
به گزارش خبرورزشی، زمانی که در چلسی بازی میکرد یک نقل قول بسیار معروف داشت. «الان روزی سه ساعت کار میکنم و هفتهای ۸۰ هزار پوند دستمزد میگیرم ولی زندگی خیلی سخت است وقتی نتوانی قبض برقی که برایت میآید را حتی درک کنی». ارنان کرسپو، مهاجم نامآشنای سالهای دور فوتبال آرژانتین این روزها بعد از خداحافظی اش از دنیای فوتبال درگیر دورههای مربیگری شده است. او به تازگی گفتوگویی با نشریه آرژانتینی «پاگینا ۱۲» انجام داده که در زیر آن را از نظر میگذرانید.
یکی از آرزوهای تو این بود که مربی شوی. چه مسیری را طی کردی تا به این عرصه وارد شوی؟
من با آنچلوتی، سیمئونه و مورینیو وقت گذراندهام. از تیمهای آنها دیدار کردهام؛ از تیمهایی که مربیانش ابزارهای مختلف تاکتیکی را در اختیار دارند و به خوبی میتوانند با هر سیستم بازی جدید وفق پیدا کنند. حالا فقط مانده اینکه به من یک پروژه خوب معرفی شود، جایش مهم نیست فقط یک جای خوب باشد که بتوانم تواناییهایم را نشان دهم. تا آن روز فرا برسد فعلاً دارم به مؤسسه «دسپورت» که یک تیم در لیگ چین، گرانادا در اسپانیا و تاندلا در پرتغال را دارند کمک میکنم. آنها میخواهند من را وارد سازوکار خودشان کنند.
مربی ایدهآل تو کیست؟
از شیوهای که آنچلوتی تیم را مدیریت میکند و با بازیکنان حس خانوادگی به وجود میآورد خیلی خوشم میآید. متد کاری مورینیو که بر پایه انگیزه، کار و تمرین زیاد است را هم دوست دارم. کار بیلسا که در سیستم تیمی اش بازیکنان را پیشرفت میدهد را هم تحسین میکنم.
این روزها چه چیزی به تو به اندازه روزهایی که بازی میکردی انگیزه میدهد؟
هیچ چیز. هیچ چیز بهتر از بازیکن فوتبال بودن نیست. انگیزه بخشتر از بازیکن بودن نداریم. چیزی نمیتواند آدرنالین تو را به اندازه بازی در سطح حرفهای فوتبال بالاببرد. مثلاً بازی در جام جهانی را در نظر بگیرید. من این شانس را داشتهام که مقابل ۸۰ هزار نفر هوادار گلزنی کنم. چه چیزی بیشتر از این میتواند آدرنالین را بالا ببرد؟. چیزی بهتر از این نیست که ببینی به خاطر تو این همه آدم خوشحال میشوند. وقتی فوتبال را کنار میگذاری عمیقاً یک خلأ را درونت حس میکنی. به خودت میگویی «حالا میروم و از اوقات فراغتم استفاده میکنم» ولی در واقع خیلی کم چنین کاری میکنی. بعد، زمان میگذرد و تو دیوانه میشوی.
خب قبل از اینکه دیوانه شوی، چه مدت از اوقات فراغت خود را استفاده کردی؟
۶ ماه. روی کاناپه، بدون اینکه ریشم را بتراشم با پیژامه افتادم. کلی فیلم دیدم و هرکاری دلم خواست انجام دادم. بعد از آن ۶ ماه به سراغ دومین مرحله کلاسهای مربیگریام رفتم. زمانی که هنوز بازی میکردم اولین دوره مربیگری را گذرانده بودم. از همان موقع بود که به مربیگری وابسته شدم. شروع کردم درباره فوتبال حرف زدن، دوباره بازیهای زیادی را تماشا کردم و خلاصه... یکبار دیگر دیوانه شدم. ابتدا در تیمهای پارما در ردههای پایین مربیگری کردم و بعد نوبت به مودنا رسید و حالا هم که کار با این مؤسسه چینی پیش میرود.
