
«رئیس شعبه اخذ رای شماره چهارده، بعد از اینکه چتر خیسش را بست و پالتوی بارانی را که در دوی چهل متر یکنفس از محل پارک اتومبیلش تا در ورودی زیاد به دردش نخورده بود از تن درآورد، قلبش تاپتاپ میزد، تازه رسیده بود و گفت هوا، هوای رایگیری نیست، امیدوارم آخرین نفر نباشم.» این شروع رمان «بینایی» اثر ژوزه ساراماگوی پرتغالی و برنده نوبل ادبیات ۱۹۹۸ است که به نوعی در ادامه شاهکارش رمان «کوری» است که بازآفرینی کابوسی هولناک است؛ جامعه شهری پیشرفتهای با همه امکانات ناگهان با شیوع کوری، به بربریت بازمیگردد و کل ساختار زندگی جمعی به انحطاط کشیده میشود. رشتههای الفت و تعهد از هم میگسلد و یکییکی از بین میرود. همین آدمهای کور، در داستان «بینایی» از کوری رهایی یافته و قرار است پای صندوقهای رای حاضر شوند. داستان از یک روز بارانی در یک حوزه اخذ رأی در پایتختی بینام آغاز میشود. از شدت باران کسی بیرون نیامده و در حوزه پرنده پر نمیزند. بعدازظهر است و هنوز هیچکس برای دادن رأی به حوزه نیامده است. مسئولان حوزه با نگرانی به افراد خانواده و بستگانشان تلفن میزنند و از آنها میخواهند تنور انتخابات را گرم کنند. گویا کسی قصد رأیدادن ندارد. اما ساعت چهار به ناگاه حوزه اخذ رأی شلوغ میشود. مردم مصمم و شتابان میآیند و رأی خود را به صندوق میریزند؛ «رای»ای که آنطور که رئیسجمهور منتخب اظهار داشت یک «نهِ» بزرگ بود به تحریم و تنش و تندروی، و یک پاسخ «آری» بود به اعتدال و اصلاحات و آزادی و تعامل با دنیا. از رمان «کوری» و «بینایی» که به انتخابات دوازدهم ایران پل بزنیم، مشارکت حداکثری مردم در انتخابات، به نوعی تکرار دوم خرداد ۷۶ را در اذهان تداعی کرد. همین اتفاق، موجب شد تا گروه ادبیات و کتاب روزنامه «آرمان» به سراغ نویسندههای دهه شصت تا دهه نود ایرانی - محمد قاسمزاده، محمد کشاورز، عباس عبدی، احمد آرام، بهناز علیپورگسکری، شیوا مقانلو، ناتاشا امیری و مهدی یزدانیخرم- برود و از آنها بخواهد تا از زبان یکی از شخصیتها و قهرمانهای داستانها و رمانهایشان، با ما و آقای رئیسجمهور منتخب حرف بزنند؛ آنطور که باور داریم و میدانیم، داستانهای خوب از ما انسانهای بهتر میسازد و انسانهای بهتر، جهان بهتر میسازند. پس، انتخابهای بهتر ما نیز، جهان بهتری برای ما و نسلهای بعد از ما میسازد...
رایاولیها از آقای رئیسجمهور میپرسند...
چند سال پیش، ساحل خلوت قشم طی چند ساعتِ توفانی، غول آهنی بیآزاری را به دنیا آورد. ماهها طول کشید تا سرنوشت نهایی دکل نفتی آشکار شد. ماههایی سرشار از امید. کشور صاحب دکل نتوانست ظرف دو ماه فرصت قانونی دکلِ بهگلفرورفته را دوباره شناور کند و برگرداند. درنتیجه مالکیت سازه عظیم به کشورمان رسید. این هدیهای بود که دریا به اهالی روستاهای قشم داده بود و طی هفتههای بعد به تفریحگاه دریانوردان و قایقسواران و ماهیگیران تبدیل شد. فاصله استقرار دکل به قدری کم بود که هرکس نمیتوانست خودش را به آن برساند. کمکم سازه دریایی آبآورده در خاطرات جزیره جایی پیدا کرد. آدرسی شد، هدف اشارهای و پسزمینه عکس با محبوبی. غروبها خورشید با جلوه تازهای خودنمایی کرد و سپیدهدمان قرارگاهی شد برای ماهیگیران و گروههای صیاد سحرخیز. ماهیهای کفزی دور پایههای آن به گردش درآمدند و دلفینها در اطرافش به جستوخیز مشغول شدند. مرغهای دریایی استراحتگاهی یافتند و از آن بالا ماهیریزهها را پاییدند.
