
آنهایی که سنوسالشان به سالهای دهه ٦٠ و سینمای آن روزگار قد میدهد، قطعا رحیم رحیمیپور را یادشان هست؛ کارگردان یکسری فیلمهای دفاع مقدسی از قبیل «دوله تو»، «اتاق یک»، «الماس بنفش» و «انفجار در اتاق عمل»؛ که در سالهای آغازین دهه ٧٠ هم دو فیلم «مستاجر» و «شیرین» و «فرهاد» را جلوی دوربین برد و بعد به یکباره ناپدید شد؛ انگارنهانگار که چنین فیلمسازی از اول وجود داشته و فیلمهای موفق، محبوب و پرفروشی را هم ساخته است.
رحیمیپور را نمیتوان متعلق به بخش محافظهکار سینمای دفاعمقدس نامید، همچنین فیلمهای او در زمان ساختش نشان از نگاه پیشروی او چه در انتخاب موضوع و مضمون و چه در ارایه بصری فیلمها دارد. او در سالهای آغازین دهه ٦٠ که گروههای چپ کردستان مبارزهای بیامان با نظام داشتند و در حق رزمندگان جنایاتی باورنکردنی رقم زدند، کارش را با ساخت «زندان دولهتو» آغاز کرد و با «اتاق یک» کارش را ادامه داد.
فیلمهایی که ساختنشان در آن روزگار نشان از سری داشت که بوی قورمهسبزی میداد و در سینمایی که بهتر است آسه بری آسه بیای که گربه شاخت نزنه، این بهترین دلیل برای کمرنگشدن حضور هر کسی میتواند باشد.
چنین بود که رحیم رحیمیپور هم با اینکه بعد از آن دو فیلم دفاع مقدسی «الماس بنفش» و «انفجار در اتاق عمل» و دو فیلم غیردفاع مقدسی «مستاجر» و «شیرین و فرهاد» را ساخت، اما به آهستگی از سینمای ایران حذف شد و اکنون بیش از ٢٠سال میشود که خبری از او نیست.
میشود بگویید شما بهعنوان یک جوان از خانوادهای مذهبی چگونه گذرتان به دنیای سینما افتاد؟
از بچگی به شعر علاقه داشتم. سینما را هم از بچگی میرفتم و میشناختم. اما داستان ورودم به سینما اینگونه است که یادم هست وقتی انقلاب فرهنگی شد، من که آن زمان دانشجوی رشته علوم آزمایشگاهی دانشگاه شهید بهشتی بودم، در خوابگاه درحال جمعکردن وسایلم بودم که به اصفهان بروم. در همان زمان یکی از بچهها به نام عباس درگهی آمد و گفت بیا برویم یک جایی سینما یاد میدهند؛ که من هم رفتم و حالا ٤٠سال است ماندگار شدهام.
پس سینما را دنبال میکردید...
خیلی؛ هفتهای یکبار صبحهای جمعه میرفتیم سینما. با داییعباس خدا بیامرزم که گچکار بود. داییعباس صبحهای جمعه با دوچرخهاش دم اتاق ما منتظر میماند و پدرم پنجزار به من و پنجزار هم به برادرم میداد و از ساعت هشت داخل صف خرید بلیت میرفتیم تا ساعت ١٠ فیلم ببینیم.
چهجور فیلمهایی را دوست داشتید؟
از نظر محتوایی فکر میکنم فیلمهای آن روزگار از الانیها جلوتر بودند. مثلا از فیلمهای شاخص آن زمان «گنج قارون»، «سلطان قلبها» و «قیصر» را یادم هست؛ که از همان زمان با این قیصر مشکل داشتم. بعد از انقلاب هم که دوباره فیلمها را دیدم، متوجه شدم این فیلمها یک جوهره خاصی دارند که اگر ما ابتذال درونش، یعنی رقص و آواز و برهنگی آنها را درست میکردیم، امروز یک سینمای خوب و مردمی و مثل گذشته پررونق داشتیم.