کرسپو مربی میتواند همان کرسپو بازیکن باشد؟
همیشه همان کرسپو خواهم بود. این حرف را به خاطر غرور نمیگویم.
و تیمهای تو با یک مهاجم هدف بازی خواهند کرد؟
بله، با یک مهاجم هدف بازی خواهد کرد. نمیگویم این مورد خوب است یا بد. دفترچه مربیگریای وجود ندارد که بینقص باشد ولی حس میکنم هر موضوعی باید حس منطقیای داشته باشد. برای صحبت درباره فوتبال باید بگویم که این رشته هم یک بازی است مثل بقیه بازیها که درصد شانس و اتفاق در آن وجود دارد. خب، این درصدها تأثیرگذار هستند. بیلسا میگفت: باید آنقدر کار کنیم تا درصد شانس به پایینترین حد ممکن برسد ولی همه چیز باید براساس یک منطق پیش برود. دوست داشتم آرژانتین برابر فرانسه با یک مهاجم هدف بازی کند. قبل از بازی گفته بودم از سیستمی که سمپائولی چیده راضی نیستم و کاش میشد قبل و بعد از بازی در مورد سیستمش توضیح میداد. این حرف را نزدم که مثلاً بخواهم انتقاد کنم بلکه میخواستم چیزی یاد بگیرم. به نظر من سمپائولی مربیای بود که میتوانست توانا باشد ولی در عمل توانمند نشان نداد.
حالا که حرف از سمپائولی شد، به نظرت چطوری میشود یک رختکن را کنترل کرد؟
چیزی که در دوران حرفهایام خیلی دوست دارم این است که شانس بازی کردن در دو دسته از تیمها را داشتهام؛ اولی آنهایی که همیشه برای قهرمانی میجنگیدند و دومی هم تیمهایی که میجنگیدند تا سقوط نکنند. در سالهای آخرم در پارما برای سقوط نکردن تلاش میکردیم. به شما اطمینان خاطر میدهم که شرایط در این دو موقعیت کاملاً متفاوت است. رختکنی که برای نیفتادن مبارزه میکند، ذهنیت دیگری دارد؛ ضمن اینکه وقتی تیم را در لیگ حفظ کردید کسی به شما جامی نمیدهد. من خودم ترجیح میدهم قهرمان باشم ولی بازی کردن برای نیفتادن عین شجاعت است.
تعریف تو از موفقیت چیست؟
اینکه هر روز خوشحال باشی. اگر صبح از خواب بیدار شدی روی فرم بودی و خانوادهات هم صحیح و سالم باشند پس موفق بودهای؛ مابقی ماجرا مربوط به کار و رضایت شخصی است: بهتر کردن اوضاع مالی، پرداخت هزینههای سفر برای تعطیلات، خریدن ماشین، خریدن خانه و این قبیل مسائل، مادیات است. ما برای همین مادیات است که کار میکنیم، اینکه بتوانیم هزینه چیزهای زیبایی که میخواهیم را بدهیم و از آنها نهایت استفاده را ببریم ولی دست آخر مهمترین چیزها مسائل روحی است. آدمهای زیادی را میشناسم که وضع مالیشان خیلی خوب است ولی از افسردگی رنج میبرند. موفقیت هیچ ربطی به داراییهایت ندارد. چیزی که مهم است این است که تو خودت چه حسی داری.
از پدرت چه چیزی یاد گرفتی؟
صداقت؛ ارزشی که متأسفانه این روزها منسوخ شده است. این روزها قول دادن یک ارزش محسوب میشود ولی باید از خودت شروع کنی و این ارزش را نهادینه کنی. اگر با کسی دست میدهید، اگر قولی میدهید دیگر نیاز به چیزی نباشد که بخواهد شما را ثابت کند.
