیل دیگری صلح را می‌خواست. او به دلیل نگاه همیشگی‌اش به طبقات تهیدست خواهان صلح بود. هرچه هم با لنین بد باشیم نمی‌توانیم منکر این جنبه او باشیم که همیشه از این زاویه به دنیا نگاه می‌کرد.

شعار لنین عدم همکاری با دولت موقت و برانداختن آن و «صلح، نان، آزادی» بود. شعاری که در دل توده‌ها معنی داشت. جنگی مهیب در ژوئن ١٩١٧ بزرگ‌ترین رقم کشته‌ها را برای ارتش ازهم‌پاشیده روسیه داشت، ارتشی که عناصرش رادیکال بودند و در شوراهای کارگری عضو می‌شدند.

کارگرهایی که به جبهه‌ها رفته بودند و آگاهی سوسیال‌دموکراتیک را در میان سربازان دیگر تشویق می‌کردند. صلح‌خواهی واقعا پایه مادی داشت و لنین این را به‌خوبی کشف کرد. او وقتی بازگشت در «تزهای آوریل» پذیرفت که از این به بعد باید طبقه کارگر سر کار بیاید و در نتیجه تروتسکی عضو بلشویک‌ها شد، زیرا دید که تئوری قدیمی‌اش پذیرفته شده و لنین هم گفت از وقتی تروتسکی بلشویک شده بهترین بلشویک است. با همکاری این دو و شخصیت‌های برجسته حزب مثل کامنف، زینوویف، رادک، بوخارین و استالین بلشویک‌ها دست به آژیتاسیون زدند. آنها سخنوران بزرگی داشتند و از طرف دیگر دولت موقت در همه‌چیز مانده بود. توده‌ها صلح می‌خواستند و این دولت جنگی خفت‌بار را ادامه می‌داد. تروتسکی درباره کرسنکی، نخست‌وزیر دولت موقت، جمله زیبایی دارد: سخنوری بود که با دستمال حریر می‌خواست آتش انقلاب را خاموش کند. انقلاب در خطر بود. نیروهای ارتجاعی و سلطنت‌طلب هم در تابستان حملاتی کردند و حتی نزدیک بود پتروگراد را تسخیر کنند. تظاهرات ژوئن بلشویک‌ها که مسلحانه بود غیرقانونی اعلام شد. لنین به‌عنوان جاسوس آلمان‌ها به همراه زینوویف ناگزیر از گریز به فنلاند شد. وقتی برگشت که تسخیر قدرت انجام شده بود. یکی دو هفته قبل از تسخیر قدرت مخفیانه بازگشت و در کمیته مرکزی اعضای حزب به‌خصوص کامنف و زینوویف را که متزلزل بودند متشکل کرد. قدرت همیشگی او کار کرد. به هر حال حزب را او ساخته بود و از همه بهتر سیاست‌ها را می‌شناخت. به همه‌چیز اشراف داشت و در هر بحثی پیروز می‌شد. استاد بحث‌های خشن بود، تهمت‌زدن، ردکردن و تحقیرکردن. سبک لنین کاملا شبیه نوشته‌های مذهبی و ارتدوکس بود. اگر آثارش را خوانده باشید سؤال می‌کند، آیا چنین است؟ خودش می‌گوید نه و دلیل می‌آورد که چرا چنین نیست. بعد می‌گوید اگر چنین بود چه می‌شد؟ دلیل می‌آورد که اگر چنین باشد خلاف منطق و منافع توده‌ها است. این شیوه همیشگی خشن بحث‌کردن او بود و با این شیوه هم در جلسات داخلی حزب پیروز می‌شد و هم تأثیر زیادی بر توده‌ها می‌گذاشت.