میتوانید بگویید چرا قیصر را دوست نداشتید؟
چند وقت پیش این نکته را به ناصر ملکمطیعی هم گفتم که مردم ایران در گذشته نظر سوء به خواهر هیچ گندهلاتی نداشتند. یعنی با توجه به بافت فرهنگی فیلم همه باید در آن فضای زیر بازارچه مواظب خواهر فرمان و قیصر باشند. قبل از انقلاب همه مواظب خواهر فرمانها و قیصرها بودند و لاتها اگر سر کسی هم بلا میآوردند، این بلا سر زنان بیپشتوپناهی میآمد که کسی را برای دفاع نداشتند.
یعنی نمیشود در قصه فیلم یک استثنا مطرح شود؟
ببینید؛ من قصهای نوشتم با این خط که مثلا فرمان زنده است و فهمیده قصه تجاوز به خواهرشان دروغ بوده و حالا میخواهد بدون حضور قیصر که فرار کرده، فیلم قیصر را از بین ببرد؛ که سازندگان این دروغ نمیگذارند و باز فرمان را میکشند. اما نتوانستم بسازم و ملکمطیعی گفت چون مسعود کیمیایی رفیق من است و ناراحت میشود، بازی نمیکنم. دلیل دیگرش هم این بود که این فیلم تمام مبانی فکری سینمای گذشته را از بین میبرد.
داشتید درباره رفتن به آموزش فیلمسازی حرف میزدید...
قرار بود شب بروم اصفهان که درگهی آمد و گفت بیا برویم سینما بخوانیم. آنجا که رسیدیم، دیدیم نزدیک صد نفر نشستهاند؛ شورجه، شمقدری، علیرضا شجاعنوری، علی مرادخانی، حیدریان و... بودند. سعید بخشعلیان هم که الان جانباز شده و دو چشمش نابینا شده هم بود، که بعد هم فیلم سرباز کوچک را ساخت. بههرحال جمع شدیم و آمدیم رفتیم یکی از ساختمانهای صداوسیما سر خیابان فاطمی. کمال تبریزی و سعید حاجی میری آنجا بودند.
نشسته بودیم داخل یک اتاق که کمال تبریزی با یک اسپلایسر در دستش آمد و اسپلایسر را برای ما درس داد. بعد هم که کلاسهایمان در تلهفیلم تشکیل شد؛ که اکبر عالمی، هوشنگ توکلی و بعد هم مهدی کلهر آمدند، حتی حداد عادل میآمد، علی جنتی گاهی اوقات سر میزد، فخرالدین انوار و محمد بهشتی از طرف تلویزیون آنجا را به ما داده بودند و بعد که مهدی کلهر و هوشنگ توکلی آمدند، یک دوگانگی در نوع نگاه پیش آمد؛
یعنی کلهر یک نوعی سینما را میدید، انوار و بهشتی یک طور دیگری میدیدند. کلهر طرفدار سینمای قصهگوی قهرمانی بود و بهشتی و انوار طرفدار سینمای به اصطلاح هنری و شاعرانه و بدون قصه. این اختلاف که پیش آمد در تلهفیلم را بستند و دیگر ما را راه ندادند.
و بعد هم که زندان دولهتو را ساختید...
ماجراهای زندان دولهتو تازه اتفاق افتاده بود. وقتی من تحقیقات و نگارش فیلمنامه این فیلم را شروع کردم، حسین یزدانپناه و اصغر غواصیه شهید شده بودند و مهدی یزدان پناه و محمد الهی و غلامرضا اسلامی هنوز زنده و در زندان دولهتو بودند. رفتیم بچههایی که با اینها بودند را پیدا کردیم و از اینها شروع کردیم به تحقیقات و قصه را نوشتیم.
با توجه به شرایط جامعه در آن زمان، فیلم را راحت ساختید؟
نه. وقتی قصه نوشته شد، تازه اختلاف بر سر ساخت فیلم ایجاد شد. فارابی تازه تشکیل شده بود. آن زمان من در سازمان تبلیغات فعالیت میکردم و محمدعلی زم، سرپرست سازمان تبلیغات بود. بههرحال فیلمنامه که آماده شد، آن را دادیم به آقای زم؛ که خواند و خوشش آمد.