منِ نویسنده هم رمانی نوشتم: «جزیره آهنی»؛ شخصیت اول رمان من پسرکی است حامدنام، سیزدهساله از اهالی روستای«سوزا» در جنوب جزیره قشم که به همراه دوستان نوجوانش به دکل دل میبندند، از آن مراقبت میکنند، آرزوها در سر میپرورانند. خیال میکنند در آینده نزدیک شاهد تحولی در مجاورت روستایشان خواهند بود. فکر میکنند مدیران و مسئولان ارزشهای گردشگری این اتفاق نیک را درمییابند و به آن توجه میکنند. اکنون که دریا نیم بیشتر سرمایهگذاری را انجام داده و مهرش را تقدیم ساحلنشینان کرده چه خوب این دو -سه قدم باقیمانده را هم مسئولان و مدیران همت کنند و کار را تمام کنند. تفریحگاهی دریایی در نزدیکی جزیره و سوزا بسازند و کارآفرینی کنند و جنبوجوشی شیرین و دائمی به وجود آورند. آنها اکنون همگی به سن رایدادن رسیدهاند و «رایاولی» محسوب میشوند. حالا این اجازه و توانایی را در خود یافتهاند که در سرنوشت خود و روستایشان نقش موثرتری بازی کنند. و حالا با اولین رایشان، با صدای رساتری از رئیسجمهور منتخب میپرسند چرا آن دکل را به معامله گذاشتند و به پیمانکاران سودجویی دادند که تکهتکهاش کنند؟
در رمان «جزیره آهنی»، دکل قبل از ذبحشدن و به پای سودجویان درغلتیدن، به مدد امواج تازه دریا از جا کنده شده و راه جاهای دیگر در پیش میگیرد. جاهایی که قدرش را بدانند و بار تریلیها نکنند تا کوره دیگرانی گرمتر شود. یادتان به جوانانی نمیافتد که هزارهزار راه مهاجرت در پیش گرفته از سرزمین خود دل کندهاند؟ اکنون از آن رویای داستانی و آن دکل غولآسا چیزی نصفهونیمه باقی مانده؛ زخمی با دهان باز در دیدگان تماشا؛ حسرتی که در قاب پنجرهها و ساحل، دل نوجوانان امثال حامد را به درد میآورد.
شما هم بلدید آهنگ «پلنگ صورتی» را سوت بزنید؟
من «جمال همتی شورآباد خواجهسرایی» هستم، شخصیت داستان «آهنگ پلنگ صورتی را سوت بزن» از کتاب «روباه شنی». میدانم با همه مشغلههایی که یک رئیسجمهور دارد بعید است فرصتی برای خواندن داستان داشته باشد. شاید بگویید رئیسجمهور یک ملت واقعی و یک کشور واقعی چه ربطی به شخصیت یک داستان تخیلی دارد. اما من چه بخواهید چه نخواهید دیگر عضوی از جامعه فارسیزبان هستم، با شناسنامه ایرانی. آدمی هستم که یک نویسنده ایرانی مرا خلق کرده، زندهام و به جمعیت کشور شما و جهان اضافه شدهام. گیرم شناسنامه ندارم و یارانه نمیگیرم، اما زیست و زندگی من مثل همه شخصیتهای ادبی و داستانی از نوع دیگری است، ولی برای زندهبودن حتما نیاز به سیاستورزی حاکمان خوب در کشورم دارم.
نمیدانم خاطرتان هست یانه، که گروهبان جمال همتی شورآباد خواجهسرایی چه خواستهای داشت؟ همانطور که گفتم توقع نیست شما خواستههای میلیونها آدم واقعی را رها کنید بچسبید به دلمشغولیهای یک آدم داستانی. اما باور کنید آدمهای داستانی گاهی رضایتمندیشان مهمتر از آدمهای واقعی است؛ یعنی ماناتر هستند. مثل آنهمه آدمی که فردوسی بزرگ در شاهنامه خلق کرده. همعصران آدمهای شاهنامه قرنهاست مردهاند اما آنها هنوز در شاهنامه به زندگی خود ادامه میدهند و خواستهشان را از جهان و انسان بر زبان میآورند و به نیک و بد آدمهای زمانه خود شهادت میدهند.
