
داستان آمد و شد پژوهشگران و روشنفكران غربي به ايران پساانقلابي امري غريب و عبرت آموز است. از ميانه دهه ٧٠ خورشيدي و با ثبات و آرامشي كه در روزگار پس از جنگ بر ايران حكمفرما شد، با توجه به شرايط سياسي و اجتماعي، به تدريج پاي روشنفكران و اساتيد و پژوهشگران نام آور علوم اجتماعي غربي به ايران باز شد و برخي از چهرههاي نام آور به دعوت اين موسسه فرهنگي يا آن دانشگاه يا گروه علمي به ايران سفر كردند.
در ميان ايشان گاه به اسامي نامآوري چون جان هيك، يورگن هابرماس، ريچارد رورتي، ايمانوئل والرشتاين و جورجو آگامبن نيز برميخوريم؛ نظريهپردازاني اروپايي كه برخلاف شمار فراواني از ايرانشناسان و مستشرقاني كه پيش از انقلاب به ايران رفت و آمد داشتند، معمولا شناخت چنداني از ايران و جامعه ايراني ندارند و حتي زبان فارسي را نميدانند و به همين خاطر وقتي به ايران سفر ميكنند، لااقل در سخنرانيها مترجم يا مترجماني ايشان را همراهي ميكنند كه سخنرانيهاي ايشان را براي مخاطبان ترجمه كنند.
مساله ترجمه
مشكل اصلي در برقراري ارتباط با اين چهرهها نيز از همين جا ناشي ميشود، از مساله ترجمه؛ موضوعي كه ايرانيان بيش از صد سال است كه با آن دست به گريبان هستند و به خصوص در دو دهه اخير يعني با شتاب گرفتن ميزان ترجمهها از آثار غربي به معضلي جدي بدل شده و راجع به آن كتابها و نوشتههاي فراواني منتشر شده است. در سطح آثار مكتوب همه ما با كتابها و مقالات و نوشتههاي ترجمه شده زيادي آشنا هستيم كه از سر تا ته آنها هيچ معناي محصلي نميتوان يافت، جملات مغلق و پيچيده، عبارتهاي در هم و برهم، تعابير ناآشنا و واژههاي جعلي جديد و... در بيشتر موارد مترجم يا مترجمان محترم در مقدمه يا موخرهاي كه بر متن ترجمه شده نوشتهاند، با اشاره به اينكه نويسنده يا نظريهپردازي مذكور مغلقنويس و پيچيدهگو است، خيال خود را از بابت ارايه جملاتي بيمعنا و غيرقابل فهم راحت ميكنند و راه اين انتقاد را بر مخاطب بينوا ميبندند تا نتواند انتقاد و اعتراضي كند و بگويد چرا اين متن نامفهوم به عنوان ترجمه به او عرضه شده است؛ به عبارت دقيقتر مساله زبان و واسطهگري ترجمه به سد سكندري بدل ميشود براي اينكه انتقال مفاهيم و معاني غيرممكن شود و بيش از آنكه به فهم مشترك منجر شود، به سوءتفاهم ميانجامد.
دو پيامد
همين مشكل در رويارويي مستقيم با اين روشنفكران و نظريه پردازان غربي نيز رخ ميدهد. يعني فيلسوف يا متفكر غربي وقتي به ايران ميآيد، اولا كه به دليل هجمه رسانهها و تصويري غيرواقعي كه از ايران در ذهن دارد، احتمالا با فضايي كاملا بيگانه مواجه ميشود، به خصوص كه فرد مذكور چنان كه اشاره شد، شناختي از زبان و فرهنگ و تاريخ ايران ندارد و برخلاف مثلا مستشرقيني چون نيكلسون و مينورسكي و...
با پيچيدگيها و ابعاد تو در توي فرهنگ ايراني آشنا نيست، اين نكته را در سخناني كه ميگويد يا واكنشهايي كه در برابر رفتارها از خود نشان ميدهد، در مييابيم. تا جايي كه به متن سخنرانيها مربوط ميشود، احتمالا همه ديدهايم كه مثلا وقتي سخنان هابرماس يا رورتي يا والرشتاين را ميخوانيم يا ميشنويم، در وهله نخست به نظرمان اين افراد دارند بديهيات را مطرح ميكنند يا يك آشنايي بسيار مقدماتي از نظرياتشان براي ايرانيان بيان ميكنند. علت اين امر نيز دقيقا به اين نكته بازميگردد كه متفكر مذكور معمولا هيچ شناختي از سطح آشنايي فارسيزبانان با انديشهها و افكارش ندارد.