اما در ادامه با اینکه فیلمنامه را دوست داشت، بهم گفت تو زندان دولهتو را نساز. وقتی پرسیدیم که پس چه کسی بسازد؟ گفت مخملباف. اینجا بود که دعوا شد و البته مخملباف اصلا جلو نمیآمد. ما یک قشر دانشجوی روشنفکر با تحصیلات عالیه بودیم، آنها سوادشان در سطح سیکل و دیپلم بود و حتی بعضیشان سیکل هم نداشتند.
این مربوط به چه سالهایی است؟
فیلمنامه دولهتو را سال ٥٩ شروع کردم و نوشتنش هم تا حدود سال ٦١-٦٠ طول کشید. بعد از آن بود که مسائل ساخت فیلم پیش آمد.
چه شد باوجود رابطه خوبی که مخملباف با زم داشت، رقابت ساخت دولهتو را شما برنده شدید؟
بچههای ما که همهشان دانشگاهی و باسواد بودند، از قبیل شورجه، شمقدری و محمد درمنش جمع شدیم و رفتیم پیش آیتالله جنتی که رئیس سازمان تبلیغات بود. آنجا گفتیم ما این فیلمنامه را نوشتیم و آقای زم میگوید شما نسازید و اصلا ما با ایشان در نگاه به سینما اختلافنظر داریم. به پیشنهاد ایشان یک جلسه گذاشتیم و آنجا گفتیم اگر گذاشتید فیلم زندان دولهتو را بسازیم میمانیم وگرنه استعفا میدهیم و میرویم.
دولهتو ساخته شده است، یعنی شما ماندید. آن طرفیها چه؟
نه اتفاقا من استعفا دادم، ولی بقیه بچهها استعفا ندادند و همانجا ماندند. من هم آمدم ارشاد پیش انوار و فیلمنامه را دادیم فارابی که آنجا رد کردند.
چرا؟
مجتبی اقدامی، عبدالله اسفندیاری، محمدعلی نجفی؛ همینها فارابی را میگرداندند. اینها فیلمنامه را رد کردند و گفتند سینما چه ربطی به مسائل رئالیستی و سیاسی دارد؟ در کل با زندان دولهتو مشکل داشتند؛ پنج شهید و انقلاب، بحث سیاسی تند.
٣٥سال پیش فیلمی ساختیم که قصه داشت، مساله انقلاب را داشت، الان بعد از ٣٥سال همان را ساختند، ولی قصه ندارد. بههرحال دولهتو در فارابی رد شد و ما به همراه مهدی کلهر که از تلهفیلم میشناختیم، رفتیم به انوار گفتیم. انوار هم به کلهر گفت اگر تو آن را تایید میکنی، من میگذارم رحیمپور آن را بسازد. کلهر تایید کرد و دولهتو ساخته شد.
و بعد هم «اتاق یک» پیش آمد...
بله. اولی به حزب دموکرات میپرداخت و دومی راجع به کوملهها بود. «اتاق یک» داستان فرار سرهنگ شهید ابراهیم علیاصغرلو از زندان کوملهها را روایت میکرد و متاسفانه در این فیلم تحتتأثیر فضای موجود اشتباه کردیم.
اشتباهمان هم این بود که برخلاف دولهتو که ساختاری کلاسیک داشت، در اتاق یک، گول آوانگاردبودن سکانس پلان را خوردیم. درحقیقت خواستیم یک کار خاص بکنیم؛ که این مشکل به وجود آورد و ریتم فیلم را انداخت.
یعنی تنها مشکل «اتاق یک» را ریتمش میدانید؟
خب ریتم خیلی مهم است. اصلا میشود گفت یکی از اساسیترین مختصات سینماست که هم میتواند قصه را جذاب کند و جاذبه ایجاد کند و هم اینکه فیلم را زمین بزند.
از فیلمهای بعدیتان بگویید. از الماس بنفش، انفجار در اتاق عمل، مستاجر، شیرین و فرهاد و...
مشکل من در سینما این بود که دوست داشتم قصه بگویم، اما سینما در دست جریانی بود که قصه و کشمکش و درام را از بین برده بود. بههرحال بعد از اینکه «اتاق یک» شکست خورد، «انفجار در اتاق عمل» را براساس یک داستان مستند ساختیم و بعد از آن آمدیم فیلمهای دیگری را شروع کردیم که در آنها سعی کردیم مهمترین مولفههای فیلمسازی را رعایت کنیم.