خواسته من ساده بود: دلم میخواست آهنگ پلنگ صورتی را سوت بزنم. نمیدانم شما هم دوران کودکیتان کارتون پلنگ صورتی را از تلویزیون تماشا کردهاید یا نه؟ منظورم شخصیت کارتونی پلنگ صورتی است با آن حرکت نرم و نگاه مدبرانهاش به امور و آهنگی که بدجور آدم را اسیر میکرد. پلنگ که نماد خشونت است در کارتون پلنگ صورتی با آن حرکات نرم و آهنگ زیبا برای حل هر معضلی کاری میکند کارستان. پس به من حق بدهید که عاشق آهنگی باشم که هرجا میشنوم مرا یاد پلنگ صورتی میاندازد. راستش در آن داستان من شخصیت یک گروهبان را دارم. سروکارم با یک محیط خشک نظامی است؛ جایی که دلبستگی به چیز سادهای مثل آهنگ پلنگ صورتی کمی بچگانه به نظر میرسد؛ جایی فرمانهای خشک صادر میشود، آنهم در قالب آرزوهای بزرگ. و هرچه آدمها خشکتر و شقورقتر بایستند به نظر شجاعتر و بزرگتر میآیند.
آقای رئیسجمهور، رئیسجمهور آرزوهای کوچک باشید!
سلام آقای رئیسجمهور! پیروزیتان را به شما و خودمان تبریک میگویم. من صفحه آخر کتاب «فانوس دریایی» هستم؛ کتابی شامل تکگوییهای نویسندهاش که ظاهرا خاطرات فردی است اما از دل خاطرات جمعی مردمی میآید که خیلی عادی و روزمره در این سالهای ایران زندگی کردهاند، حرفهایی که میخواهد حرف حال همه باشد. دوستان دیگرم، صفحات قبلی، هر کدام حکایت تلخ و شیرین خودشان را دارند، من اما مسئول و مکلف خودم و واژههایی هستم که رویم نوشته شده؛ اسم من «آرزوهای کوچک» است!
نویسندهام - یک خانم - در من از آرزوهای کوچکی نوشته که شاید در برابر آرزوهای خیلی بزرگ و خیلی مهم و خیلی کلیشهای چندان به چشم نیایند، اما دقیقا همینها هستند که زندگی را قابل تحمل میکنند، که لحظهها را امروز میکنند، که امروز را به هفته و سال و عمر تبدیل میکنند. همین آرزوهای کوچک لحظهای هستند که کل زندگی ما را میسازند. اما گاهی مراقبشان نیستیم، کنارشان میگذاریم, گاهی آنقدر درگیر سختیهای بیدلیل و ناروا میشویم که معجزه آرزوهای کوچک را فراموش میکنیم و با همه قهر میکنیم. برآوردهشدن آرزوهای بزرگ البته ممکن و مهم است، اما اسم من «آرزوهای کوچک» است و نویسندهام میخواسته پلهپله و از راه من به بزرگترها برسیم. برای همین من هم از شما میخواهم رئیسجمهور آرزوهای کوچک باشید.
شاید خیلیها بخواهند شما برآورنده رخدادهای مهم باشید و از اتفاقات بزرگ جلوگیری کنید: البته حق هم دارند. اما برای من کافی است شما «رئیسجمهور آرزوهای کوچک» باشید، چون بزرگترها خودشان به دنبالش خواهند آمد. چیزهای سختی هم نیستند، مثلا به ما کتابها اعتماد کنید تا راحتتر چاپ شویم. ما عاشق مردمیم اما به دلایل بسیار ارتباطمان با آنها کم شده. شما راهمان را بازتر و هموارتر کنید - مثلا مردم در خیابان با دل خوشتری راه بروند، و احترامشان سر جا بماند. دلها حق دارند با عشق و شادی بلرزند نه با ترس؛ مثلا خیلیها نقشه جغرافی را جلویشان پهن کردهاند و شیر یا خط میاندازند که به کجای دنیا مهاجرت کنند؛ با تضمین کار و آیندهای که حداقل بشود برای دو-سه سالش برنامهریزی مالی کرد، جلویشان را بگیرید. آنها سرشار ار عشق به وطن و انرژی کار و سازندگیاند و روا نیست برای کمی راحتتر هواخوردن یا کمی راحتتر پساندازکردن با چشمهای اشک و خون راهی غربت شوند- آرزوی بزرگی میشود اگر بخواهم وزیر زن هم در کابینهتان داشته باشید؟ راستی، فکری هم برای حقوق حیوانات بکنید...