شورای پتروگراد در اختیار بلشویک‌ها و متحدانش شامل سوسیال‌انقلابی‌های چپ و عده کمی از منشویک‌ها بود. در نتیجه تسخیر قدرت راحت بود، یک‌شبه و بدون خون‌ریزی. در مسکو حتی یک تیر شلیک نشد. کسانی که می‌گویند اصلاحات خوب و انقلاب بد است زیرا انقلاب خشن است، فراموش می‌کنند که گاهی اصلاحات چقدر خونین است. اصلاحات مدنی در آمریکا برای احقاق حقوق سیاهان، خونین و سخت بود و در مقابل آن انقلاب اکتبر یک ترقه‌بازی محسوب می‌شود. آنچه بعد اتفاق افتاد غم‌انگیز بود. سازماندهی حزب خطر داشت چون می‌توانست در شرایطی جای دولت را بگیرد و به مدت هفتاد سال چنین شد. زمانی باکونین آنارشیست بزرگ قرن ١٩ در کتاب «دولت‌گرایی و آنارشیسم» در سال ١٨٧٤ به کارل مارکس حمله کرد که مارکس می‌خواهد بالای کمیته مرکزی باشد، کمیته مرکزی بالای طبقه و طبقه بالای جامعه. عین این پیش‌بینی شوم نه در مورد آن فیلسوف بزرگ بلکه در مورد لنین و استالین صادق بود. انصاف است این را هم بگویم که لنین تا ١٩٢٤ که مرد و عملا تا ١٩٢٢ که سکته کرد، در داخل حزب خودش اجازه مخالفت، تشکیل فراکسیون و نظریات مختلف را می‌داد. این نکته را نمی‌توان نادیده گرفت و تفاوت بزرگ لنین با استالین این بود که استالین این را هم قبول نداشت و هیچ کس جز او حرفی نمی‌زد.

پدر خلق‌ها رفیق جوزف استالین تصمیم می‌گرفت و اجرا می‌شد. کسانی هم که مخالفت می‌کردند اعدام می‌شدند. حتی کامنف، زینوویف، رادک و بوخارین. تروتسکی هم که اخراج شد و در ١٩٤٠ در مکزیک ترور شد. دوره استالین، زمان واقعی لنینیسم بود، به‌همین‌دلیل هم چهره لنینیسم ساخته شد. تا لنین زنده بود لفظ لنینیسم استفاده نمی‌شد و مارکسیسم انقلابی مطرح بود. اما از ١٩٢٤ تا ١٩٢٧ لنین تبدیل به یک موجود مقدس شد. ٤٥ جلد آثارش تحریف و بازخوانی شد. مقالاتی که بی‌نام یا با‌ نام مستعار نوشته بود هرگز چاپ نشد. نظرات متناقضش به نفع نظریه‌ای که استالین درست می‌دانست بیان شد. در نتیجه یک لنین مصنوعی و غیرواقعی ساخته شد که تنها شباهتی که به ولادیمیر لنین داشت در خشونت و قدرت کلام بود و اینکه اطمینان داشت حق با اوست.

مفهوم دیکتاتوری پرولتاریا دومین خطری بود که بلشویک‌ها به آن دامن زدند. ریشه این مفهوم در خود مارکس است. این روزها مارکسیست‌های پیشرو و انتقادی بر این باورند که مارکس سازنده این مفهوم نبود. هال دریپر و تری ایگلتون در کتاب «پرسش‌هایی از مارکس» می‌گویند این مفهوم را بلانکی ساخت. چنین نیست. این مفهوم را کارل مارکس ساخت و هرگز نمی‌توان فهمید معنای دقیقش چیست. اگر پرولتاریا اکثریت جامعه است، چه نیازی به دیکتاتوری است. به علاوه دیکتاتوری اکثریت هم مذموم است. آزادی و ‌شأن انسانی و دموکراسی یعنی اقلیت حق داشته باشد. دموکراسی فقط حکومت اکثریت نیست، بلکه حق اقلیت برای رسیدن به قدرت و اجراکردن برنامه‌هایش است. دیکتاتوری پرولتاریا مفهومی منحط و نادرست است. هال دریپر در کتاب «نظریه انقلاب مارکس» می‌گوید که این مفهوم یعنی قدرت طبقه کارگر. ولی می‌شود سؤال کرد چرا باید با لفظ دیکتاتوری همراه باشد و چرا نگوییم دموکراسی طبقه کارگر؟ در این صورت باید به خیلی از چیزها هم تن بدهیم، وقتی می‌گوییم دیکتاتوری یعنی دیکتاتوری حزب و کمیته مرکزی و رهبر حزب یعنی ژوزف استالین و کسانی که بعد از او آمدند.