تا به حال آدمهای مشتاقی دوروبرت بودهاند؟
میدانید چه موقع این موضوع را متوجه شدم؟ زمانی که همه چیز را کنار گذاشتم، وقتی که تصمیم گرفتم بازنشسته شوم و وقتی که تلفنم دیگر از زنگ خوردن افتاد. میدانید از زمانی که دارم با این گروه چینی کار میکنم چقدر تلفنم زنگ میخورد؟ غالب وقتها. وقتی فوتبال را کنار میگذاری همه آنهایی که تو را دنبال میکردند در چشم به هم زدنی میروند. مثل صحنهای از مجلس ترحیم است. بدنت میگوید نمیتوانی کاری که دوست داری را دیگر انجام دهی. آدمهایی هستند که برایشان سخت است در ۶۵ سالگی دست از کار بکشند. تصور کنید من ۳۶ ساله وقتی فوتبال را کنار گذاشتم چه حس منزجرکنندهای داشتم. هنوز جوان بودم، زندگی دیگری پیشرو داشتم ولی ساده نیست، چون همیشه از زمانی که یک پسربچه بودم دوست داشتم فوتبالیست شوم. زندگیات کاملاً دگرگون میشود. از این گذشته، بازی فوتبال در این سطح، حتی اگر آدم بسیار متواضعی هم باشی باز نمیگذارد که یک مرد طبیعی و نرمال باشی.
برای چه چیزی از یک زندگی نرمال، این روزها دلت تنگ شده است؟
نمیدانم یک زندگی نرمال چه شکلی است. وقتی فوتبال را کنار گذاشتم تازه مراسم غسل تعمید، جشن تولد، مراسم ازدواج، خوردن شام با همسر و یا خوردن یک غذای خانوادگی در روزهای تعطیل را درک کردم. هیچ وقت همه اینها را با هم حس نکرده بودم و حالا از آنها دارم استفاده میکنم. وقتی فوتبال را کنار گذاشتم زندگی کردن را آموختم. حواسم را به فوتبال داده بودم و فکر و ذکرم مسابقهای بود که قرار بود در آن بازی کنم. هیچ چیز نرمالی در آن نبود. بعضی وقتها میشنیدم که میگفتند: «به مراسم ازدواج فلانی دعوت شدهام...» ولی هیچ درکی نداشتم که اصلاً یک مراسم ازدواج میتواند چه شکلی باشد. حالا البته بد هم نیست، چون مینشینی و به حرف آدمهای مختلف گوش میکنی. الان مینشینم و میپرسم: «شغلت چیست؟ زندگی روزمرهات را چطور سپری میکنی؟ صبحها که از خواب بیدار میشوی چه آرزویی داری و زندگی یک آدم نرمال چطوری است؟»
چطور به دخترانت توضیح میدهی که آنها زندگی غیرمعمولی داشتهاند؟
یک روز از همان ۶ ماه مورد اشارهای که روی کاناپه لم داده بودم مشغول جرعه جرعه نوشیدن یک نوشیدنی آمریکای جنوبی بودم. مطلقاً کاری نداشتم انجام بدهم. در آن دوره پیژامه میپوشیدم در حالی که قبل از آن هرگز پیژامه نپوشیده بودم. آهسته آهسته حس کردم دارد سردم میشود در حالی که پیش از آن اصلاً احساس سرما نکرده بودم. یک روز دختر کوچکترم آمد و از من پرسید: «چطور است که تو اصلاً سرکار نمیروی و ما اصلاً هیچ کمبودی نداریم؟» آن سؤالش من را کشت! ویرانم کرد! به خودم گفتم: «اوه لعنتی! تو الان چه جور الگویی برای آنها هستی؟» با همسرم مسیری را که طی کردیم تا به اینجا برسیم را مرور کردیم ولی از آنجا که وقتی فوتبال بازی میکردم دخترانم کوچک بودند هیچگونه درکی از کاری که انجام دادهام نداشتند. روز دیگری، دختر بزرگم آمد و به من گفت: «دیگر قرار است مدت زیادی در این خانه زندگی کنیم، نه؟» آنها عادت داشتند که از یک کشور به کشور دیگری بروند و این موضوع ذهنشان را درگیر کرده بود.
- 16
- 3
