من و نویسندهام هم برای برآوردن آرزوهای کوچک با شما هستیم، مثل گذشته، آقای رئیسجمهور! با احترام. صفحه آخر کتاب «فانوس دریایی».
به جشن شادی رئیسجمهور منتخب میرویم...
ما، مهیار و بمبوتی، شخصیتهای رمان «حلزونهای پسر»، بعد از ۴۵ سال برگشتهایم به جاییکه روزگاری بمبوتی زخم میزند به صورت من و صاحب «رازیانه» میشود. میگویم: «توی این گرمای پدردرآر میخوای منو کجا ببری بمبوتی؟» میگوید: «دنبال چرایش نباش پسر صباغ، حالا که پیدات شده، میریم به سرای انجیری، میخوام بهت ثابت کنم هنوز همون بمبوتی قدیمم.» قفس طوطی توی دستهاش میلرزید و پرنده مدام از ته گلو جیغ میکشید. انگار او هم میدانست که بمبوتی هنوز لبریز از کینه است. وارد کوچه شمشیری میشویم، کوچه به شکل هلال است؛ مانند خم یک شمشیر. وقتی طوطی دوبار جیغ میکشد میایستد و روی قفس خم میشود و میگوید: «دندون روی جگر بذار سلیطه! میبینی که حریف دوران جوونیم از دوباره پیداش شده، اومده برا زورآزمایی. حالا هردومون ۶۰سالهیم، بوشهر همون بوشهر قدیمه، بیاینکه یه متر از دریا دورتر رفته باشه، مث ۴۵ سال پیش!» بهاش میگویم: «بمبوتی، با این سنوسال هنوز کُرکُری میخونی!» برمیگردد و از پشت شیشه قطور عینک، که از شرجی بخار گرفته، نگاهم میکند و میگوید: «دشنهت رو کجا قایم کردی پسر صباغ؟ نکنه میخوای کُشتی بگیری؟» خندیدم و گفتم: «من که فقط یه قفس طوطی توی دستت میبینم، آخه یه پرندهباز میتونه یه دشنهباز باشه؟» و قهقهه میزنم. براق میشود و قفس را آنقدر بالا میبرد تا زیر قفس پیدا میشود. در آنجا یک دشنه جاسازی شده. میگوید: «میبینی؟» صدایش را میبرد بالا. «خب، حالا تو دشنهت رو نشون بده.» میگویم به موقعش نشان میدهم. ته کوچه شمشیری به یک دوراهی میرسیم. میخواهد بپیچد به سمت راست، کوچهای که ما را میرساند به سرای انجیری. میایستم و او برمیگردد نگاهم میکند: «چیه؟ ترسیدی پسر صباغ؟ دشنهت رو آماده کن. میریم همونجایی که یهبار خط انداختم روی صورتت.» میگویم: «میخوام زمین بازی رو عوض کنم. اینبار به حرفم گوش کن، میریم سمت چپ.» میگوید: «سمت چپ ما رو میرسونه به میدونی که توش میتینگ آقای رئیسجمهوره!» میگویم: «بمبوتی بیا و یه چیزایی تو خودت تغییر بده.» دست میگذارم روی شانهاش و میگویم: «کینه به کنار. میبینی که من هیچ سلاحی با خودم ندارم، روزگار عوض شده. از شیراز اومدم تا دستتو بگیرم ببرم به کارزاری که تهش آبادانییه، نه انتقام. بیا و بهخاطر اون دوران تلخی که پشت سر گذاشتیم اینبار همهچیز رو شیرین کنیم.» سکوت میکند. قفس طوطی را روی زمین میگذارد. میگوید: «باشه، ولی...» گفتم: «پس اول اون دشنه رو...» شکاک به نظر میرسید. گفتم به من اعتماد کند. خم شد و دشنه را بیرون کشید و داد دستم. دشنه را پرت کردم توی خرابهای که داشت ویران میشد. ته کوچه چپ، به جشن شادی رئیسجمهور منتخب رسیدیم. جوانها تمام درودیوارها را به رنگ «بنفش» درآورده بودند و هرکدام انگار، همچون شوالیهای، بر پشت باد سوار بودند: رها و آزاد...
