شنبه ۲۰ دی ۱۴۰۴
۱۵:۳۸ - ۲۴ شهریور ۱۳۹۷ کد خبر: ۹۷۰۶۰۶۸۷۴
فیلم و سینمای ایران

سرنوشت یکی از قدیمی ترین سینماهای پایتخت/ تهران، سررشت، «رادیو سیتی»

سینما رادیو سیتی,اخبار فیلم و سینما,خبرهای فیلم و سینما,سینمای ایران

جای نئون‌های ستاره‌ها هنوز روی انحنای سردرش باقی است و شره‌های رنگی که سال‌ها بعد روی نئون‌های مانده را سفید کرده، بر شیشه‌های چرکمرده‌اش پیداست. حصاری آهنی دور تا دورش را گرفته؛ ماننده همان ماری که به دور جامی پیچیده و گوشه‌ای از سردرش جا خوش کرده. از جاه و جبروتش در عکس‌های قدیمی تنها ساختمانی بی‌رنگ و روح مانده که موش‌ها ساکنانش هستند و معتادان و گاه عابران کنجکاوی که از شیشه‌های شکسته‌‌ سرکی به داخل می‌کشند، مهمان آن. 

 

روزگار بر آن جفاهای بسیار کرده، سرخی گلگون چهره‌اش به سفیدی چرکمرده‌ای بدل شده که دیگر جذابیتی برای رهگذران ندارد. رهگذرانی که روزگاری محو تماشای زیبایی آن می‌شدند. گاهی آرزوی کار کردن در آن را در سر می‌پروراندند و گاهی فقط به تماشای تصاویر خیره‌کننده‌ای که روی پرده نقش می‌بست بسنده می‌کردند. یکی می‌شد «علی آقا» که نوجوانیش را در همین رادیوسیتی سر کرده؛ البته امروز شوفر تاکسی است، راننده یک تاکسی زرد رنگ که در ایستگاه تاکسی زیر سایه رادیوسیتی چرت می‌زند یا مشغول گپ و گفت با همکارانش است. هنوز هم وقتی از این سینما حرف می‌زند شور و هیجان یک نوجوان ۱۵ ساله را دارد.

 

می‌گوید: «قبل از اینکه در سینما مشغول کار شوم از جلویش رد می‌شدم و موتورهایی که پشت ویترین سینما به خط شده بودند جلب توجه می‌کردند. ۳ تا موتور هزار سوزوکی، ۳ تا مینی‌۸۰ هوندا و ۳ تا موتور ۱۲۵ سی‌سی همین‌جا گذاشته شده بودند؛ دقیقا اینجا پشت ویترین بلیت فروشی سینما.» به ویترین خاک خرده سینما که پشت نرده‌های آهنی گرفتار است، اشاره می‌کند و می‌گوید: «پشت هر بلیت کنار شماره صندلی یک عدد طلایی بود که هر کسی که بلیت می‌خرید و به سینما می‌آمد در قرعه‌کشی سینما شرکت می‌کرد. قرعه‌کشی واقعی بود نه از این قرعه‌کشی‌های دروغی.»

 

دست روزگار «علی آقا» را به رادیوسیتی کشاند

امروز از اهالی و همسایه‌های رادیوسیتی دیگر کمتر کسی باقی مانده که روزهای خوش این سینمای قدیمی را به خاطر داشته باشد. اغلب مغازه‌ها به جوانانی واگذار شده که خاطره‌ای با این سینمای مدرن دهه ۴۰ ایران جز یک ساختمان متروکه، نبش خیابان گیلان ندارند. سابقه‌دارترین مغازه‌دار دکانش را ۲۵ سال پیش از فرد دیگری خریداری کرده و نه اهل این محله‌ است و نه از گذشته رادیوسیتی چیزی می‌داند. فقط همین «علی آقا»ی شوفر تنها کسی است که می‌تواند چهره قدیمی و نو نوار این سینما را به یاد بیاورد و از زمان اکران فیلم «لاو استوری» و صاحب این سینما بگوید.