مساله دردناكتر اما آشنا نبودن خيل عظيم مخاطبان ايراني با زبانهاي ديگر و مشخصا در اينجا زبانهاي اروپايي است، فرقي هم نميكند كه اين مخاطب استاد دانشگاه باشد يا دانشجو يا فرد ديگري. البته عموما به صورت شكسته بسته با زبان انگليسي آشنايي داريم و احيانا اگر فرصتي دست دهد يا اضطراري پديد آيد، با ايما و اشاره و حركات دست و سر و سر هم كردن جملههاي پر از غلط دستوري بتوانيم منظورمان را به طرف بفهمانيم، البته با چاشني كلي خنده و سرخ و سفيد شدن. وضعيت اسفبار زماني است كه يكي از استادان ايراني ميخواهد به زبان بيگانه سخنراني كند! خلاصه كه اين ميزان از آشنايي با يك زبان بيگانه به هيچ عنوان كفايت نميكند و در نتيجه وقتي قرار ميشود نظريهپرداز سخنراني كند، ناگزير از حضور مترجم يا مترجماني همزمان هستيم كه سخنراني او را براي مخاطبان به طور همزمان ترجمه كنند. آنچه اما در ترجمه ميآيد، معمولا خلاصه حرفهاي فرد است و به لحاظ دقتي كه مخصوصا در انتقال مفاهيم علوم انساني انتظار آن ميرود، سطح ترجمهها فاجعه است و در نهايت ماحصل، جملاتي منقطع، بيمعنا، نامفهوم و بيربط است كه واكنش مخاطبان در برابر آنها سر تكان دادن است.
روشنفكري از فرانسه
ماجراي حضور ژان بشلر در ايران مصداق بارزي از روايت مذكور است. اين جامعهشناس فرانسوي از اواسط هفته گذشته به دعوت گالري «آ» به ايران سفر كرده است و تاكنون چند برنامه سخنراني براي او تدارك ديده شده است، روز شنبه ٢٩ مهرماه در خانه هنرمندان ايران درباره فلسفه هنر سخنراني كرد و روز يكشنبه ٣٠ مهرماه نيز از سوي انجمن جامعهشناسي دعوت شد تا درباره دموكراسي سخنراني كند. او همچنين ديدارهايي با برخي روشنفكران ايراني چون داريوش شايگان داشته است. البته بشلر براي فارسيزبانان به اندازه هابرماس و رورتي شناخته شده نيست، شايد به همين دليل است كه دعوتكنندگان او در گالري «آ» هفته گذشته دوشنبه ٢٤ مهرماه نشستي را در خانه هنرمندان با حضور سه تن از استادان جامعهشناسي، فلسفه و سياست برگزار كردند كه در آن محمدامين قـانـــعيراد جامعهشناس، كمال پولادي استاد علم سياست و عادل مشايخي پژوهشگر فلسفه درباره جنبههايي از نظريات بشلر براي فارسيزبانان توضيحاتي ارايه دادند. همچنين در فارسي چند كتاب بشلر ترجمه شده است: كتاب «ايدئولوژي چيست؟»
با زير عنوان «نقدي بر ايدئولوژيهاي غربي» كه در سال ١٣٧٠ با ترجمه شادروان علي اسدي به همت شركت سهامي انتشار منتشر شد، كتاب ديگري كه در همين سال از بشلر منتشر شده «خاستگاههاي سرمايه داري» است كه توسط رامين كامران به فارسي ترجمه شده و نشر البرز آن را منتشر كرده است، كتاب ديگر «چكيده فلسفه سياسي» با زير عنوان «امر سياسي، ايدئولوژي، جنگ» كه در سال ١٣٩٦ به همت نشر آگاه و با ترجمه عبدالوهاب احمدي منتشر شده است.