مفهوم خطرناک سوم ساختن سوسیالیسم در یک کشور بود که بلشویک‌ها به آن ایمان داشتند. بلشویک‌ها نخست معتقد بودند نمی‌توانند قدرت را بگیرند مگر اینکه انقلاب آلمان پیروز شود. این نکته در آثار لنین در ١٩١٨ هست و بعدا سانسور شد. تروتسکی هم بر این باور بود. جنبه اول نظریه انقلاب مداوم او این بود که طبقه کارگر اهداف دموکراتیک را برآورده می‌کند، جنبه دوم اینکه فقط در گستره یک انقلاب بین‌المللی و جهانی می‌توانیم سوسیالیسم را آغاز کنیم که نیروهای تولیدی‌اش رشد کرده باشند نه در یک کشور عقب‌مانده دهقانی با شهرهای کوچک و صنعت عقب‌مانده. به‌هرحال سوسیالیسم به‌عنوان برنامه‌ریزی اقتصادی شروع شد که اتفاق مثبتی بود، چنان‌که در کشورهای سرمایه‌داری نیز برنامه‌ریزی شروع شد. بلشویک‌ها روسیه را صنعتی و تبدیل به یک ابرقدرت نظامی و اردوگاه کار اجباری کردند. آنها بی‌توجه به‌نظر بوخارین و آنتونیو‌ گرامشی مبنی بر اینکه باید اقتصاد مصرفی را هم در نظر داشت، در صنایع سرمایه‌ای سرمایه‌گذاری کردند. برای رقابت با غرب پیش رفتند و فقر و فاقه‌ای ساختند که تاریخ سوسیالیسم را با قحطی آغشته کرد. در صحنه سیاسی کارهای خطا زیاد بود، بستن پیمان عدم تجاوز به آلمان نازی خطا بود، ٢٧ میلیون کشته مردم روسیه در طول جنگ خطا بود، ساختن اردوگاه‌ها خطا بود. در سال ١٩٣٧ به تعبیر رابرت کانکس نویسنده کتاب «ترور بزرگ» بیش از روزی هزار نفر کشته شدند. در این سال ٤٠٠ هزار نفر کشته شدند. در میان ایشان نوابغ و شاعرانی بزرگ مثل میرهولد و ایزاک بابل بودند. کسانی بودند که نابغه نبودند ولی زحمتکش بودند و دستگیر و اعدام شدند. گاهی فردی به جرم اینکه خوابش را برای دیگری تعریف می‌کرد، دستگیر می‌شد، زیرا گفته می‌شد که او رؤیای بازگشت به دوره تزاری دارد. درنتیجه اردوگاهی مهیب ساخته شد که از نظر فرهنگی عقب‌افتاده بودند. بهترین شخصیت‌های فرهنگی‌شان یا کشته شدند یا ساکت شدند. استعدادها از بین رفت و همه‌چیز در خدمت جزم‌هایی مثل رئالیسم سوسیالیستی درآمد.

