
يک روح را در نظر بگيريد. چه مي بينيد؟ اولين تصويري که به ذهن مي آيد ممکن است ملافه سفيد معلقي باشد که کم و بيش شبيه يک آدم است، با دو سوراخ که جاي چشم هايش است. روح هاي اين شکلي در قرن نوزدهم همه گير شدند. ايده اين بود که مردگان، پوشيده در کفنشان تجسم پيدا مي کنند. اما به مرور زمان اين بازنمايي بيش از حد به کار گرفته شد و خيلي زود با شخصيت هاي طنزآميز و بچگانه پيوند خورد تا تصوير شبحي حقيقي.
با اين که برخي فيلم ها مانند «فينيستر» (۲۰۱۰) و «فعاليت فراطبيعي ۳» (۲۰۱۱) به شکل خلاقانه و مضطرب کننده اي از حقه ملافه استفاده مي کنند، اين تصوير در حافظه فرهنگي مان بيشتر استتار شبح وار غيرقابل باور «بيتل جوس» (۱۹۸۸)، «جشن هالووين در اي. تي» (۱۹۸۲) يا لباس سر هم بندي شده چارلي براون در فيلم «تلويزيوني ويژه هالووين» چارلي براون، «کدو تنبل بزرگ» (۱۹۶۶) را به ياد مي آورد.
کارگردان فيلم، ديويد لووري از مدت ها پيش درگير فکرکردن به ارواح بوده. وقتي اولين فيلمش را در هفت سالگي ساخت، برادرش ملافه اي پوشيد تا نقش يک روح را بازي کند و در انيميشن کوتاهش «روال هر روزه من» (۲۰۱۱) هم يک روح با همان ظاهر حضور دارد. به همين دليل پروراندن اين ايده براي يک فيلم بلند احتمالا برايش اجتناب ناپذير بوده.
خودش مي گويد: «ايده ساختن فيلمي درباره يک خانه شبح زده با يک نفر که ملافه اي سرش کشيده، چيزي بود که چند سال پيش بهش فکر کرده بودم. فکر مي کردم خيلي بامزه مي شود که يک فيلم ترسناک سرراست بسازي، يک فيلم ترسناک به معناي سنتي کلمه اش، مثل «روح شرير» (۱۹۸۲)، اما ارواحش آدم هاي ملافه به سري باشند که هميشه هم معلوم اند. اين ايده برايم جذاب بود و گاه و بي گاه بهش فکر مي کردم.»
شخصيت روح در فيلم «داستان شبح» لووري، اولين بار در سردخانه ظاهر مي شود؛ بعد از اين که زني که در عنوان بندي به اسم «ام» (با بازي روني مارا) آمده، جسد شوهرش «سي» (با بازي کيسي افلک) را که در تصادفي شاخ به شاخ بيرون خانه شان در تگزاس کشته شده، شناسايي مي کند. روح در ميان جمعيت بيمارستان را مي رود، اما هيچ کس جز ما او را نمي بيند، و آرام راهش را به سمت خانه شان پيدا مي کند و همان جا مي ماند و بي صدا بيوه اش را تماشا مي کند که عزادار مرگ اوست و بعد آرام آرام سعي مي کند زندگي اش را از سر بگيرد.
زندگي ادامه پيدا مي کند، آدم ها مي آيند و مي روند اما روح سر جايش باقي مي ماند؛ پيکره اي بي تغيير که محکوم به حبس شدن در جهاني است که به سرعت در اطرافش رنگ عوض مي کند. «داستان شبح» شايد در ذهن لووري در ابتدا يک فيلم کلاسيک در ژانر خانه شبح زده بوده، اما به چيزي بديع بدل شده؛ به چيزي آن جهاني و غيرقابل دسته بندي.
يک داستان عاشقانه کوچک که وسعتي جهان شمول پيدا مي کند. فيلمي درباره سوگ از نگاه يک مرده. فيلم بيشتر از اين نمي توانست از فيلم قبلي لووري، «اژدهاي پيت» (۲۰۱۶) که يک ماجراجويي خانوادگي بود، کم شتاب تر باشد. لووري فيلمبرداري «داستان شبح» را دو روز بعد از پايان کارش در ديزني شروع کرد. دوستان و همکاران قبلي اش را جمع کرد و بودجه کار را از جيب خودش گذاشت. از هاليوود فاصله زيادي داشت و مصمم بود که فيلم را بي سر و صدا پيش ببرد. مي گويد: «مي خواستم تا جايي که ممکن است خبري از کار درز نکند، چون نمي دانستم چي از آب در مي آيد. مي دانستم که کارم ريسک دارد و مي خواستم هيچ انتظاري از پيش وجود نداشته باشد.