اما در آن سینما امثال من نمیشد که به جایی برسند و به این دلیل هم دیگر کار نکردم. هیچ کاری. درحالیکه شایع کرده بودند دارم برجسازی میکنم، اما من از سازمان تبلیغات هم بیرون آمده بودم و درحالیکه نه بیمهای داشتم و نه بازنشستگی و حتی الان هم یارانه نمیگیرم، بیرون گود بودم.
پس زندگیتان چگونه میگذشت؟
سخت. در تمام این سالها من فقط در سال ٨٠ سریال «آبدارشاه» را کار کردم و بعد از آن هیچ.
آن موقع ازدواج کرده بودید؟ واسطه ازدواج شما و همسرتان چه کسی بود؟ اصلا کی ازدواج کردید؟
ازدواج من داستان بامزهای دارد که باید بگویم. بعد از تلهفیلم و باغفردوس که مرکز آموزش علمی و فیلمسازی بود، رفتیم جهاد دانشگاهی دانشکده هنرهای زیبا و من آنجا -در دانشگاه تهران در جهاد دانشگاهی- دوره سینما میدیدم. خانم من هم آنجا گرافیک میخواند و از طرفی هم معلم امور تربیتی بود. من ایشان را آنجا دیدم.
آن موقع شورجه ازدواج کرده بود؛ بهش گفتم به خانمت بگو برود به آن دخترخانم بگوید من میخواهم با او ازدواج کنم.خانم آقای شورجه رفت به ایشان گفت. آمدیم پشت مسجد دانشگاه تهران، من نشستم یکطرف، آقای شورجه نشست کنار من و خانم آقای شورجه نشست کنار همسرم. آنجا من به همسرم گفتم میخواهم با شما ازدواج کنم. بعد آدرس خانهشان را دادند. من زنگ زدم اصفهان به مادرم.
گفتم بیایید برویم خواستگاری، خلاصه مادرم و دو سه تا از داییهایم و دامادمان آمدند، سوار خودرو شدیم به جای اینکه برویم خیابان سپه غربی اشتباهی رفتیم خیابان جمهوری، دنبال پلاک ٥٢٥ میگشتیم. هرچه گشتیم پلاک را پیدا نکردیم. گفتم نکند به من آدرس اشتباهی داده است!
بعد دیدیم نه خیابان را اشتباه آمدیم، بالاخره آنجا را پیدا کردیم. سر اذان رسیدیم آنجا، یک مسجد نزدیک بود. گفتیم اول نمازمان را بخوانیم. رفتیم نماز را خواندیم و آمدیم در خانهشان را زدیم. خواهرخانمم آمد پشت در، مادرم نگاه کرد گفت همین است؟ گفتم نه این نبود یکی دیگر بود! رفتیم داخل، یک پدرخانمی داشتم خدا او را بیامرزد، اصلا چیزی نمیگفت. من شروع کردم گفتم بسماللهالرحمن الرحیم. ما آمدیم خواستگاری و این ازدواج ما شد.
می توانید به صراحت درباره آنروزها بگویید که بالاخره خودتان نخواستید کار کنید یا جریانی در کار بود؟
هر دو.
چگونه؟
چون خودم تلقی دیگری از سینما داشتم و میخواستم به آن برسم. من الان بیستوچندسال است درباره نور، روشنی و احسنالقصصبودن قرآن تحقیق میکنم و فیلم میبینم و میدانم قرار نیست این سینمایی که داریم ما را به جایی برساند. علاوهبر این اتفاقاتی هم پیش آمد. مثلا من سریال شهید خرازی را نوشتم. شورجه را اصفهان برده بودند که سریال شهید خرازی را بسازد. او هم گفته بود کسی که باید درباره شهید خرازی کار کند، کسی است که زندان دولهتو را ساخته. من هم فیلمنامه را به دادم و حتی با سردار رحیمصفوی هم قرار گذاشتم؛ اما نشد دیگر.