از تاریخ مشروطه درس بگیریم آقای رئیسجمهور!
من حسن معمار هستم. لابد شرح زندگانی مرا در رمان «چیدن باد» خواندهاید. در دو انقلاب شرکت کردهام. سالهایی را پشت میلههای زندان به سر بردهام و نزدیک به نیمقرن چنان عمل مخفیانهای داشتم که حتی نزدیکترین کسانم هم پی نبردهاند که من چهکار میکنم. مادرم حتی نمیدانست من اسلحه به دست گرفتم و در برابر قزاقها ایستادم تا از مجلس و قانون دفاع کنم. شرح زندگانی من طولانی است. نمیخواهم سرتان را درد بیاورم. برویم سر اصل مطلب. اینبار میخوام به راهی بروم که در عین سالخوردگی برایم تازه است. درست به کودکی میمانم که تازه ایستاده و میخواهد تاتیتاتی قدم بردارد. و حالا میخواهم در انتخابات شرکت کنم و رای بدهم. دلایل چندی هم برای این کار دارم. از سادهترینش شروع میکنم، از رنگ بنفش خوشم میآید. شاید خیلی خندهدار باشد چون من بیشتر رنگ بنفش میپوشم، و تا آنجاییکه به یاد دارم، ندیدم که آقای روحانی رنگ بنفش بپوشد. اما اصل مطلب این است که از طرف دیگر انتخابات میترسم، بهعکس آقا روحانی که برنامه دارد؛ هرچند برنامهاش با آرمان من در تمامیت آن، نمیخواند. و اگر عملی شود تنها درصدی از خواسته مرا برآورده میکند، اما در مقابل او کسانی قرار دارند که در عین بیبرنامگی، هم شعار خطرناک میدهند، هم وعدههای سرِ خرمن، به گوش مردم میرسانند که خودشان هم میدانند حتی یک روز هم عملی نمیشود. فقط میخواهند خیل عظیمی را به پای صندوق رای بکشانند و اسم خودشان که از آن صندوقها درآمد و بر خر مُراد که سوار شدند دنبال کارهایی بروند که میخواستند. من سالها کار انقلابی را تجربه کردهام، و حالا میخواهم به طرف اصلاح بروم: راهی که در آن چون قدم برداشتی، میتوانی فضایی را در ابعاد و شمایل واقعی پیش رو ببینی تا با سنجش آن گامهای بعدی را برداری...
اینبار میخواهم قلم بردارم و اسم کسی را در برگه رای بنویسم، با این امید که از ویرانی فاصله بگیریم و رو به آبادی برویم... راهی که برای زیستن، دیگر نیازی به فداکردن زندگی نداشته باشیم... راهی که در عین تغییر، آرامش به بار بیاورد... راهی که به جای ستیزه، دلها را بههم نزدیک میکند؛ این را یک عمر مشروطهخواهی به من، حسن معمار، آموخته است.
امروز شنبه، ۳۰ اردیبهشت است. نشستهام مقابل تلویزیون، که بالای آن، روی دیوار، تصویری از مشروطهخواهان خودنمایی میکند، و من هم در میان آنها هستم. خبر پیروزی رئیسجمهور منتخب را که با ۲۴ میلیون رای میشنوم، میگویم کاش از تاریخ مشروطه درس بگیریم.
بزرگِ احمدآباد، خیالت آسوده باد به سال و ماه و روزت...
فرامرزخان جوبنهای، با دستمال گردن و عصای همیشگی، از شخصیتهای مهم رمان اخیرم - «مردهها در راهند»- صدواندی از سنش گذشته است که در بحبوحه انتخابات سال ۱۳۸۸ در مرگی غریب با این دنیا وداع میکند؛ زمانی که در روزنامه تحلیل مناظرههای تلویزیونی انتخابات ریاستجمهوری را میخواند و مجلهاش را با تیراژ کم منتشر میکند. این موعد مرگ به نظرم برای کسی مثل او که کل تاریخ ایران را میشود در زندگیاش بازیافت، زمانی مناسب و پرمعنا است. او محبوبش، زن لهستانی چشمسبز را جلوی سردر باغ ملی در زمان کنفرانس تهران و توافق سردمداران چرچیل، روزولت و استالین پیدا میکند. دوست نزدیکش را در کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ از دست میدهد که در ایجاد آن نقش مهمی داشت. با پایان جنگ دوم جهانی و خودکشی هیتلر، کمکم به این نتیجه میرسد ایدئولوژیهای سیاسی آن دوره که تصوری از بهشت گمشده داشته باشند، سرابی بیش نیست. کمکم از سیاست فاصله میگیرد تا رویای جامعهای متجدد را تحقق دهد و برای خدمت به همنوع و گسترش صلح، بخشی از وجودش را پیشاپیش واگذار کند. ولی بعد قدرت انجام کارهای بزرگ را از دست میدهد و به شعر و مکاشفه میرسد.