براي همين موضوع را بي سر و صدا نگه داشتيم. بازيگرها حتي مي خواستند به مدير برنامه هايشان هم نگويند. اما وقتي همه مان يک جا جمع شديم گذاشتيم همه بدانند که داريم چيزي مي سازيم. اما توضيح دادم که کارمان فيلم کوتاه است و کافي است که همين دو کلمه از دهانتان بيرون بيايد تا ديگر هيچ کسي توجهي بهتان نکند. اين طوري توانستم بار انتظارات را از دوشم بردارم، چون ارگ آدم ها درباره فيلم چيزي مي دانستند، اگر هر نوع انتظاري ايجاد مي شد، روند خلاق توليد، محدوديت هايي پيدا مي کرد و کار همين طوري هم به اندازه کافي به خاطر مفهوم عميقش چالش برانگيز بود».
اين مفهوم عميق باعث شد لووري با مشکلات منحصر به فردي دست و پنجه نرم کند؛ مهم تر از همه مسئله خود شبح بود. لووري مي گويد: «در روند شکل دادن به کار صد در صد مطمئن بودم که ايده ام حرف ندارد و عالي از آب در مي آيد. اما وقتي ملافه اي را سر يکي انداختيم فهميديم که موضوع سخت تر از آن است که فکرش ار مي کرديم. در تمام روند توليد مدام دلشوره داشتم که نکند کارمان جواب ندهد. تصوير هميشه يا زيادي احمقانه بود، يا زيادي محزون، يا خيلي متفکرانه».

لووري بلافاصله از طراح لباسش، آنل برودر تعريف مي کند که کارش در فيلم پيچيده تر و ماهرانه تر از آن چيزي بوده که شايد به نظر بيايد. لباس شبح يک کلاهک دارد و چند لايه است. مهم تر از همه هم دو سوراخي هستند که روي پس زمينه اي سياه قرار دارند و به اين چهره بي حالت کيفيتي محزون مي دهند، «روي چشم ها زمان زيادي صرف کرديم. اندازه هاي مختلف را امتحان کرديم تا شکل درستشان را پيدا کنيم. ميخواستيم چشم ها زيادي افتاده نباشند و اين خودش کش و قوس هاي زيادي داشت. اگر نماي نزديک مي گرفتيم که سر تا پاي شبح را نمي ديديد.
دستيار لباسمان ملافه را جوري نگه مي داشت که شکل چشم ها درست ب اشد براي همين هم مي شود احساسات مختلفي را به شخصيت شبح نسبت داد. شبح فيلم آن قدر که بايد همدلي در خودش دارد. صورتش تقريبا همان قدر احساسات را نشان مي دهد که صورت چارلي براون. اما رسيدن به اين نقطه به ميزان زيادي کار نياز داشت».
«داستان شبح» چالش هاي غيرقابل انتظاري هم براي بازيگرها به همراه داشت. لووري در فيلم تريلر عاشقانه اش «آنها گناهکارند» (۲۰۱۳) با افلک و مارا کار کرده بود. همان جا هم جور درآمدن آشکار اين دو بازيگر او را تشويق کرده بود که حين فيلمبرداري صحنه هاي تازه اي برايشان بنويسد. فيلمنامه اش براي «داستان شبح» متني مينيماليستي بوده که فقط سي صفحه مي شده، براي همين تا حد زيادي روي دو ستاره اش حساب باز کرده بود تا به شخصيت ها و رابطه شان زندگي ببخشند. اما در نهايت اين مارا بوده که مجبور شده سهم بيشتري از بار احساسي فيلم را به دوش بکشد، در حالي که ديگر ستاره فيلم حضوري پنهاني داشته: «يادم مي آيد روني موقع فيلمبرداري مي گفت در اين فيلم بيش از حد دست تنهاست و از صحنه هاي مشترکش با روح بيزار بود. چون حس مي کرد کاملا تنهاست.
اما تجربه فيلم براي کيسي کاملا متفاوت بود، چون فقط برايش خوش گذراني به همراه داشت، آن قدر بار احساسي روي دوشش نبود و وقتي ملافه را روي سرش مي کشيديم باقي روند خيلي مکانيکي مي شد. روني بايد در مرکز و جلوي صحنه مي بود، احساسات به خرج مي داد، بازي مي کرد، در حالي که کيسي صرفا بايد سرش را چند سانتي متر به چپ يا راست مي چرخاند و بعد کاملا بي حرکت مي ماند. کارش بيشتر شبيه عروسک گرداني بود تا بازيگري».
