
دکتر محمدرضا شفیعیکدکنی کمی پس از درگذشت فریدون توللی و به نوعی در اعتراض به سکوتی که در مرگ او سایه گسترده بود، به تفصیل مقالهای نوشت و از جایگاه بلند این شاعر و سیاستمدار و آثارش حرف زد. کدکنی مقاله خود را با این نقد محکم و جدی به جریان غالب آن روزگار در حوزه فرهنگ، هنر و ادبیات آغاز میکند: «در بیاعتباری داوریهای ما درباره معاصران مان، همین بس که مطبوعات، مرگ چهره توللی را به جرم ناسپاسیاش به نیما یوشیج و به خاطر بیاعتقادیاش نسبت به استمرار تاریخی شعر نو، با چنان توطئه سکوتی پذیرا شدند که گویی فریدون خود از مادر نزاده است.»
توللی که سال ۱۲۹۸در شیراز به دنیا آمده بود، بعد از پایان دوره آموزشهای دبستانی و دبیرستانی در شهر خودش پا به دانشگاه تهران گذاشت و سال ۱۳۲۰ در رشته باستانشناسی دانشکده ادبیات این دانشگاه فارغالتحصیل شد.
سپس به کار باستانشناسی روی آورد و تا مرداد ۱۳۳۲ مدتی هم رئیس اداره باستانشناسی استان فارس بود. اما پیش تر، توللی دقیقاً از روزهای پرتنش شهریور ۱۳۲۰ وارد فعالیتهای سیاسی شده و به نوشتن مقالات سیاسی در نشریات حزب توده و مجموعه سیاسی طنزآمیزی با نام «التفاصیل» پرداخته بود.
او بعد از کودتای ۲۸ مرداد از فعالیتهای سیاسی دست شست و در کتابخانه دانشگاه شیراز مشغول به کار شد.
توللی در ادبیات اگر چه به محض و بهدنبال آشنایی با نیما شعرش را متحول کرد و به یکی از پیشروان شعر نیمایی تبدیل شد و دفترهای شعر «کاروان»، «رها» و «نافه» را منتشر کرد اما کمی بعدتر، از مخالفان شعر نیمایی شد و دوباره شروع کرد به نوشتن قصیده و غزل به سبک قدیم و مجموعهای در همین سبک و سیاق منتشر کرد. اینجا بود که پیروان نیما، یکسره به او تاختند و به قول کدکنی با سانتیمانتال خواندن شعر او و در مرگش نیز، با سکوتی خودخواسته به نوعی از او انتقام گرفتند و تنها یکی دو نفر محدود درباره او دست به قلم بردند که یکی از مهمترینشان همین مقاله شفیعیکدکنی است که در آغاز این یادداشت به آن اشاره شد.
کدکنی هم البته در این مقاله با افسوس از گذشته شعری توللی حرف میزند و میگوید ای کاش او همان شیوهای را که بعد از آشنایی با نیما در نوشتن شعر نیمایی پیش گرفته بود ادامه میداد. او مینویسد: «توللی پس از انتشار [مجموعه شعر] «نافه»، مجموعه شعری بهنام «پویه» نشر داد که یکباره مایه حیرت همه دوستداران او شد. مجموعهای از غزلهایی توخالی سراسر لفاظی که هر آدم متوسطالاستعدادی هفتهای یک دیوان از آنگونه میتواند قالب زند و چاپ کند. در مجموعههای پس از نافه، توللی مینشست و هر شبی چندین شعر ـ قصیده یا غزل- غالباً «میساخت» یا بهتر بگویم «قالب میزد» مثل خشت.» به هر روی؛ توللی آنطور که کدکنی هم به آن در این یادداشت که اندکی بعد از مرگ توللی منتشر شد یکی از چهرههای شاخص شعر پس از نیما بود که بهدلیل افتراق و کجروی از شعرنیمایی و خسرانی که به خود زد، یکسره مورد عتاب قرار گرفت و هیچگاه نقدی درست و موشکافانه بر جریان شعری او نوشته نشد و انگار قرار بود که او کاملاً به فراموشی سپرده شود.
برای آنکه بهتر بتوانیم پایگاه توللی را در عرصه ادبیات آن دوران بهیاد بیاوریم شاید بد نباشد با چشمهای شفیعیکدکنی همسو شویم و حافظه تاریخی را به نخستین کنگره نویسندگان ایران که به نوعی باید آن را نمایشگاه سراسری خلاقیت عصر دانست ببریم. جایی که نیما، هدایت، عباس فرات و بسیار بزرگان گردهم آمدند و آخرین نوشتههای خود را عرضه کردند. در این جمع و شعرهایی که خوانده شد (اگر از نیما یوشیج بگذریم) دیگر نمونههای شعر نو که در آنجا عرضه شده در قیاس با کارهای توللی اگر مضحک نباشند بسیار کم ارج و اعتبار هستند و از هیچ کدام آنها امروز نمیتوان لذت شعری برد ولی قطعه «مریم» که توللی آنجا میخواند همچنان لطافت و زیبایی خاص خود را داراست.
از همه این ناداوریهای روزگار اگر بگذریم باید گفت شعر توللی عمدتاً شعری عاشقانه، رمانتیک و احساساتی بود که همین مسأله هم تیغ پیکان را به سمت او تیز میکرد. اما او در شعرهایی بسیار موفق، مانند «بلم» با ارائه تصاویر، واژهها و ترکیبهای فریبنده خوشاهنگ، شاعرانه خود را بهعنوان شاعری بامهارت و حس به پیشانی شعر دوران خود سنجاق میکند و در شعرهای سپیدش نیز آنچنان مینویسد که سهمی از خود حداقل در کتابهای تاریخ ادبیات معاصر ایران به جای میگذارد. او از خود سه فرزند(که نام یکیشان نیز از سر عشق به بنیانگذار شعر نو «نیما»ست)به جای گذاشت و سرانجام روز نهم خرداد ۱۳۶۴ پس از سالها درگیری با بیماری قلبی در تهران درگذشت.
محسن بوالحسنی
- 16
- 1










