«علی آقا» هنوز هم سر و زبان خوبی دارد، با همه خوب گرم می‌گیرد و خوب خاطره تعریف می‌کند. ویژگی‌ای که در نوجوانی او را در بخش روابط عمومی سینما رادیوسیتی و بعد در سینما دیانا یا سپیده امروزی پا گیر می‌کند اما کراوات زدن مانع ادامه کار او می‌شود تا از درآوردن خرج تحصیلش باز نماند تا شاید مسیر زندگی او را پشت فرمان تاکسی بنشاند.

 

روزگاری پر فراز و نشیب رادیوسیتی؛ از شکوه تا خانه معتادان

رادیوسیتی‌۶۰ ساله خیابان ولیعصر دیگر شکوه سابقش را ندارد. سینما برای «علی آقا» یادآور خاطرات خوش نوجوانی است اما برای نوجوانان امروز تنها ساختمان کهنه است که حتی تصورش را نمی‌کنند جزوی از میراث فرهنگی باشد. کمتر کسی از رهگذران حتی «علی‌ آقا»ی شوفر و سایر رانندگان تاکسی از ثبت ملی این ساختمان خبر ندارند.

 

ساختمانی که حیدر غیایی از پیشگامان معماری مدرن ایران نمای ورودیش را به سبک گوگی طراحی کرد و در طراحی آن از فرم‌های منحنی و مستقیم استفاده کرد و چراغ‌های نئون قرمز رنگی بر روی نمای بیرونی ساختمان این سینما نصب کرد تا شب‌های تهران را به سبک شب‌های راکفلر سنتر نیویورک روشن کند. اما چه کسی فکر می‌کرد پرببینده‌ترین سینمای دهه ۴۰ ایران حالا به مکانی مخروبه تبدیل شود که مهمانانش موش‌ها، گربه‌ها و معتادان گذری باشد. «علی آقا» می‌گوید: «همین چند ماه پیش بود که چند معتاد قفل نرده‌های آهنی را شکسته بودند و شب‌ها داخل سینما می‌خوابیدند تا اینکه کسبه با شهرداری تماس گرفتند و آنها هم آمدند و دوباره جوش‌ها را بیشتر کردند و نرده‌ها را محکم‌تر.» 

 

رادیوسیتیِ جاودانه

سرگذشت هر ساختمانی را صاحبانش رقم می‌زنند. آنهایی که می‌آیند، می‌روند، می‌فروشند و می‌خرند، شاید بکوبند و دوباره بسازند. سرگذشت رادیوسیتی و صاحبانش طولانی و گاهی ضد و نقیض است. «علی آقا»، املاکی جوان محل و قدیمی‌ترین بنگاه‌دار خیابان ولیعصر که کمی‌ آن ‌طرف‌تر از سینما بنگاه املاک دارد همه با هم یک نفر را اولیه صاحب رادیوسیتی می‌دانند. علی آقا می‌گوید: «صاحبش آقای محتشمی نامی بود. دو تا سینما داشت.

 

یکی رادیو سیتی و دیگری گلدن‌سیتی که امروز به سینما فلسطین تغییر نام داده است.» او می‌گوید: «سینما بعد از انقلاب مصادره شد، کمی بعد داروخانه شد، داروخانه تعطیل شد و دوباره عزم کردند که آن را تبدیل به یک مجتمع تجاری کنند. مغازه کامپیوتری و نانوایی کنارش را هم خریدند. قرار شد با سینما یکی شوند و بعد از تخریب به یک پاساژ تبدیل شوند. مهندسانش می‌آمدند و می‌رفتند. آن زمان می‌گفتند قرار است ۲۰ روز دیگر کار کوبیدن تمام و کار ساخت و ساز آغاز شود. از آن زمان ۱۰ سال می‌گذرد و این سینما هنوز پا برجا است.» 