سومين نقش مهم «داستان شبح» را ويل اولدهام آهنگساز و خواننده بازي مي کند که نقش يک فيلسوف نامتعادل را دارد که در يک مهماني به شکل نفرت انگيزي مدام نطق مي کند و تاملاتش را درباره زمان، بشر، هنر و ماندگاري با بقيه در ميان مي گذارد.
تکه بامزه اي از فيلم است و نيم نگاهي هم به فيلم کوتاه لووري، «پيشگام» (۲۰۱۱) دارد، که اولدهام در آن هم بازي مي کرد. اما علاوه بر اين به درون مايه هاي فيلم عمق بيشتري مي دهد و مخاطب را براي چرخش روايي در پرده آخر نمايش آماده مي کند؛ وقتي که فيلم به عقب بر مي گردد و شبح در زمان شناور مي شود و کارهايش در چندين خط زماني انعکاس پيدا مي کنند.
لووري در توضيح مي گويد: «من عميقا شيفته ايده زمان به عنوان يک بُعد فيزيکي ام که مي شود از مرزهايش فراتر رفت و در آن شکاف ايجاد کرد. عاشق اين ايده ام که شخصيت از تسلسل زماني خارج شود و بيرون از آن حضور پيدا کند. اين استعاره اي ادبي است که از قديم وجود داشته، حالا چه به معناي واقعي کلمه اش در داستان هاي علمي- خيالي، چه در رمان «ارلاندو» نوشته ويرجينيا وولف، که از کتاب هاي محبوبم است. وولف کسي است که در هر قدمي که در حرفه ام برداشته ام تاثير گذاشته، براي همين هم دلم مي خواست در اين فيلم ازش نقل قولي بياورم».

«داستان شبح» با نقل قولي از داستان کوتاه «خانه اشباح» ويرجينا وولف آغاز مي شود: «هر ساعتي که بيدار مي شدي، دري در حال بسته شدن بود».
اما وولف تنها منبع الهام ادبي لووري نبوده: «سلاخ خانه شماره پنج» (رمان کورت وونه گات) يکي ديگر از منابع الهامم بود. عاشق آن جمله وونه گاتم که مي گويد: «بيلي پيلگريم از بند زمان رها شده». ايده رها شدن از بند زمان چيزي بوده که تمام طول زندگي ام همراهم بود.»
تماشاگران «داستان شبح» به دو دسته تقسيم شده اند. بلندپروازي و جسارت زياد فيلم بعضي از مخاطبان را هيجان زده مي کند، اما خُلق بعضي ديگر تلخ مي شود و لووري براي هر جور واکنشي آماده است. يک ماه پيش از اکران جهاني «داستان شبح» درساندس، در يک پست وبلاگي نوشت: «به نظرم اين فيلم از «آنها گناهکارند» بهتر است. البته فيلم کوچک تر و عجيب تري هم هست و احتمالا مخالفان بيشتري هم پيدا مي کند. آدم هاي زيادي آن را متظاهرانه خواهندخواند، خيلي هاي ديگر بيست دقيقه از فيلم نگذشته در نقطه مشخصي سالن را ترک خواهندکرد، و بعضي هم در برابرش شانه بالا خواهندانداخت و به نظرشان هيچ امتيازي در آن وجود ندارد».
اين «نقطه مشخص» که به آن اشاره دارد، يک برداشت بلند و معذب کننده از روني ماراي سوگوار است که يک کيک کامل را مي بلعد، و واقعا هم اين صحنه در ارکان مخصوص رسانه ها در لندن باعث شد دو نفر سالن را ترک کنند؛ اتفاقي که لووري در کمال آرامش آن را مي پذيرد و با خنده مي گويد: «جالب اينجاست که از يک طرف حرفم درست بوده، اما از طرف ديگر در مورد اين که چند نفر سالن را ترک خواهندکرد، در اشتباه بودم. گمان مي کردم سر صحنه خوردن کيک بيست نفري بيرون بروند، و اگر صرفا دو نفر بيرون رفته اند يعني کارمان خوب بوده.
صحنه اي را که زيادي طول مي کشد و در ظاهر هم هيچ اتفاقي تويش نمي افتد، هر کسي نمي تواند تحمل کند. راحت مي شود به اين صحنه ها گفت متظاهرانه. خودم سر فيلم هاي ديگر شايد استفاده متظاهرانه اي ازش کرده باشم، اما اين صحنه کاملا صادقانه بود. اما اگر برداشت بلند اين فيلم را يک صحنه بامزه يا متظاهرانه و حوصله سربر يا هر چيز ديگر بدانند، من هنوز هم ازش دفاع مي کنم. برايم مهم است که بتوانم صد در صد نسبت به چيزي مطمئن باشم. حالا مردم هر اسمي که مي خواهند رويش بگذارند».