سیاه‌ترین دوره‌ها آغاز شد. در قرن بیستم هیچ همتایی برای اتحاد شوروی نمی‌توانید بسازید مگر آلمان نازی. دو رژیم توتالیتر و سرکوبگر که تا آخرین نفر مخالفان‌شان را قلع‌وقمع کردند. یکی به نام برتری نژاد و دیگری به نام برتری یک طبقه. ولی این تجربه در ذهن ما ماند، در یاد و عمل توده‌هایی که آزادی و برابری را می‌خواستند. وظیفه ما این است که نه از دیدگاه ارتجاعی و لیبرالی و نه از دیدگاه مدافع سرمایه‌داری و دیدگاه منافع آدم‌های دزد و چپاولگر بلکه از دیدگاه منافع توده‌ها بار دیگر این تجربه را بازخوانی کنیم. اگر قرار است جامعه‌ای بهتر، انسانی، همراه با آزادی برای همه مردم بسازیم، باید درس بگیریم. بلشویک‌ها دموکراسی را نفهمیدند. مارکس هم نمی‌فهمید. مارکس هم معتقد بود که مزخرفات و مهملات پارلمانتاریستی ذهن توده‌ها را عقب انداخته است. بزرگ‌ترین نقطه ضعف و پاشنه‌آشیل سوسیالیسم قرن‌های ١٩ و ٢٠ عدم درک دموکراسی بود، امکان دادن به سرمایه‌داران که آنها بیانگر دموکراسی و مدافعان آن شوند و خود را مدافع حقوق مردم بدانند، دموکراسی‌ای که از طریق آن هیتلر و ترامپ بر سر کار آمد و حقوق مردم را پایمال می‌کند تا طبقه کارگر که دموکراسی برای آن مثل هوا برای انسان لازم است، با مهیب‌ترین دیکتاتوری‌هایی که به نام او ساخته شده، شرمنده تاریخ باشد و نتواند حتی سر بلند کند، تحقیر شود و سیاست‌مداران بی‌شمار لیبرالیسم و نئولیبرالیسم شروع کنند به خطابه‌های دموکراتیک‌ خواندن. نظریه‌پردازان‌شان از پایان تاریخ حرف می‌زنند. بله، راست این است که تجربه ما بود، با همه نقص‌هایش، تجربه ما بود با همه ایرادهایش، با همه کشتارها و کمبودهایش. ما درس گرفتیم. این بار چنین تجربه‌ای را تکرار نمی‌کنیم. اطمینان دارم حرف رزا لوکزامبورگ درست است که «یا سوسیالیسم یا بربریت».

ما الان در دل بربریت زندگی می‌کنیم. سوسیالیسم بعدی با توجه به این تجربه، با نیروهای معنوی طبقه کارگر و زحمتکشان جهان بهتری را خواهد ساخت. اطمینان دارم که نسل‌های بعدی از زندگی در این جهان بهتر لذت خواهند برد. ما خیلی سخت گذراندیم به‌خصوص ما ایرانی‌ها که تجربه اکتبر را بد فهمیدیم، حتی از آن چیزی که بود هزار دفعه ننگین‌تر و زشت‌تر در ایران تبلیغ شد. درس‌نامه اصلی‌اش تاریخ مختصر حزب کمونیسم بود که استالین آن را ساخته بود و آثار نظریه‌پردازانی که هیچ تعهدی به مردم و زحمتکشان ایران نداشتند. اگر تمام حرف‌های من یک فایده داشته باشد، این است که نیروهای مترقی، سوسیالیست، رادیکال، آنارشیست، فمینیست و کسانی که می‌خواهند در محیط زیست بهتری کار کنند، باید بتوانند زمینه اصلی بحث را روی دموکراسی بنا بگذارند، جایی که درست نقطه سیاه کارنامه بلشویک‌ها بود.