این موجود خیالی از آن شخصیتهایی است که تا پیش از نگارش رمان به خلق او حتی فکر هم نکرده بودم. او از میان کلمات و سطور متولد شد. این فکر که اگر در رمان، در زمان انتخابات ۱۳۸۸ نمیمُرد و الان زنده بود چه نظری نسبت به اوضاع داشت، ذهنم را درگیر کرد. آن تاریخ را به عنوان نقطه خاصی مدنظر داشتم، لحظهای خاص که میتوانست زمان معنادار برای مرگ انسانی باشد که فرازونشیبهای تاریخ و تغییر فرهنگ به وقایع زندگیاش گره خورده. با تاخیرانداختن مرگش تا زمان فعلی، او پای صندوق رای میرود، برخلاف برخی نظرگاهها که پشتوانه محکمی هم برای انفعالشان ندارند. بهعنوان مردی سردوگرمچشیده و هشیار شاید اعتقادش به بازیهای سیاسی را از دست داده بود، اما به تکتک انسانها ایمان داشت که قابلیتهای سحرآمیز دارند و میتوانند ناممکنها را ممکن کنند (همانطور که در مکاشفهای به آن رسیده بود). شاید در رمان مشخص نمیکردم رای فرامرزخان جوبنهای، روحانی است، ولی فکر میکنم رای او روی تصمیمم تاثیر میگذاشت. گاهی شخصیتهای یک داستان نویسنده را مینویسند. یاد شعری میافتم که فرامرزخان در کنار تصویر مصدق در خانهاش هر روز میخواند «بزرگ احمدآباد، خیالت آسوده باد»؛ آنطور که من امروز با آقای رئیسجمهور میخوانم: دوباره لبخند، دوباره پیوند، دوباره پیمان، دوباره ایران...
لبخند آقای رئیسجمهور...
امروز وقتی بعد کار به خانهام بازگشتم دیدم جای ضربههایی که بر تنم نشسته در مبارزه باشگاهی رنگی شدهاند. درد ندارند، اما متورماند و باید بگذارم بمانند تا خونشان را رگها به نیش کشند و ببرند به کبدام تا تهنشین شوند. تنهایم. دراز کشیدهام روی کاناپه سرخی که از اقساطفروشی اول میدان گلها خریدهاماش، نرم است. باد رقیق کولر لیز میخورد روی کبودیهای تنم و رد میشود. باید خودم را جمع کنم و بزنم بیرون و بروم تا کتابفروشی نشر مرکز شاید توانسته باشند چندتایی دیگر «سرخ سفید» را بفروشند.من مبارزم. از پا نمیافتم. کمربند دان یک کیوکوشین دارم و خانهای استیجاری در فاطمی. دو روز است که روبهروی پنجره اتاقخوابم پوستر مردی را زدهاند که انگار میخواهد رئیسجمهور شود؛ دوباره رئیسجمهور. پوستر بنفش است و باد گاهی میپیچد تویش و چین میخورد و صورت آن مرد نزدیکتر میشود به من. الان سایه محو پوستر بزرگ را روی دیوار اتاق خواب که درش باز است میبینم. تکان میخورد در باد نازک دم غروب. آیا باید به او فکر کنم؟ رای دهم؟ کتابم. کتابم مجوز گرفت. تازگیها شاید دل به دریا بزنم و عاشق بشوم. حتی فکرش خونم را نرمتر میکند. بعد جمعه شلوغ قراری خواهم گذاشت با «او»؛ چیزی از کیوکوشینکاری سنگینوزن نمیداند اما در کتابفروشی نشر مرکز گفت رمانم را خوانده و دوست دارد دربارهاش با من حرف بزند. گفت قرارمان باشد برای بعد انتخابات. وقتی همهچیز آرامتر باشد. حالا روی این کاناپه سرخ و تنی بنفش به او فکر میکنم که دلم را لرزاند. من سیوسهساله تنها را جدی میگیرد؟ چرا باید فکر کند من آدم مهمی هستم؟ صدای سرود همیشگی این ساعتها بلند میشود: ای ایران...