 

به دنبال صاحب سینما 

«رادیوسیتی برازنده‌اش است.» این را «علی آقا» می‌گوید که معتقد است هر کاری هم کنند این ساختمان سینما باقی می‌ماند. می‌گوید: «خواهان زیاد دارد ولی صاحب اصلیش در دادگاه لاهه شکایت کرده و درحال باز پس گیری سینما است.» از او می‌پرسم این را از کجا می‌داند؟ می‌گوید: «از همین افرادی که آمدند و رفتند شنیدم. سند تاییدش هم همین است که تا به حال تخریبش نکرده‌اند.» بعد با قاطعیت می‌گوید: «اگر دست نهادها و سازمان‌ها بود که تا به حال آمده بودند و کار این سینما را یکسره کرده بودند.»

 

آن طور که منابع اینترنتی می‌گویند در سال ۱۳۸۸ مقرر شده تا سینما رادیوسیتی توسط شهرداری تهران بازسازی شود و به نام «مجتمع فرهنگی سوم خرداد» نامگذاری شود. این مجتمع که قرار بوده مکانی برای علاقه‌مندان به فرهنگ دفاع مقدس باشد شامل سه سالن و یک کتاب‌فروشی می‌شد اما آن طور که «علی‌ آقا» و همکارانش می‌گویند: «قرار بود سینما و ساختمان کناری را با هم ادغام کنند تا این مکان تبدیل به پاساژی چند طبقه شود.» او می‌گوید: «همان سال‌های ۸۸ بود آمدند تابلو را زدند. گفتند تا ۲۰ روز دیگر کار تمام است. بعد از‌۲۰ روز دیگر از آنها خبری نشد. مغازه‌هایی کنار دستش را هم آلاخون و بالاخون کردند. هنوز درشان تخته است. خرابه شدند، فقط یک مرد و زن سرایدار این بخش هستند. از خانه کنار دست سینما و دو مغازه نگهداری می‌کند.»

 

صاحب سینما به دنبال امور برگرداندن ملک

یک کلاغ و چل کلاغ درباره برگشت صاحب سینما بسیار است. یکی می‌گوید زنی پیگیر کار سینما بوده، چند باری آمده و رفته، شاید نوه آقای محتشمی باشد. دیگری چیز دیگری می‌گوید اما همه آمدن صاحب پی مالش را تایید می‌کنند. صاحب قدیمی‌ترین بنگاه خیابان ولیعصر که پیرمردی‌۷۰ ساله است می‌گوید: «آن موقع که من اینجا آمدن شما هنوز به دنیا نیامده بودید. اینجا سالن سینما بود که صاحبش آقای محتشمی نامی بود. با پایان بگیر و ببندهای انقلاب اموال او مصادره شد. بعد سینما را جمع کردن و بنیاد گرفت و داروخانه شد. ۷ یا ۸ سال پیش بود که به من زنگ زد و گفت که من به ایران آمدم و دنبال امور برگرداندن ملکم هستم. اما من از آنجایی که ملک مصادره‌ای بود پیگیرش نشدم. آخر زمین‌های مصادره‌ای دردسر زیاد دارد.» 

 

چه سرنوشتی در انتظار سینما است؟ 

اهالی هنوز خبری از ثبت ملی سینما ندارند. فرهاد نظری، مدیر کل ثبت آثار و حفظ و احیاء میراث معنوی و طبیعی به «ابتکار» می‌گوید: همان طور که علی‌اصغر مونسان، رئیس سازمان میراث فرهنگی مراتب ثبت ملی آن را به استانداری تهران ابلاغ کرد این ساختمان اکنون به ثبت ملی رسیده و دیگر کسی حق تخریب این بنا را ندارد.» اما بنگاه‌دار جوان خیابان ولیعصر که برای سرنوشت زمین عریض و طویل سینما ابراز تاسف می‌کند، می‌گوید: «حیف این ملک نیست که لانه موش و گربه‌ها شده. نزدیک ۲ هزار متر است که قیمت هر متر آن در بدترین حالت ۱۵۰ میلیون است.