فکر میکنید دور کردن بچه مسلمانها از سینما تقصیر مدیریت سینماست؟
ببینید در این مدت من هرچه قصه نوشتهام به در بسته خورده. حالا نیز قصهای درباره انقلاب دارم که هم متفاوت است و هم اینکه میدانم ساخته نخواهد شد. قصه یک سرباز ساده است که دارد رویدادهای انقلاب را میبیند؛ داستان هم طنز است. اما جالب این است که نه حالاییها و نه حتی شمقدری و میرعلایی هم نگذاشتند آن را بسازم. شمقدری گفت من دلم میخواهد این قصه ساخته شود و من را پاس داد به میرعلایی، میرعلایی صدبار با من در فارابی نشست صحبت کرد و نشد.
در دوره بیکاریتان حدود هشتسال سینما دست رفقای سابقتان بود. در این مدت مثلا شمقدری پیشنهاد کار نداد؟
پیشنهاد کار و تلفنزدن پیشکششان؛ کاش چندین و چند فیلمنامهای که براشان بردم را پاسخ درست میدادند. در عوض سینما را پر کردند از فیلمهای خلقالساعه پرهزینه ضعیف. شمقدری شب خوابید و صبح طرحی برای ٣٣ روز لبنان آورد و داد با چندمیلیارد شورجه آن را بسازد که نتیجهاش هم آن فیلم ضعیف شد.
از بچههای همدورهتان سراغی از بقیه گرفتهاید؟
شمقدری و اینها را که همه میدانند چه میکنند. از بقیه مثلا حسن کاربخش را میدانم که هنوز همان نگاه نخست انقلاب را دارد. او اینروزها یک اتاق در کرج اجاره کرده و درآمدی هم ندارد. یکروز حتی به شمقدری گفتم شرایط را فراهم کنید کاربخش فیلم بسازد، ولی این کار را هم نکردند.
شما و بسیاری از همفکرانتان نگاهی بسیار منفی به دوره بهشتی و انوار دارند و این درحالی است که خیلیها هم آنها را معمار سینمای جدید ایران میدانند. دلیل نگاه منفی شما به این دو مدیر سینمایی فرهنگی چیست؟
ببینید؛ آن اول انقلاب که هنوز بهشتی و انوار سینما را در دست نگرفته بودند، از اینرو که هر کسی فیلم خودش را میساخت، سینما جاندارتر و زندهتر بود. همین حالا هم اگر آن فیلمها را بررسی کنید، میبینید چقدر مردمی و رئالیستی و به انقلاب نزدیک هستند. حتی «برزخیها» هم بهعنوان فیلمی که فیلمفارسیچیها ساختند، فیلم زندهای است. فیلم واقعی است و داستان یکسری ضدانقلاب را میگوید که درحال فرار از ایران میبینند صدام به ایران حمله کرده، بنابراین میمانند و میجنگند.
میبینید چقدر درحالوهوای زمانش است؟ اما پس از مدیریت گلخانهای بهشتی دیگر سینمای رئالیستی نداریم. نه زندان دولهتو، نه دیار عاشقان، نه برزخیها؛ هیچ نداریم. سینمای قبل از انقلاب اگر تحتتأثیر انقلاب و مفاهیم دینی ساختار پیدا میکرد، کلاسیک و آکادمیک میشد، الان مردمیترین و دینیترین سینمای جهان بود! اما اینها آمدند و آن سوی مه را با فیلمنامهای از خودشان الگو کردند.
آخر آنسوی مه سینماست؟ شعر میخواند، آیه قرآن میخواند، رودخانه آبی و وحشی نشان میدهد، شخصیت اول و قهرمان نشسته روی یک سنگ وسط رودخانه، دعای کمیل میخواند؛ این سینماست؟ به این دلیل هم هست که میگویم تیم مدیریتی سینما در دهه ٦٠، خشت اول را کج گذاشتند و قبل از اینکه این دیوار تا ثریا کج برود، امیدوارم حیدریان از این ساختار اختهکردن سینما فاصله بگیرد و به اصل تله فیلمی خود بازگردد و این دیوار را درست کند.
ایرج افشار پناه
- 19
- 3











