روی سینهام دست میکشم و فشار میدهم. درد ندارند. اما هستند. نشانه مبارزه چهارشنبه در باشگاه؛ نشانه نباختنم. آیا میتوانم کبودیها را برای خودم نگه دارم؟ مثلا در روایتی در یک روزنامه دربارهاش بنویسم و بعد که چاپ شد و انتخابات تمام شد و آن مرد روی پوستر رئیسجمهور مجدد، صفحه را ببرم برای آن دختر رمانخوان و نشانش بدهم که در فکر تو بودم؟و خودم را سه روز بعد میبینم که مثل همین الان، بلند میشوم و قد راست میکنم. رد خونمردهگیها را رد میکنم از نگاهم و میروم سمت اتاقخواب تا لباسی نو و تازه بپوشم و بروم سمت نشر مرکز و احوالی بپرسم و به رفیقم ایمان بگویم عاشق شدهام. باد همچنان که در پوستر بنفش میوزد، به آقای رئیسجمهور لبخند میزنم...
باید از «اتفاق» پیش افتاد...
اتفاق منتظر نمیماند. کار خودش را میکند و اثرش مثل غبارهای چسبناکِ معلق، نرمنرم بر زندگیهامان مینشیند. ولی، میشود از اتفاق جلو افتاد؛ میشود آن را پس زد. اینها را دُرنا میگوید، شخصیتی از شخصیتهای رمانِ «جا ماندیم...» اما خسته است درنا. از عبثکاریهای سیزیفوار، از رفت و بازگشتها و درجازدنها. او تازه بازگشته است؛ یک دور تونل تنگِ تاریخ پرهیاهو و نفسگیر این سرزمین را راه رفته است. با مادر که هنوز در اعماق زمین دنبال «برزین»اش میگردد، نگران و بیتابِ آدمهای روی زمین، گریسته است. به رویاهای پدر، توهم و توطئه، نفت و خزر و ملامتِ تاریخ گوش سپرده است. با برزین، برادری که با جنگ رفته به درد دل نشسته است. با دُرسا خواهرک عصیانگری که دوست داشت موهای بلندش را به دست باد بسپارد و در حیاط بدود، رازها گفته است.
درنا همه این سالها از دور دستی بر آتش دارد. خودش را لابهلای کلمات و سطور کاغذ پنهان کرده است تا از بیرون به واقعیتها بنگرد، میداند در آرامش بهتر میشود فکر کرد و جستوجو کرد تا در هیاهو و آشوب و نقار جنگ. میشود نشست سر صبر گذشته را مرور کرد و حال را، خطاهای خود را، خطاهای ما را و خطاهای دیگر را. او هر بار دستش را به سوی صندوقها دراز کرده است، به جای همه آنهایی که دستشان کوتاه است.
درنا میداند که وامدار آرای رفتهها هم هست، همه آنهایی که در گوشه گوشه تاریخ نظارهگرند و نامی و یادی از آنها نیست. پس باید از اتفاق پیش افتاد. درنا خسته است از تکرار و تکرارِ و تکرار... از جاماندن و نرسیدن، از درجازدن و هراسیدن. جاماندن بد چیزی است؛ تحقیر دارد و تیپاخوردن، نشستن است و وانهادن. پس برمیخیزد مثل جمعه سه سالونیم پیش (۱۳۹۲)، و دوباره دستش را از آن دورها دراز میکند تا به امیدی رأی دهد که در کوی و برزن میتپد. درنا میخواهد کاری کند حتی اگر کارستان نباشد. در پی امیدی برود حتی اگر کورسو باشد. شک ندارد که نباید راه رفته را بازگردد، بازگشت جاماندن است و پسرفتن، خستگیاش تا ابد در حافظه جامعه میماند.
درنا به درسا میگوید: «برای رأیندادن یک دلیل هست و برای مشارکت صد دلیل.» درنا میداند که باید از اتفاق پیش افتاد و روزنههای امید را بازتر کرد...
- 14
- 4
