 

قبل از عید آقایی به بنگاه مراجعه کرد و درباره سینمای متروکه سر خیابان گیلان پرس‌و‌جو می‌کرد. می‌گفت پیمان کار است و با بنیاد مستضعفان به توافق رسیده که سینما را بکوبد و یک مجتمع تجاری به جایش بسازد که پایینش تجاری باشد، با ۶ طبقه اداری و دو سالن سینما در آخرین طبقه. تا ۶-۵ ماه آینده هم کار ساخت و ساز و کوبیدن بنا را آغاز می‌کنم.» 

 

اینجا باید سینما بماند 

ساختمان متروکه نبش خیابان گیلان گرچه حالا اسمی ندارد اما هنوز میان قدیمی‌تر‌ها به رادیوسیتی معروف است. با اینکه هنوز مشخص نیست دست سرنوشت چه مسیری را برای آن مقدر می‌‌کند، اما اهالی دلشان می‌خواهد این ساختمان همچنان رادیوسیتی بماند. «علی آقا» می‌گوید: «هر کسی از اینجا رد می‌شود و چشمش به سینما می‌خورد یادش بخیری می‌گوید و می‌رود. اینجا باید سینما بماند. بهترین مکان است و هنوزم که هنوز است به رادیوسیتی معروف است.

 

ebtekarnews.com
  • 14
  • 1
۵۰%
همه چیز درباره
نظر شما چیست؟
انتشار یافته: ۱
در انتظار بررسی: ۱۰
غیر قابل انتشار: ۸
جدیدترین
قدیمی ترین
من یه روزی اینو دوباره میسازم میکنمش سینما رادیوسیتی
مشاهده کامنت های بیشتر
هیثم بن طارق آل سعید بیوگرافی هیثم بن طارق آل سعید؛ حاکم عمان

تاریخ تولد: ۱۱ اکتبر ۱۹۵۵ 

محل تولد: مسقط، مسقط و عمان

محل زندگی: مسقط

حرفه: سلطان و نخست وزیر کشور عمان

سلطنت: ۱۱ ژانویه ۲۰۲۰

پیشین: قابوس بن سعید

ادامه
بزرگمهر بختگان زندگینامه بزرگمهر بختگان حکیم بزرگ ساسانی

تاریخ تولد: ۱۸ دی ماه د ۵۱۱ سال پیش از میلاد

محل تولد: خروسان

لقب: بزرگمهر

حرفه: حکیم و وزیر

دوران زندگی: دوران ساسانیان، پادشاهی خسرو انوشیروان

ادامه
صبا آذرپیک بیوگرافی صبا آذرپیک روزنامه نگار سیاسی و ماجرای دستگیری وی

تاریخ تولد: ۱۳۶۰

ملیت: ایرانی

نام مستعار: صبا آذرپیک

حرفه: روزنامه نگار و خبرنگار گروه سیاسی روزنامه اعتماد

آغاز فعالیت: سال ۱۳۸۰ تاکنون

ادامه
یاشار سلطانی بیوگرافی روزنامه نگار سیاسی؛ یاشار سلطانی و حواشی وی

ملیت: ایرانی

حرفه: روزنامه نگار فرهنگی - سیاسی، مدیر مسئول وبگاه معماری نیوز

وبگاه: yasharsoltani.com

شغل های دولتی: کاندید انتخابات شورای شهر تهران سال ۱۳۹۶

حزب سیاسی: اصلاح طلب

ادامه
زندگینامه امام زاده صالح زندگینامه امامزاده صالح تهران و محل دفن ایشان

نام پدر: اما موسی کاظم (ع)