اين باور لووري در فيلمسازي است؛ مهم نيست فيلمي که روي آن کار مي کند در چه مقياسي باشد. سينماي آمريکا در حال حاضر بين بلاک باسترهاي استوديويي و فيلم هاي مستقل و کم بودجه دوپاره شده و چيز چنداني بين اين دو نيست. اما لووري- که در حال حاضر روي نسخه تازه اي از قصه «پيتر پن» براي ديزني کار مي کند- به نظر در هر دو جبهه احساس راحتي مي کند.
او مي گويد: «روند روزانه ساختن اين فيلم دقيقا شبيه به ساختن «اژدها پيت» بود. همان آدم ها بودند، همان امکانات، و حتي در روند پس از توليد هم از کمپاني و تا خواستيم که بعضي از جلوه هاي ويژه را برعهده بگيرد. از فيلم بلند اول «نيک قديس» (۲۰۰۹) تا «داستان شبح» و همه فيلم هايي که بينشان بوده، هرگز حس نکردم که روند از يک فيلم تا بعدي تفاوت چنداني داشته. هميشه همه چيز به شما بر مي گردد که به عنوان کارگردان بازيگرها جلوي دوربين هدايت کنيد و راهي پيدا کنيد که تصويرهاي توي ذهنتان را به فيلم بياوريد. البته شکي نيست که «اژدهاي پيت» بودجه زيادي داشت و در آن شما يک عالمه آدم داريد و برنامه فيلمبرداري طولاني است، و هليکوپترهايي لوازمتان را بالاي يک کوه مي آورند تا يک صحنه را بگيريد، و اين فقط مخصوص اين جور فيلم هاست.

اما در نهايت روند يکي است و حس خوبي دارد که مي دانم هم مي توانم فيلمي بسازم که ۷۵ ميليون دلار يا هر قدر که «اژدهاي پيت» خرج برداشته، سرمايه اش باشد، و هم مي توانم فيلمي مثل «داستان شبح» بسازم که خودم هزينه اش را دادم و يک کار به اصطلاح خودمان بود. خوش شانسم که مي توانم بين اين دو فضا بروم و بياييم و اين حس را نداشته باشم که کار چندان متفاوتي مي کنم. در هر صورت فيلمي را مي سازم که دلم مي خواهد.»
نام اين فيلمساز ۳۶ ساله اهل دالاس اولين بار با فيلم «آنها گناهکارند» جدي گرفته شد. ديويد لووري قبل از اين فيلم تعداد زيادي فيلم کوتاه ساخته بود و اولين فيلم بلندش به اسم «سنت نيک» هم اثر چندان دندان گيري از کار در نيامده بود. در آن دوران جوان بااستعدادي محسوب مي شد که با تدوينگري روزگار مي گذراند و تلاش مي کرد و حرف تازه اي در فيلمسازي داشته باشد.
اين همان حرفي بود که در درام تلخ «آنها گناهکارند» با بازي کيسي افلک و روني ما را به نمايش گذاشت و توانست به خاطرش تا نامزدي جايزه ويژه هيئت داوران جشنواره ساندنس پيش برود؛ درامي جنايي با پرداختي شاعرانه که تسلط لووري را بر تکنيک هاي کارگرداني به رخ مي کشيد.
او در مرحله بعد تصميم گرفت شانسش را در پروژه نسبتا بزرگ «اژدهاي پيت» استوديوي ديزني هم امتحان کند و گرچه نتيجه با فيلم قبلي اش از زمين تا آسمان فرق مي کرد، براي مخاطب کودک و نوجوان اثر قابل اعتنايي از کار درآمد. لووري بعد از «اژدهاي پيت» تصميم گرفت خاطره ساخت فيلم مستقل را زنده کند و اين بار بي سر و صدا و به دور از خبررساني هاي معمول در رسانه هاي سينمايي، فيلمبرداري «داستان شبح» را کليد زد و در دوره اخير جشنواره ساندنس با استقبال خوب تماشاگران مواجه شد و تا نامزدي بهترين فيلم از نگاه تماشاگران پيش رفت.
لووري به تازگي فيلمبرداري «پيرمرد و اسلحه» را با بازي اليزابت ماس و رابرت ردفورد به پايان رسانده و خودش را براي کارگرداني اقتباسي جديد از قصه «پيتر پن» هم آماده مي کند. به نظر مي رسد او همچنان مي خواهد بين سينماي جريان اصلي و سينماي مستقل در رفت و آمد باشد و با پول پروژه هاي استوديويي، ايده هاي شخصي اش را به نتيجه برساند.
ماهنامه همشهری ۲۴
- 11
- 3








































