نشسته بودم پشت در کاخ جشنواره تا اختتامیه تموم شه و بازیگر و کارگردان و هرچی که هست بیاند بیرون و فالشون رو بگیرم. بهترین موقعیت بود که تا میشه به هنرمندای مملکت فال بفروشم و کاسبی کنم. جشنواره رو از تلویزیون دنبال میکردم تا ببینم کی تموم میشه. صدا و سیما مثل همیشه یه جوری جشنواره رو پوشش داد که انگار داره مسابقات والیبال رو توی برزیل پخش میکنه.
هر جایی که بازیگرهای خانم برای دریافت سیمرغ روی سن میرفتند بلافاصله تصاویر آهسته اسپکهای دیدنی شهرام محمودی رو نشون میداد. به همین سیمرغ قسم. به هر حال اختتامیه تموم شد و در سالن باز شد. فوج فوج جمعیت بیرون میومد. داشتم شرایط رو برای یه شب فالگیری به یادماندنی برای خودم فراهم میکردم که دیدم رضا رشیدپور از سالن دوید بیرون و مدام میگفت « غلط کردم... غلط کردم...» صداش کردم و گفتم« بیا اینجا. بیا پشت من قایم شو. چی شده؟» با ترس و لرز گفت« حاتمی... حاتمی... حاتمی کیا...» یه لیوان آب دادم دستش و گفتم« نترس عزیزم... من اینجام. نمیذارم بهت آسیب بزنه. نمیذارم دست روت بلند کنه.
این جلیقه ضد گلوله رو تنت کن و برو اون پشت. تو رو از سر راه نیاوردیم که کسی بخواد خط و خشی روت بندازه. به علاوه ما سازمانها و ارگانهایی داریم که ازت حمایت میکنند.» اینرو که گفتم دیدم یه چیز محکم خورد توی گیجگاهم و خون فواره زد بیرون. تا اومدم به خودم بیام، دیدم ابراهیم حاتمیکیا بالای سرم وایساده و داره با ترکه منو میزنه. گفتم« چی کار میکنی؟ چرا میزنی؟» فکر کردم به خاطر قایم کردن رضا رشیدپور، داره من رو هم نوازش میکنه اما پشت سرم رو که نگاه کردم، دیدم رشیدپور داره همچون تیری که از چله کمان رها شده باشه، فرار میکنه. رو به حاتمیکیا کردم و گفتم« داداش یه دقیقه نزن بذار با هم گفتوگو کنیم.
شما آدم جنتلمنی بودی. ما شما رو با آژانس شیشهای و ارتفاع پست می شناسیم. چی شد اینجوری شدی؟ چی به خودت مالیدی اینطوری شدی؟» با صدای بلند گفت « ببند دهنت رو. منظورت از ارگان و سازمان چی بود؟ منظورت ارگانهایی هستند که برای ساخت فیلم به من بودجه میدهند؟» با تعجب جواب دادم« به اون چشای زاغت قسم نه. داشتم به رشیدپور قوت قلب میدادم فقط. زبونم نچرخید گفتم سازمانها و ارگانهای حمایتی. چرا اینقدر نگرانی عزیزم؟ مگه سازمان و ارگان خاصی از شما حمایت مالی میکنه؟» یه کم به من من افتاد و گفت « نه..نه... اصلاً به تو هیچ ربطی نداره، بههیچکس هیچ ربطی نداره... لعنت به این سینما... لعنت به تو... لعنت به همه فیلمسازها...» همینجور داد میزد و نفسکش میطلبید.
دیدم حالش اصلاً خوب نیست. با احتیاط یه قرص آرامبخش رو گذاشتم لای یکی از فالها و یواشکی گذاشتم توی جیبش و بسرعت ازش دور شدم. شعر توی فالش این بود « به آخر چون طلبکاری ندیدهست/ به خود جز خود خریداری ندیدهست» فکر کنم اگه فال رو بخونه منو پیدا میکنه و از پاچه آویزونم میکنه.
وحید میرزایی
- 10
- 2










