محل دفن: تهران، شهرستان شمیرانات، شهر تجریش

تاریخ تاسیس بارگاه: قرن پنجم هجری قمری

روز بزرگداشت: ۵ ذیقعده

خویشاوندان : فرزند موسی کاظم و برادر علی بن موسی الرضا و برادر فاطمه معصومه

ادامه
شاه نعمت الله ولی زندگینامه شاه نعمت الله ولی؛ عارف نامدار و شاعر پرآوازه

تاریخ تولد: ۷۳۰ تا ۷۳۱ هجری قمری

محل تولد: کوهبنان یا حلب سوریه

حرفه: شاعر و عارف ایرانی

دیگر نام ها: شاه نعمت‌الله، شاه نعمت‌الله ولی، رئیس‌السلسله

آثار: رساله‌های شاه نعمت‌الله ولی، شرح لمعات

درگذشت: ۸۳۲ تا ۸۳۴ هجری قمری

ادامه
نیلوفر اردلان بیوگرافی نیلوفر اردلان؛ سرمربی فوتسال و فوتبال بانوان ایران

تاریخ تولد: ۸ خرداد ۱۳۶۴

محل تولد: تهران 

حرفه: بازیکن سابق فوتبال و فوتسال، سرمربی تیم ملی فوتبال و فوتسال بانوان

سال های فعالیت: ۱۳۸۵ تاکنون

قد: ۱ متر و ۷۲ سانتی متر

تحصیلات: فوق لیسانس مدیریت ورزشی

ادامه
حمیدرضا آذرنگ بیوگرافی حمیدرضا آذرنگ؛ بازیگر سینما و تلویزیون ایران

تاریخ تولد: تهران

محل تولد: ۲ خرداد ۱۳۵۱ 

حرفه: بازیگر، نویسنده، کارگردان و صداپیشه

تحصیلات: روان‌شناسی بالینی از دانشگاه آزاد رودهن 

همسر: ساناز بیان

ادامه
محمدعلی جمال زاده بیوگرافی محمدعلی جمال زاده؛ پدر داستان های کوتاه فارسی

تاریخ تولد: ۲۳ دی ۱۲۷۰

محل تولد: اصفهان، ایران

حرفه: نویسنده و مترجم

سال های فعالیت: ۱۳۰۰ تا ۱۳۴۴

درگذشت: ۲۴ دی ۱۳۷۶

آرامگاه: قبرستان پتی ساکونه ژنو

ادامه
دیالوگ های ماندگار درباره خدا

دیالوگ های ماندگار درباره خدا دیالوگ های ماندگار درباره خدا پنجره ای به دنیای درون انسان می گشایند و راز و نیاز او با خالق هستی را به تصویر می کشند. در این مقاله از سرپوش به بررسی این دیالوگ ها در ادیان مختلف، ادبیات فارسی و سینمای جهان می پردازیم و نمونه هایی از دیالوگ های ماندگار درباره خدا را ارائه می دهیم. دیالوگ های سینمایی معروف درباره خدا همیشه در تاریکی سینما طنین انداز شده اند و ردی عمیق بر جان تماشاگران بر جای گذاشته اند. این دیالوگ ها می توانند دریچه ای به سوی دنیای معنویت و ایمان بگشایند و پرسش های بنیادین بشری درباره هستی و آفریننده آن را به چالش بکشند. دیالوگ های ماندگار و زیبا درباره خدا نمونه دیالوگ درباره خدا به دلیل قدرت شگفت انگیز سینما در به تصویر کشیدن احساسات و مفاهیم عمیق انسانی، از تاثیرگذاری بالایی برخوردار هستند. نمونه هایی از دیالوگ های سینمایی معروف درباره خدا در اینجا به چند نمونه از دیالوگ های سینمایی معروف درباره خدا اشاره می کنیم: فیلم رستگاری در شاوشنک (۱۹۹۴): رد: "امید چیز خوبیه، شاید بهترین چیز. و یه چیز مطمئنه، هیچ چیز قوی تر از امید نیست." این دیالوگ به ایمان به خدا و قدرت امید در شرایط سخت زندگی اشاره دارد. فیلم فهرست شیندلر (۱۹۹۳): اسکار شیندلر: "من فقط می خواستم زندگی یک نفر را نجات دهم." این دیالوگ به ارزش ذاتی انسان و اهمیت نجات جان انسان ها از دیدگاه خداوند اشاره دارد. فیلم سکوت بره ها (۱۹۹۱): دکتر هانیبال لکتر: "خداوند در جزئیات است." این دیالوگ به ظرافت و زیبایی خلقت خداوند در دنیای پیرامون ما اشاره دارد. پارادیزو (۱۹۸۸): آلفردو: خسته شدی پدر؟ پدر روحانی: آره. موقع رفتن سرازیریه خدا کمک می کنه اما موقع برگشتن خدا فقط نگاه می کنه. الماس خونین (۲۰۰۶): بعضی وقتا این سوال برام پیش میاد که خدا مارو به خاطر بلاهایی که سر همدیگه میاریم می بخشه؟ ولی بعد به دور و برم نگاه می کنم و به ذهنم می رسه که خدا خیلی وقته اینجارو ترک کرده. نجات سربازان رایان: فرمانده: برید جلو خدا با ماست ... سرباز: اگه خدا با ماست پس کی با اوناست که مارو دارن تیکه و پاره می کنن؟ بوی خوش یک زن (۱۹۹۲): زنها ... تا حالا به زن ها فکر کردی؟ کی خلقشون کرده؟ خدا باید یه نابغه بوده باشه ... زیر نور ماه: خدا خیلی بزرگتر از اونه که بشه با گناه کردن ازش دور شد ... ستایش: حشمت فردوس: پیش خدا هم که باشی، وقتی مادرت زنگ می زنه باید جوابشو بدی. مارمولک: شاید درهای زندان به روی شما بسته باشد، اما درهای رحمت خدا همیشه روی شما باز است و اینقدر به فکر راه دروها نباشید. خدا که فقط متعلق به آدم های خوب نیست. خدا خدای آدم خلافکار هم هست. فقط خود خداست که بین بندگانش فرقی نمی گذارد. او اند لطافت، اند بخشش، بیخیال شدن، اند چشم پوشی و رفاقت است. دیالوگ های ماندگار درباره خدا؛ دیالوگ فیلم مارمولک رامبو (۱۹۸۸): موسی گانی: خدا آدمای دیوونه رو دوس داره! رمبو: چرا؟ موسی گانی: چون از اونا زیاد آفریده. سوپر نچرال: واقعا به خدا ایمان داری؟ چون اون میتونه آرامش بخش باشه. دین: ایمان دارم یه خدایی هست ولی مطمئن نیستم که اون هنوز به ما ایمان داره یا نه. کشوری برای پیرمردها نیست: تو زندگیم همیشه منتظر بودم که خدا، از یه جایی وارد زندگیم بشه ولی اون هیچوقت نیومد، البته اگر منم جای اون بودم خودمو قاطی همچین چیزی نمی کردم! دیالوگ های ماندگار درباره خدا؛ دیالوگ فیلم کشوری برای پیرمردها نیست سخن پایانی درباره دیالوگ های ماندگار درباره خدا دیالوگ های ماندگار درباره خدا در هر قالبی که باشند، چه در متون کهن مذهبی، چه در اشعار و سروده ها و چه در فیلم های سینمایی، همواره گنجینه ای ارزشمند از حکمت و معرفت را به مخاطبان خود ارائه می دهند. این دیالوگ ها به ما یادآور می شوند که در جستجوی معنای زندگی و یافتن پاسخ سوالات خود، تنها نیستیم و همواره می توانیم با خالق هستی راز و نیاز کرده و از او یاری و راهنمایی بطلبیم. دیالوگ های ماندگار سینمای جهان درباره خدا گردآوری: بخش هنر و سینمای سرپوش

ویژه سرپوش