بشلر در سال ١٩٣٧ در ايالت لرن فرانسه متولد شده است، او تا سال ١٩٦٢ به عنوان معلم در دبيرستانهاي فرانسه تدريس ميكرد و همچنين تحصيلات خود را در دانشگاههاي استراسبورگ و پاريس در رشتههاي تاريخ، جغرافيا و جامعهشناسي ادامه ميدهد. بشلر در سال ١٩٦٦ رساله دكترايش را در رشته جامعهشناسي زيرنظر ريمون آرون درباره خودكشي با عنوان خودكشيها مينويسد. اين رساله بعدا به عنوان يكي از آثار معتبر در اين زمينه در سال ١٩٧٥ منتشر ميشود. خلاصهاي از اين كتاب در آخرين فصل از كتاب «فضيلت عدم قطعيت» نوشته مرتضي مرديها آمده است. بشلر از ١٩٦٦ به عنوان استاد جامعهشناسي سوربن و مدرسه مطالعات عالي علوم اجتماعي فعاليت ميكند و از سال ١٩٧٧ مديريت پژوهش در بخش جامعهشناسي كانون ملي پژوهشهاي علمي را به عهده ميگيرد. همچنين از سال ١٩٧٥ تا سال ٢٠٠٦ در بسياري از دانشگاههاي فرانسه به پژوهش و تحقيق مشغول بوده و برنامهريزي و مديريت كنفرانسها را به عهده داشته است. بشلر همين طور از سال ١٩٩٩ تا به امروز به عنوان عضو آكادمي فرانسه در اخلاق و جامعهشناسي فعاليت كرده است.
كلياتي درباره دموكراسي
اما سخنراني بشلر در تالار گفتوگوي حوزه رياست دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران كه به ميزباني انجمن جامعهشناسي برگزار شد، مصداق بارزي از سوءتفاهمي است كه در آغاز سخن به تفصيل از آن بحث شد. عنوان سخنراني بشلر «دموكراسي همچون نظامي آميخته» بود و او سخنان خود را به زبان فرانسه ارايه كرد و دو مترجم ايراني نيز همزمان سخنان او را ترجمه ميكردند، به اين صورت كه بشلر چند جمله به فرانسه ميگفت و مترجم بعد از آن خلاصهاي از آن را ارايه ميكرد. كل سخنراني او به ترتيبي كه گفته شد، در دو بخش ارايه شد، بخش نخست يك ساعت و پانزده دقيقه و بخش دوم بيست و پنج دقيقه. متن تقريبا كامل پياده شده آنچه مترجمان گفتند، حدودا ٢٣٠٠ كلمه است.
آنچه در ادامه ميآيد استنباط نگارنده از ترجمههاي سخنان بشلر است. البته از آنچه مترجمان ميگويند، معناي مشخصي حاصل نميشود. ابتدا تاكيد ميشود كه رويكرد بحث انسانشناختي است و قرار است از منظري زيستشناختي (بيولوژيك)، «ستارهشناسي» به عنوان «ابزار روشنفكري در علوم اجتماعي» به بحث از دموكراسي پرداخته شود. همچنين تاكيد ميشود كه بحث بشلر ايدئولوژيك نيست. سپس به ارسطو اشاره ميشود و اينكه او به به تفاوت دموكراسي با آريستوكراسي و مونارشي ميپردازد.
به نظر بشلر در تحليل سياسي و كاربرد مفاهيم بايد كليت آنها را در نظر گرفت و او خود با همين روش ظهور رژيمهاي سياسي را در طول تاريخ بررسي ميكند. بشلر از اصطلاح «پليتي» به معناي جمع شدن افراد گرد هم براي ايجاد صلح و عدالت و برابري آغاز ميكند و آن را اساس سياست ميخواند. سپس به سازوكارهاي اعمال قدرت پرداخت كه عبارتند از اعمال زور، توسل به خشونت و به كار بردن توانايي. همچنين برخي از سياستمداران از كاريزما و ويژگيهاي شخصيت برخوردارند. اما در كنار اين عوامل براي فرمانبرداري، عامل مهم ديگري كه از ديد بشلر باعث اطاعت از نظام سياسي ميشود، حساب و كتاب و برنامهريزي مردمان است.
بشلر بعد از تقسيم رژيمهاي سياسي به استبدادي (خودكامه، اتوكراتيك)، كاريزما و دموكراسي تاكيد ميكند كه تمايز ميان اين سيستمها مطلق نيست و ممكن است در يك نظم سياسي آميختهاي از اين سه باشد، مثلا ممكن است سيستمي دموكراسي باشد اما از زور ارتش استفاده كند.