  • 16
  • 6
۵۰%
همه چیز درباره
نظر شما چیست؟
انتشار یافته: ۰
در انتظار بررسی:۰
غیر قابل انتشار: ۰
جدیدترین
قدیمی ترین
مشاهده کامنت های بیشتر
رودریگو هرناندز بیوگرافی «رودریگو هرناندز»؛ ستاره ای فراتر از یک فوتبالیست | هوش و تفکر رمز موفقیت رودری

تاریخ تولد: ۲۲ ژوئن ۱۹۹۶

محل تولد: مادرید، اسپانیا

حرفه: فوتبالیست 

پست: هافبک دفاعی

باشگاه: منچسترسیتی

قد: ۱ متر ۹۱ سانتی متر

ادامه
یزدگرد سوم زندگینامه یزدگرد سوم؛ آخرین پادشاه حکومت ساسانی

تاریخ تولد: ۶۲۴ میلادی

محل تولد: استخر، ایران شهر

سلطنت: ۶۳۲ – ۶۵۱ میلادی

خاندان: ساسانی

پدر: پسر شهریار

جانشین: مرگ او همراه با نابودی حکومت ساسانی بود

ادامه
فابیو کاپلو بیوگرافی فابیو کاپلو؛ اسطوره فوتبال جهان

تاریخ تولد: ۱۸ ژوئن ۱۹۴۶

محل تولد: سن کانزیان دیسونزو، ایتالیا

لقب: دن فابیو

حرفه: فوتبالیست پیشین و سرمربی 

پست: هافبک پیشین و مربی 

آغاز فعالیت: ۱۹۶۴ تاکنون

ادامه
ارنست رادرفورد زندگینامه ارنست رادرفورد؛ نابغه‌ای که اتم را دگرگون کرد

تاریخ تولد: ۳۰ اوت ۱۸۷۱

محل تولد: حومه برایت‌واتر شهر نلسون، ساحل شمالی جزیره جنوبی، نیوزیلند

ملیت: بریتانیایی

حرفه: فیزیک دان، استاد دانشگاه

محل تحصیل: دانشگاه کانتربوری، دانشگاه کمبریج

درگذشت: ۱۹ اکتبر ۱۹۳۷

ادامه
مجتبی حیدرپور بیوگرافی مجتبی حیدرپور هندبالیست تیم ملی ایران

تاریخ تولد: ۲۹ شهریور ۱۱۳۶۷

محل تولد: سرخس

حرفه: هندبالیست

پست: گوشه چپ

باشگاه کنونی: سپاهان

قد: ۱ متر ۸۰ سانتی متر

ادامه
کیلیان امباپه بیوگرافی کیلیان امپاپه؛ اعجوبه جوان فوتبال اروپا

تاریخ تولد: ۲۰ دسامبر ۱۹۹۸

محل تولد: پاریس، فرانسه

حرفه: فوتبالیست

پست: وینگر چپ فوروارد

باشگاه: پاریسن ژرمن

آغاز فعالیت: ۲۰۰۴ تاکنون

ادامه
عین الله دریایی بیوگرافی عین الله دریایی پیشکسوت تئاتر ایران

تاریخ تولد: دهه ۱۳۲۹ 

محل تولد: تهران

حرفه: بازیگر تئاتر و سینما

سال های فعالیت: پیش از انقلاب تاکنون

شهرت: با سریال مگه تموم عمر چندتا بهار

ادامه
مارکوس گالپرین بیوگرافی مارکوس گالپرین؛ میلیاردر آرژانتینی

تاریخ تولد: ۳۱ اکتبر ۱۹۷۱

محل تولد: بوینس آیرس، آرژانتین

حرفه: سرمایه گذار، کارآفرین

شناخته شده برای: یکی از بنیانگذاران MercadoLibre

تحصیلات: دانشگاه پنسیلوانیا، دانشگاه استنفورد

دارایی: ۵.۳ میلیارد دلار 

ادامه
اردشیر کاظمی بیوگرافی اردشیر کاظمی؛ پیشکسوت سینمای ایران

تاریخ تولد: ۲۹ آبان ۱۳۱۷

محل تولد: بندرانزلی، ایران

محل زندگی: تهران

حرفه: بازیگر سینما، تلویزیون

آغاز فعالیت: سال ۱۳۴۹ تاکنون

همسر: ندارد

ادامه
ویژه سرپوش