بشلر در ادامه به نظام دموكراتيك و بيان ويژگيهاي آن پرداخت و گفت: در سيستم دموكراتيك قدرت و توان حكومت از تك تك افراد نشات گرفته است. در اين سيستم آزادي بيان و انديشه اهميت اساسي دارند. قدرت تقسيم ميشود و متمركز نيست و به صورت شعب مختلف و داراي ارگانهاي متفاوت است.
در دموكراسي هر نظر و عقيدهاي كه افراد دارند بايد براي تصميمگيري استفاده شود. برخي عقايد معقول و منطقي نيستند اين را متخصصين مشخص ميكنند اما ممكن است متخصصين هم اشتباه كنند.
بشلر با همان رويكرد انسان شناختي و طبيعتگرايانه خود ظهور دموكراسي در طول تاريخ را ناشي از تحولات تاريخي خواند و به تحولاتي چون انقلاب فرانسه و انقلاب روسيه در طول تاريخ اشاره كرد و گفت: سيستم خودكامه و استبدادي به تدريج چنان كه تاريخ نشان داده توسط دموكراسي واژگون شده و به دموكراسي تغيير شكل داده است. در سيستم دموكراسي اگرچه مشكلاتي هست، اما از طريق رفراندوم و مجالس و پارلمانهايي كه هست، ميتوان بر اين مشكلات فائق شد.
انقلاب فرانسه يكي از بزرگترين آزمايشها براي تحول از نظام خودكامه به نظام دموكراتيك است. در انقلاب فرانسه مجلس و پارلمان ايجاد شد. كميتههاي فرعي براي بخشهاي مختلف سياسي و كنترل و نظردهي ايجاد شد. بعد به انقلاب روسيه ميرسيم كه آن جا نيز تحولاتي در انتقال قدرت رخ داد و در نهايت قدرت به استالين رسيد كه تداعيگر دفاع از پرولتاريا بود. اين تحولي است كه ما در سيستمهاي سياسي در اروپا داشتهايم. اين تغيير حالت و شكل همچنان ادامه دارد.
بشلر در ادامه به بيان برخي ويژگيهاي نظامهاي مونارشي و اريستوكراسي پرداخت و برخي انتقادها نسبت به آن را بيان كرد و درباره دموكراسي گفت: جايگزيني حاكمان از طريق انتخابات بايد صورت بگيرد تا به اين طريق اشتباهاتي كه هيات حاكمه انجام ميدهد، بعدا اصلاح شود. اگر اين جايگزيني انتخابات صورت نگيرد، مثل حكومت شوروي در قرن بيستم ميشود.
مترجم در پايان در مقام جمعبندي سخنان بشلر گفت: ايشان يك تاريخ كلي سياسي را مطرح كردند و گفتند انسان يك موجود آزادي است و قدرت بايد توسط افراد آزاد اداره شود و اين طبيعت انسان است كه آزادي باشد و اين افراد آزاد هستند كه قدرت را اداره كنند.
آنچه آمد، تنها يكسوم از ترجمه سخنان بشلر بود كه در آن تلاش شده بود به بيان او نظم و نسقي داده شود و چارچوب بحث معرفي شود. مشخص است كه اين سخنان بسيار كلي و بديهي هستند و نكته بديعي درباره دموكراسي يا رژيمهاي سياسي دربر ندارند. البته اين امر قطعا به بشلر ربطي ندارد. مترجمان نيز تقصيري ندارند. ترجمه همزمان بحثي تخصصي و ارايه آن به زبان فارسي كار آساني نيست. مساله در عدم آشنايي مخاطبان فارسي با زبانهاي لاتين از سويي و عدم شناخت عميق بشلر از سطح آگاهي مخاطبان فارسيزبان از مقولاتي چون دموكراسي و مباحث انديشه سياسي است. حاصل اين سوءتفاهمات كليگوييهايي گاه بيمعنا ميشود كه تنها با سر تكان دادن كسالتبار مخاطبان فارسي همراه است.
محسن آزموده
- 11
- 5





























